گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

امان

       داد و آه

ز دست پیش پس نمانده هیچگاه ...

 

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۴۰

هرجوری که بود، با آن وضع اسفناکمان که جان می‌داد برای سر چهارراه نشستن و پول به جیب زدن، ما را نشاندن پای بازی. یعنی نمی‌دانستم اصلاً با کی یار هستم؟ چی کار می‌کنم؟ من کیم؟ اینجا کجاست؟ هــــــــــــــــــوع!

یاسر: باز این، دلقک‌بازیش شروع شد. بینم اینو از کدوم آدم مسخره‌ای یاد گرفتی، امروز هی اصوات نابهنجار از خودت درمیاری؟ بسه دیگه!

من: دلقک‌بازی کجا بود؟ باز حالم داره بد می‌شه!

یکی از بچه‌ها: خب پاشو بریم درمونگاه ...

یاسر: نه بابا این مسخره بازیشه. حالا اگه دو روز پیش بود، می‌گفتم عوارض اون ضربه فنیس. چیزی هم که نخورده حالش بد شه ...

من: ضربه فنی؟!

- : منظورم همون زمین خوردن خجالت‌بارته که آبرومونو برد. حالا تو هم وقت گیرآوردی این وسط؟

اون یکی از بچه‌ها: از کِی اینجوری شدی؟

من: صبح که از درمونگاه اومدیم، البته این وسط یکم حالم بهتر شده بود ولی باز شروع شد.

یاسر: می‌گم نکنه واسه پماده؟ دکتره که خوابالود بود، تو هم که توو حال خودت نبودی، نکنه یکم از پماده داده خوردی؟

- : چرت نگو دیگه! هــــــــــــــــوع، ای داد، دل و رودم پاره شد ...

- : پاشو! پاشو بریم پدر دکتر رو درارم، معلوم نیست چی کار کرده. هرچی هست، زیر سر خودشه.

...

 

گـــــــــــــروپ

یاسر: توو کدوم سولاخ موشی چپیدی دُکی؟ بیا ببین چه کردی با جَوون مردم، نالوتی!

من: یواش مرتیکه! دَرو کندی. باز فیلم فارسی نگاه کردی؟ توو یه شب چندتا فیلم می‌بینی تو؟

دکتر: چی شده؟ چتونه؟

یاسر: دیگه چی می‌خواستی بشه؟

شتــــــــــــــلق

یاسر: یواش دیوونه! داغون کردی کله رو.

من: ببند زیپو! ببخشید دکتر، معذرت می‌خوام. دانشجو جماعت رو که میشناسید، یکم ... می‌دونی دیگه، در جریانی.

دکتر: آره از اومدنش فهمیدم، اشکال نداره.

یاسر: صبر کن ببینم چی گفتید به هم؟

من: گفتم ببند.

دکتر: خب چه کمکی از من ساختس؟

من: این دیوونه اگه بذاره، اصلاً ما واسه چی اومده بودیم؟

دکتر: رنگتون پریده انگار!

من: آها! آقا ما همون قربانی سوختگی حملات تاسیسات دانشگاهیم. از صبح که رفتیم یه خط در میون حالت تهوع داریم.

یاسر: آره ما رو هم به تهوع انداخته از بس هی صدا از خودش درآورده. نمی‌ره خودشو سبک کنه، ملت رو راحت کنه.

من: باز حرف زدی؟ برو یه لیوان آبی چیزی بیار با این قرصا بخورم، سرم ترکید از دست تو.

دکتر: قرص؟! بده ببینم!

یاسر: ندیدی؟ دکتری؟ یه چیزیه که ...

دکتر: می‌دونم چیه ولی من که قرص ندادم بهتون.

من: مسکنه، واسه سردردم.

دکتر: خب حالت تهوع واسه همینه، عوارض این قرصس، وقتی سرخود دارو بخوری همینه.

من: چی؟!

یاسر: می‌گم چرا باباجونم همش ضد تهوع می‌خوره!

من: یاسر؟!

