گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

قصه‌ی روز و شـب من سخنــی مختصــر است           روز در خــــواب خـیـــــالاتــم و شــب بـیــــــدارم

مهدی اخوان ثالث
۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۲ ، ۲۲:۱۷
نه باک از دشمنان باشد، نه بیم از آسمان ما را          خـــداونـــدا! نگـــــهدار از بـــلای دوستـــــان ما را

رهی معیری
۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۲ ، ۱۱:۳۰

چند روزی هست که تنهایم. گویی چند سال است که دیگر کسی را ندارم.

در انتظار اشک‌های نرم، زندگی سرد و خالی خود را به سختی می‌گذرانم.

هوای دلم ابریست. هوای دلم بدجور ابریست. اما این ابرها خیال باریدن ندارند. خیال ندارند تا تمام غنچه‌های خشکیده‌ی جانم را پرپر کنند و به دستان باد بسپارند؛ شاید کمی روحم سبک شود. شاید کمی اندیشه‌ام آرام گردد.

با هر کلام که نانوشته می‌گویم، با هر سخن که ناگفته می‌خوانم، گویی لحظهلحظه به مرگ نزدیک‌تر می‌شوم، ولی چه مرگ بیجانی، چه مرگ بیروحی، حتی مرگ هم شرم دارد تا نام خود را به آن بدهد.

در میان هزاران فرسخ راهی که پیمودم، در میان هزاران شاید و باید، در میان هزاران بود و نبود، هست را پیدا کردم، و هستی را، و شاید هر آنچه به دنبالش بودم؛ و یا اینکه فکر می‌کنم پیدا کردم؟!

نمی‌دانم، نمی‌دانم. چند روزی هست که سخت می‌اندیشم که آیا چیزی پیدا کرده‌ام یا ... ؟

آآآآه، خدای من، قلبم سنگین است و دلم بیتاب. دیگر دستانم سرخود می‌نویسند و حتی به چشمان بسته‌ی من نیز توجهی ندارند، چه رسد به فرمان ایست.

باشد؛ بگذار دستانم، دست کم دستانم غم خود را خالی کنند و راهی برای من بیابند.

چند روزی هست که دیگر خودم نیستم. چند روزی هست که حرف‌هایم را سنگین و سبک می‌کنم، در ذهنم بارها و بارها تمرین می‌کنم و در خوابم فکر می‌کنم، اما هر بار محکوم به سکوتم. در تمام روزهایم همیشه محکوم به سکوت بوده‌ام. دیگر باور کرده‌ام زبانم برای رد گم کردن است.

پس ای ابرهای روزها و شب‌های بیتابی! چرا نمی‌باری؟ شاید ستاره‌ی شمالی را بیابم.

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۲ ، ۱۶:۱۷

کو هم نفسی کـه بوی درد آیــد از او؟          صـد پـاره دلـی، کـه آه ســرد آید از او

می‌سوزم و لب نمی‌گشایم که مباد            آهـــی کشم و دلی به درد آیــد از او!

رهی معیری

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۲ ، ۱۶:۳۵

در چنین عــــهدی که نزدیکـــان ز هـم دوری کـنند          یاری غم بین، که از من یک نفس هم دور نیست

رهی معیری
۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۹:۲۹

سلام

از من، ای دوست مهربان! به تو، ای نزدیکترین به من!

از کوچه‌باغ مهر و نزدیکی که اکنون با ساختن آسمان‌خراش‌های زندگی، تنها یک کوچه‌ی آسفالت بی‌روح از آن مانده و فقط من، تک درختی هستم چشم در راه باغبان؛ تنها زیر آسمان که دیگر باران را نیز با پیش‌پرداخت بر ریشه‌هایم می‌ریزد و ریشه‌هایم در انتظار نوازش‌های باغبان که جان گیرند و زندگی دوباره را در شاخه‌های من روان سازد. تویی باغبان زندگی من و منم باغ کوچک تو. هرچند که این زندگی، روزها ما را از هم جدا کرد و به هم نزدیک کرد و باز دور شدیم؛ اما با این نامه از تو درخواست می‌کنم که بیایی و زندگی این درخت نو بهاری که آماده‌ی میوه دادن است و تو را می‌خواهد را دوباره آذین بندی و شکوفه‌های سپید مهر و برگ‌های سبز دوستی بر آن بیاویزی. تویی که در درون من خفته‌ای، آن‌گاه که من بیدارم و زمانی که خوابم، تو بیداری؛ بیا تا زین پس با هم بیدار باشیم و دوستی را تا ابد نگهداریم. با هم، دست در دست هم.

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۰:۳۷

در تنهایی خود، هم نفسی نیست مرا

جز سایه‌ی نیمه روشن از نور چراغ

که فتاده لب ایوان و هم اکنون نزدیک

که بیفتد پایین.

من درمانده نمی‌دانم حال

که سرایم همچو فکرم تاریک

به کدامین نام خدا

دست باید آویخت.

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۰:۵۴

به خنده رویی دشمن مخور فریب، رهی               که برق، خنده زنان سوخت آشیانه‌ی ما

رهی معیری

۲ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۱:۴۳

زمان، زمانه‌ی سخن است. زمانی که سخن‌های خوب و نیکو به اندازه‌ای زیاد شده است که جای گفته‌های پرت و پلا خالی است.(!)

در هر کجای این خاک، در هر زمان از این روزگار که باشی، سخنی می‌شنوی، می‌گویی یا می‌خوانی؛ تا جایی که برایمان تکراری شده، در ناخودآگاهمان نقش بسته، و با هر برخوردمان با این واژه‌ها، تنها به انداختن یک شمارنده در پس ذهنمان بسنده می‌کنیم، و از یاد برده‌ایم معنای تک‌تک واژه‌ها را.

تمام زندگی ما چنین شده است؛ که دیگر بیشتر چیزها را نمی‌بینیم، چون روزها و روزها از پیششان گذشته‌ایم و گرد و غبار تکرار، نه تنها چشمانمان را که همه‌ی جانمان را گرفته است؛ و دیگر شستن سهراب گونه‌ی چشمان و آب کشیدن واژه‌ها کافی نیست؛ باید سدی شکسته شود و سیلی تمام آنچه هست و نیست را در خود فرو برد و بازگرداند.

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۲ ، ۱۰:۱۴