گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

۱۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

اواخر شهریور بود و برای ثبت نام در دانشگاه باید به دیار دیگر می‌شتافتم. اولین مسافرتی که تنهایی انجام می‌دادم. حال غریبی بود، جدایی از خانه ... . وسایل مختصری را فراهم کرده، بلیطی اخذ نموده و صبح زود به راه افتادیم تا اول وقت در جلوی صف ثبت نام حضور به عمل آوریم. سبحان الله از آفرینش خدا، باورتان نمی‌شود عجب آسمانی، رنگی، لعابی! تا به حال آن ساعت از روز را به چشم ندیده بودم. از روی بی‌تجربگی نیم ساعتی زودتر وارد ترمینال شدیم تا یک وقت دیر و زود نشود؛ بی‌خبر از آنکه ماشین‌ها دست کم یک ربع، نیم ساعتی تاخیر خواهند داشت. در اوج خوابالودگی، علافی کسل کننده‌ای را تجربه کردیم. در همان حال خواب و بیدار که منتظر نشسته بودیم، پسر هم سن و سالی کنار دست ما نزول نموده و جلوس کردند.

پسر با خمیازه : ببخشید! ساعت چنده؟

من : 3:15

- : الان دیگه باید می‌رفتم که بخوابما، ببین عجب روزگار ناسازگاری شده.

و خمیازه‌ی کشداری را ضمیمه فرمود و کم کم شل شدند. واقعاً راست می‌گویند که خمیازه حسود است. ما که راحت نشسته بودیم، با این دو خمیازه که دوست گرام بیان نمودند، فکمان پیاده شد از بس دهن را به قد یک وجب باز کرده و نفس‌های عمیق و مخلوط با دود بی‌خود سیگار فرد کناری را وارد ریه‌های نازنین کردیم. کم‌کم داشت چشمانمان می‌رفت، اما باید بیدار می‌ماندم. بی‌چاره سر و گردن که هر چند لحظه در جهات گوناگون، عمل سقوط آزاد را به نمایش می‌گذاشتند؛ و ما بودیم که با پرش‌های یکهویی از جایمان، سوژه‌ی مناسبی برای سرگرمی دختر خانمی شده بودیم که روبه‌رویمان نشسته بود. جای آرزو خالی. حتماً یه مشتی، لگدی، چیزی حواله می‌کرد که چرا اینجوری می‌کنم و آبرویش را برده‌ام، یا چه در سر دارم که برای دخترک از این اداها در می‌آورم ... . پسر کناری من که بدتر از این حقیر خوابش برده بود. آن هم به گونه‌ی مورب به سمت من خم شده بود. برای کسانی که درس مختصات یادشان باشد بگویم که برداری را تجسم کنید که در راستای نیمساز یک هشتم مثبت دستگاه 3 بعدی دکارت می‌باشد. برای درک بهتر کافیست تا در همین حالی که مشغول اتلاف وقت خود با خواندن این مطالب هستید، اگر به گونه‌ی استاندارد - و نه همچون من که روی میز ولو شده‌ام - نشسته باشید، از کمر و با حفظ راست بودن ستون فقیر فُقرات، 30 درجه به سمت جلو خم شوید و سپس بالا تنه را به میزان محسوسی به طرف راست متمایل کنید ....

می‌گفتم. در یکی از همین حرکت‌های ورزشی در قسمت سر و گردن بودم که با مخ به ملاج این میله‌ی مورب برخورد کرده و هر دو از جا پریدیم.

پسر : مگه ....

حرفش نیمه تمام ماند. مرد لاغر اندامی با موهای فر و سبیل کوتاهی، با یک لحن کوچه بازاری داد زد : سه و نیم فلان جا، بپره بالا.

ما هم گوش فرا داده و پریدیم. چنان هر دو به شتاب مشغول انجام عمل پریدن شدیم که بنده ساک ایشان را برداشته و او کوله‌ی مرا؛ دست بنده زیر بغل ایشان جا ماند و پای او لای بند ساک. از همین رو پرش کامل شده و هر دو دقیقا با صدای گروپ بر زمین نقش بستیم. این یعنی هر دو هم مسیر هستیم .....