یاسر: چیه خب؟ باباجونم یکم مشکلات چیز داره، چند بارم البته عمل کرده، مث یه داروخونس. منم یه چندتا از مسکناشو ورداشتم واسه روز مبادا، چون مث اینکه قرصاش قوین که روو اون پیرمرد سخت جون تاثیر میذاره.

دکتر: !

من: !

...

 

از دکتر تشکر کردیم و با آن بلای آسمانی از درمانگاه خارج شدیم.

یاسر: پسر! ببین کی داره میاد؟

من: مرتیکه تو خجالت نمی‌کشی همش چشات اینور و اونور وله؟

- : به جان خودت اتفاقی دیدمش.

- : جون خودت! حالا دیدی که دیدی...

- : نه، می‌خواستم بگم بری تشکر کنی بابت اون همه لطف و مرحمتشون، درست گفتم دیگه؟

- : گفتم این حرفا به گروه خونیت نمی‌خوره. آره درست گفتی. خودم می‌دونم کِی تشکر کنم.

آسمانی‌فر: اِ سلام، خوشحالم می‌بینم خوبید، حسابی نگران کردید همه رو ها!

من: سلام، البته بستگی داره خوب رو چه طوری تعریف کنیم. ممنون، خدا رو شکر، بابت اون همه زحمت هم تشکر، خجالت دادید.

- : خواهش می‌کنم، وظیفه بود.

یاسر: البته یکم از وظیفه رد شده بود.

من: آروم بگیر.

آسمانی‌فر: راستی جزوه هم آمادس، هر وقت خواستید بگید بدم خدمتتون، باید خودتون رو زود برسونیدا! درسا کمی سنگین شده.

من: چشم حتماً سر فرصت خدمت می‌رسم، شرمنده کردید.

یاسر: اصلاً متخصص الطاف شرمنده کننده‌اید.

آسمانی‌فر: در مورد اون سری هم عذرخواهی می‌کنم، هر وقت خواستید می‌تونیم اون حرفتونم ادامه بدیم.

یاسر: ها!

من: چی؟!

یاسر: گفتی خودت می‌دونی کِی تشکر کنی، عجب ناقلایی هستیا!

من: !

آسمانی‌فر: همون سری که آقای دلنشین هم باهاتون بودند و جاتون حرف می‎‌زدند.

یاسر: من؟! چرا پا منو وسط می‌کشید؟

من: راستش من چیزی یادم نمیاد الان، شاید به خاطر اون ضربه باشه، نمی‌دونم.

آسمانی‌فر: حالا خودتون رو اذیت نکنید. بیشتر هم مراقب خودتون باشید، این کارای خطرناک از شما بعیده.

من: هی دارم گیجتر می‌شم، کدوم کارا؟ چه خبره اینجا؟

آسمانی‌فر: کُشتی دیگه. خوب نیست وسط دانشگاه.

من: ها؟!

یاسر: من برم پی نخود سیاه، الان مهمونم داریم، توو اتاق منتظرن.

آسمانی‌فر: با آقای دلنشین کشتی می‌گرفتید که ضربتون کرد و اینجوری شدید دیگه، یادتون اومد؟

من: یــــــــــــــــــــــــــــــــاســــــــــــــــــــــــــــــر!

 

 

ریش قرمز

۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۵۲

سریع خود را از درمانگاه به اتاق رساندیم تا یک ثانیه هم از دست نرود. تا در را باز کردیم تازه یادمان آمد که چه شده بود. تمام اتاق را آب گرفته بود و بخار همه جا را پر کرده بود. من هم که دیگر سرگیجه گرفته بودم و حالم هم بد بود.

من: هــــــــــــــــــوع ...

یاسر: پسر، عجب سونا بخاری! اون وقت این همه پول می‌دیم می‌ریم استخر.

- : اون وقت هــــــوع کجا می هوع خواستی بـ هـــــــــــــــــوع خوابی؟

- : اینم هوع حرفیه هوع، فکرشو هوع نکرده بودم هوع.