کلاً شرکت‌های اتوبوس رانی علاقه‌ی شدیدی به حروم کردن جوهر دارند. در این چند ساله جز تک و توک دفعاتی، در اکثر موارد ندیدم اطلاعات روی بلیط به کار بیاید. مثلاً شماره‌ی صندلی اینجانب 5 بوده اما وقتی به زور از میان جمعیت و ازدحام ایجاد شده جلوی ورودی باریک اتوبوس گذشته و وارد آن سفینه شدم، دیدم تا شماره‌ی 20 پر شده است. جالب اینکه برخی از هم وطنان عزیز بلیط هم نداشتند. بنده هم وقتی دیدم برای تطابق شماره‌ی بلیط و صندلی، باید یک معمای جانشینی پیچیده را حل کنم - چون هر کس، هر جا گیرش آمده بود نشسته بود - و راننده هم ظاهرش خیلی آرام نبود، همانجا نشستم. ترسیدم تا به خود بیایم، همه جا پر شود، و من با اینکه بلیط از قبل رزرو شده دارم، از ماشین به بیرون هدایت کنند.

یه صدای آشنا : ببخشید! اینجا جای کسیه؟

همان پسر بود. با سر گفتم نه و در دل خدا خدا می‌کردم. همیشه وقتی فردی پشت هم با این حقیر برخورد می‌کند، تا مدت‌ها، نقش ثابتی را در زندگیم پیدا می‌کند. جالب آنکه فاصله بین رخدادها با ماندگاری فرد مورد نظر، رابطه عکس دارد. اتفاقات نزدیک‌تر = ماندگاری بیشتر.

با تمام هل زدن‌ها که در سوار شدن به خرج دادیم اما باز نیم ساعتی را علافی کشیدیم تا باقی مانده‌ی صندلی‌ها پر شود. پسر که بی‌هوش شده بود و من هم خوابم گرفته بود. کم کم نفهمیدم چی شد.

 

صدای کلفت : آقا! پاشو می‌خوام مسافر بزنم. آقا!

من : کیو بزنی؟

با صدای مهربان راننده چشمانم را باز کردم. جایتان خالی، یک فروند سبیل دسته موتوری را در فاصله 30 سانتی خودم دیدم. بدبختانه به ترمینال رسیده بودیم؛ چون از قبل، آشنایان دنیا دیده بارها گفته بودند که دانشگاه در ورودی شهر است و ترمینال در جهتی دیگر. ساعت 9 شده بود. یعنی 1 ساعتی از آغاز ماراتون ثبت نام گذشته بود. با همان حال خوابالوده سریع پیاده شدم. گیج بودم و نمی‌توانستم جهت یابی را درست انجام دهم. از قسمت پارکینگ وارد سالن شدم. مگس پر نمی‌زد.

من : عجب شهری قبول شدیم. هیچ رفت و آمدی بهش نیست؟ این بابا کدوم مسافر رو می‌خواست سوار کنه؟

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۲ ، ۰۹:۲۳

با چنین زور جــنون پـــاس گریـــبان داشتم             در جنون از خود نرفتن کار هر دیوانه نیست

 

اقبال لاهوری

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۲۷

به یاد "ج" که این گفته‌ها از سخنی از او آغاز شد، و بنده به اینجا رساندمش.

در خواندن، زیاد خودتان را اذیت نکنید....

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۲ ، ۲۳:۵۸

گر به تلخی بر لب خاموش‌واری می‌نشینم،

گر به حسرت می‌فزایم، یا به رنجی می‌گشایم،

من، من به لبخنده‌ی روزان تلخ و دردناک بیدلی خلوت گزینم.