- : چرا هوع اینجوری حـ هـــوع رف می‌زنی؟

- : مگه هوع متد هوع جدید حُب بازی هوع نیست؟

- : خدا! حالم خوش هوع نیست، دل و رو هـــــــوع دم داره میاد بالا ....

- : احتمالا هوع از عوارض هوع همون ضربس هوع که به سرت خورد.

- : یه بار دیگه ایـ هــــــوع جوری حرف زدی، همـ هـــــــــوع ینجا کشتمت.

- : بیا خسیس، خودت فقط اینجوری حرف بزن.

- : من برم هــــوع ... تو به تاسیسات هـــــــــــــوع ...

- : باشه بابا فهمیدم بی‌مزه‌ی بی‌جنبه. هــــــــــــــوع!

و مجسمه‌ی بلاهت این حرکت آخر را با تمسخر انجام داد و فرار کرد.

...

 

کمی که حالم تعادل نسبی پیدا کرد برگشتم، که دیدم تاسیسات محترم شوفاژ را قطع کرده، و از آنجا که همیشه همه‌ی کارها در اولین فرصت ممکن انجام می‌گیرند، باید چند صباحی را در سرما سَر می‌کردیم. سریع 3، 4 دست لباس پوشیدم و در رخت خواب خود فرو رفتم.

...

 

تـــــــــــــــــــــــاق ...

من: یا خدا!

یاسر: جیزس!

- : (!) باز فیلم زیاد نگاه کردی؟ صدای چی بود؟

- : نمی‌دونم، منم مث تو خواب بودم.

- : این چیه وسط اتاق؟

- : هیچی سرد بود، گفتم نمیریم خب.

- : اون چیه روش؟

- : اِ ، آها! یه چندتا تخم مرغه واسه اینکه اگه از سرما نمردیم، گشنگی نکشتمون.

- : اگه تو ما رو آتیش نزنی نکشی، از این چیزا مطمئنم نمی‌میریم.

رفیق شفیق بنده، نمی‌دانم از کجا یک چراغ پیک‌نیکی در وسط اتاق روشن کرده تا به خیال خودش گرم شویم و این شکموی بی‌توجه، مثل همیشه که چیزی روی گاز می‌گذارد و می‌خوابد، چند تخم مرغ در این گرانی روی چراغ گذاشته بود تا آب‌پز کند. آب که کاملاً بخار شده بود، حرارت به تخم مرغ‌های نازنین فشار آورده و آن عزیزان با صدایی مهیب، تا حد امکانشان منبسط شده بودند. یعنی عجب هفته‌ای! دو عدد قرص انداختم بالا که این سردرد که بهتر نمی‌شود، یعنی نمی‌گذارند که بهتر شود، دست کم بدتر نشود. از ناچاری نان و پنیری تناول نمودیم و یاسر را فرستادم دنبال درس و درواقع نخود سیاه تا اندکی دور از شر این موجود، یک چُرت کوچک بزنم، فقط یک چُرت کوچک، همین، مگر چه می‌خواهم؟ ...

تازه چشمانم داشت گرم می‌شد که یکهو صدای باز شدن در، فضای گوشم را پر کرد.

من: باز چی شده؟

یاسر: بفرمایید، بفرمایید. هیچی بچه‌ها رو دیدم، از حالت می‌پرسیدند، آوردمشون عیادت. گفتم واسه روحیت خوبه.

- : (!) توو این وضعیت؟ سرما و موکتم که خیسه جم کردیم ...

- : نگران نباش، بچه‌ها زیر انداز آوردن، بخاری برقی هم دارن. می‌شه یه گردش حسابی، با همین چراغ هم یه چایی می‌ذارم حالشو ببریم.

 

شده بودیم کمپوت علوم پایه، توو یه‌ذره جا، 10، 12 نفر آدم جم شده بودیم. بازی و آهنگ و داد و بی‌داد و ... مریض هم که بی‌خیال. تازه در آن میان یاسر هم گیر داده بود که بیا پایین بازی کن حالت خوب می‌شه، سردردت برای اینه که این یک هفته بازی خونت پایین اومده و چنان خماری که انگار بهت نرسیده. هیچی، زور و زور ما را نشاندن پای بازی ...

 

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۰۵

هوا بسیار سرد بود و ما هم که تازه مرخص شده بودیم و توانایی بالا رفتن از تخت، که اکنون برایم مانند کوه هیمالیا می‌نمود را نداشتم، پس کنار شوفاژ روی زمین دراز کشیدم. کمی هم دلنشین بود، کلاً نسبت به زمین احساس امنیت خاصی دارم، بویژه که در سرما پشتت را به شوفاژ تکیه دهی و چیزی روی خود بکشی و آرام در خود غوطه‌ور شوی.

...

؟ : عــــــــــــــــــــــــــــــاوو ...

(صدای جیغ بنفش، ممتد، نازک ...)

نه، اشتباه نکنید. درست است که دانشگاه در میان بیابانی بود اما این گرگ‌ها نبودند که حمله کرده بودند. ساعت از 12 گذشته بود و دانشجویان پسر و دختر که همواره خوابشان را سر کلاس می‌برند (بویژه که آخر هفته بود و اصلا فردایش کلاسی در کار نبود)، به علت بارش برف و حس و هوای آن در شب، ذوق زده شده و تصمیم به تبادل اطلاعات به طور رمزی نموده بودند.

من: یه امشب که ما سردرد داریم، تلفناشون قطع شده؟

یاسر: مرد مومن، دلت خوشه ها! تلفن واسه پیامای دو نفریه، الان گله‌ای دارن پیام می‌دن.

- : ننه باباشونم دلشون خوشه بچه‌هاشون رو فرستادن مهد علم و دانش ...

- : درباره آینده سازان مملکت درست صحبت کن! بیا این دو تا قرص رو بخور، مُسکنه. راحت بخوابی.

 

با آنکه اهل قرص و دارو نیستم، اما مجبور شدم. هنوز ضربه‌ی وارده تازه می‌نمود و صدای قشر فرهیخته همچون پتکی در ملاجمان می‌خورد.

...

 

من: عـــــــــــــــــــــــــــای!

یاسر: مرگ! چته؟ نصف شبی چرا داد و بیداد می‌کنی ملت خوابن؟

- : روانی چی کار می‌کنی دستم داغون شد؟ تازه الان کی جز من خواب بود؟ همه که ریختن بیرون. چی می‌خوای بالا سر من، راه افتادی توو تاریکی؟

- : هیچی بابا! خوابم نمی‌برد گفتم بیام پشت پنجره برفا که میاد رو بشمرم خوابم ببره. تو چرا صاف زیر پنجره خوابیدی؟

- : ببخشید، شرمنده مزاحم تحقیقات آماریتون شدم. با مسئول خوابگاه صحبت می‌کنم یا پنجره رو بذارن اونورتر یا شوفاژ رو از زیرش بردارند. خل و چل! این پرت و پلاها چیه می‌گی؟ برو توو جات گوسفند بشمر خب.

...

 

بـــــــــــومب، فیـــــــــــــش ...

من: عـــــــــــــــــــــای!

یاسر: ای درد! چی شده باز؟ سنگ کوب کردم نصفه شبی. با خودتم درگیری؟

- : سوختم، سوختم.

- : آروم بابا همه رو بیدار کردی. بذار ببینم؟! هــــــــــــــــــمم! آها!

سوختم در غم هجران تو یار         پر کشید جانم ز تن ای بی‌وفا

- : آتیش گرفتم!

- : صبر کن فهمیدم.

مثل پروانه در آغوش یکی شعله‌ی شمع        از غم هجر تو آتش بگِرفتم، سوختم

درست بود؟

- : دارم می‌میرم.

- : یعنی اشتباه بود؟ حالا انقدر بالا پایین نپر، بذار یه لحظه فکر کنم.

- : چرت چیه می‌گی؟

- : مگه مشاعره پانتومیم بازی نمی کنی؟

- : روانــــــــــــــــــــی!

 

آن شب یکی از شب‌هایی بود که همه جوره خوش‌شانسی بهم روو کرده بود. البته تقریبا همیشه اینطوری بود. به هر حال از آنجا که طی این چند سال، رسیدگی فراوانی به خوابگاه‌ها شده بود، درست شبی که تازه من بدبخت مرخص شده بودم و سرم سنگین بود و احتیاج به کمی استراحت داشتم، لوله‌ی شوفاژ سر باز کرد و اقدام به ماساژ پشت بنده با آب جوش نمود که در آن موقع شب انتظار همچین لطفی را نداشتم. هیچی، لَه‌لَه کنان و با مکافات وصف نشدنی 4، 5 طبقه خوابگاه را پیمودیم و نزدیک بود این وسط چند باری هم با کله نقش بر زمین شویم، اما چون در روند ماجرا یک امر تکراری می‌شد و موجب خستگی شما، تلاش نمودم که چنین اتفاقی نیفتد. هر جوری بود خود را به درمانگاه شبانه‌روزی نزدیک خوابگاه رساندیم. در زدیم ولی کسی جواب نداد، لباسم را که تقریبا درآورده بودم و روی خودم انداخته بودم موجب شده بود بین سوختگی و سرما دچار هنگ موضعی شوم. دیگر می خواستیم برگردیم ماشینی چیزی بگیریم و خود را به شهر برسانیم که چراغی روشن شد. در که باز شد دکتر میان سالی با قیافه‌ای درب و داغون و خواب‌آلود در را باز کرد. خوشبختانه سوختگی شدید نبود اما خب به خاطر وضع دکتر، که کورمال کورمال اقدام به افشاندن پماد بر بدن نحیف ما می‌کرد، یک وجب سوختگی تقریبا دو ساعتی طول کشید تا مورد مرحمت پماد قرار گیرد. دیگر صبح شده بود و جای سوختگی دردش کم شده بود، پس با این تصور که دیگر دانشجویان در این ساعت از روز در خواب شبانه به سر می‌برند راهی اتاق شدیم تا شاید دمی بیاساییم.

 

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۴۶

در آن روز پس از سال‌ها (البته به گفته‌ی ساکنان محلی) در آن شهر برف بارید، بارید، بارید و گویا قصد داشت تلافی آن چند سال مذکور را یک جا درآورد. فقط طی چند ساعت اولیه، تا مچ پای این حقیر برف نشسته بود؛ البته در مکان‌هایی دور از دست‌رس دانشجویان. خب هرچه هست، دانشجویند و برف دیده‌اند و ... همین قدر توضیحات برای تصور حرکات مشروع و غیرمشروع این عزیزان کافیست. به قدم زدن خود برای رفتن به کلاس ادامه می‌دادم؛ البته با رعایت فاصله‌ی قانونی و حرکت با دنده سنگین، چون در محل‌های پر رفت و آمد برف‌ها شل و سفت شده بود و از آنجا که مسئولین در خواب هم آمادگی برخورد با بارش برف را نداشتند، همین مقدار برف کم نیز موجب سُر شدن معابر شده بود و دلیلی برای حرکت پاها در جهت‌های مخالف جهت اراده‌ی مغز؛ جهت‌هایی مانند ضربدری، موجی، چپ و راستی، تابه‌تا و ...

بله، در حال لذت بردن از زیبایی برف بودم که احساس کردم همه چیز به طور ناگهانی و غیرمعمولی وارونه است. سپس به سرعت صدای گروپ، قاه‌قاه و احساس سرمایی شدید در نواحی بی‌پوشش مثل یقه و صورت و ... .

اینها آخرین چیزهایی بود که در حافظه‌ی همیشه تعطیل بنده ذخیره شده و قابل بازیابی بود و هرگونه تلاش برای بدست آوردن اطلاعات بیشتر با اِرورهای پیاپی روبه‌رو می‌شد.

یاسر: بیدار شدی؟ حالت خوبه پسر؟

من: چی شده؟ سرم گیج می‌ره ...

- : اِ ، چیزه، سُر خوردی سرت خورده لبه جدول. اصلاً نگران نباش، یه زخم سطحیه، چیزی نشده، فقط یه 10، 12 تا بخیه ناقابل خورده همین.

- : یهو بگو سرم پاره شده مغزم ریخته کف خیابون دیگه!

- : نه به این شدت ولی تقریباً.

- : فقط بدشانسی باز کلاس رو عقب موندم و حالا دوباره واسه جور کردن جزوه اسیری دارم.

- : اصلاً نگران هیچی نباش، مگه من مُردم؟!

- : منم دقیقاً از همین موضوع می‌ترسم ...

- : حالا ول کن این حرفا رو. ببین چقدر طرفدار داری! همه بچه‌ها اومدن دیدنت ...

- : آره تو هم خوب به خودت رسیدی، کمپوتی چیزی هم مونده مریض یکم قوت بگیره؟

- : تو که حالت خوش نبود نمی‌تونستی بخوری.

- : مگه قرار بود خوب نشم؟ ببین چقدرم زحمت کشیدن، چقدر گل! فکر می‌کردم اگر کسی هم بیاد ملاقات، میاد که مطمئن شه مُردم.

- : بابا بحث بین بچه‌ها همیشه هست، ولی خودت که ایرانیا رو می‌شناسی، یه چیزی که از دست بره قدرشو می‌فهمن. هرچند اینا از طرف همه نیست.

- : نیست؟!

- : اون گلای وحشی رو می‌بینی؟ از طرف منه.

- : همون علفا که پشت خوابگاه درمیاد دیگه؟

- : خواهش می‌کنم، قابلتو نداشت. اون یکی از طرف بچه‌ها خوابگاهه.

- : باز دم اونا گرم.

- : کُلُهم بقیه هم از طرف خانوم آسمانی‌فره که به نظرم به نمایندگی از بچه‌های کلاس باید بوده باشه، چون خودش که خیلی از تو خوشش نمیاد، بقیه بچه‌ها هم که سری نزدن ...

- : اینهمه؟ اونم ایشون؟

- : البته بین خودمون باشه، درسته یکم بداخلاقه ولی خیلی نگرانت بودا! البته این همه رو یه جا که نیاورد، نصف روز فقط طول کشید بیاریمت بیمارستان، راستش تو 4 روزه بیهوشی.

- : 4 روز؟! اونوقت ننه بابای ما نیومدن نعشمونو جم کنن؟

- : راستش من با گوشیت زنگ زدم خونتون، گویا خواهرت ور داشت. موضوع رو براش گفتم، گفت خیالم راحت باشه، نمی‌میری.

- : !

بدشانسی که شاخ و دم ندارد، درست همان هفته دفترچه بیمه را داده بودم برای تمدید و هیچی دستم نبود، باید پول را درسته تقدیم می‌کردیم تا بتوانم مرخص شوم، هرچند آن عقل کل به سرش زده بود از دفترچه خودش استفاده کند ولی ریسکش را نپذیرفتم، همینم مانده بود سر همچین مسئله‌ای گیر بیفتم، خدا می‌دانست ممکن بود چه‌ها که بر سرم نیاید. هیچی، جیب‌های خودمان و چند تن از دوستان را خالی کردیم به امید اینکه شاید بعداً  بتوانیم از بیمه دانشجویی بگیریم. با احتساب یک روزی که طول کشید مرخص شوم، 5 روز از کلاس و درس عقب مانده بودم. باور بفرمایید اینجانب هیچ بچه‌ی درس خونی نیستم، اما چکنم که درس‌های ما به گونه‌ایست که سر کلاس هم باشی چیزی نمی‌فهمی. البته آن ترم کمی سبک درس برداشته بودم تا خیر سرمان، کمی این معدل روو به سقوط را بالا بکشیم. باید در این دو روز آخر هفته خودم را جمع و جور می‌کردم تا هفته‌ی بعد با انرژی شروع کنم و خود را به کلاس برسانم اما ...

 

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۲ ، ۰۹:۳۱