 

نیما یوشیج

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۲ ، ۱۷:۰۶

همینطور که به قدم زدن در خیابان ادامه می‌دادیم و بی‌بی مدام تکرار می‌کرد که "حیف چادر نماز نداشت" و از زمان خودش و مضررات لباس‌های جوانان می‌گفت، بویژه که تیپ‌های آن ساعت از روز را در خیابان، پیاده و سواره مشاهده می‌نمود، از جلوی یک بستنی فروشی رد شدیم.

سپیده : آقا میلاد می‌شه بریم یه بستنی بخوریم؟ من خیلی وقته هوس کردم.

آرزو چشم غره‌ای به او رفت : تو با من حرف ....

سریع دستش را گرفتم و کشیدمش داخل مغازه، برای دوستانی که فکرشان هزار جا می‌رود تاکید کنم که دست آرزو را گرفتم. از این مغازه‌هایی بود که دارای میز و صندلی برای صرف در مکان بود تا نیازی به بردن نباشد. به محض اینکه سفارشات را آوردم و شروع به خوردن کردیم، آرزو که نگذاشته بودم جواب سپیده را بدهد با پایش چنان به ساق ما کوبید که از شدت درد بستنی در گلویم گیر کرد و شروع به نفس زدن‌های بریده بریده و سرفه‌های نیمه کاره کردم. مرگ در یک قدمی....

سپیده : اِ خفه شد، آرزو بزن پشتش.

آرزو هم از خدا خواسته چنان از روی حرص با مشت به پشت بنده می‌کوبید که بستنی وامانده از ترس نمی‌دانست کدام سو برود و همانجا سنگر گرفته و درجا می‌زد. یعنی حالم وصف نشدنی بود. به هر بدبختی از مهلکه جان سالم به در بردم.

بی‌بی : عجب قهوه خونه‌ای! یه آبی، چایی، چیزی نداره این بچم خفه شد.

سپیده : بی‌بی! قهوه خونه کجا بود؟

خوشبختانه دیگر بی‌بی جان از فاز لباس فروشی خارج شده بود، اما مدام بازوی مرا می‌گرفت و با مشت به سینه می‌کوبید که : بمیرم ننه، زبونم لال داشتی سَقَط می‌شدیا! این قهوه خونه بود رفتی؟ یه چیکه آب نداشت. زمونه ما همه چی توو قهوه خونه پیدا می‌شد. وای یادش بخیر. یه بار با آقام خدا بیامرز رفتیم صبحونه یه نیمروی باحالی خوردیم. هـــــــــــــــــــی جوونی....

من : می‌گم بی‌بی هم اهل دله ها!

بی‌بی : آره ننه، دل هم خیلی دوست دارم. اون قدیما با شوهرم زیاد می‌رفتیم جیگرکی...

در همین گیر و دار بودیم که دیدم بهتر است برای گذراندن وقت باقی مانده تا شام، راهی را انتخاب کنم تا هم کمتر جیب بیچاره پیاده شود و هم کمی استراحت کنم. یک سینمای 3 سالنه آن سوی خیابان بود.

فیلم اول: مردی که دو تا زن داشت، می‌خواست سومی رو هم بگیرد.

فیلم دوم: مردی که زن نداشت، اما کل خانوم‌های توی فیلم می‌خواستن زنش بشوند.

فیلم سوم: یک مشت مرد و زن که می‌خواستند هم را بگیرند ....

من : عجب بگیر بگیریه! انتخاب با سپیده خانوم، کدوم رو ببینیم؟

همونطور که سپیده به پوسترها نگاه می‌کرد، آرزو آرام به سمت من آمد و نیش‌گون عمیقی از پهلوی این جانب گرفت و زیر گوشم گفت : میلاد! داری با این جوون مردیات کاری می‌کنی همینجا جوون مرگت کنما!

من : خیلی داری حسادت می‌کنیا! بچه مهمونه ...

- : حالا لازم نیست مث پرنسس باهاش رفتار کنی.

4 تا بلیط گرفتیم و رفتیم داخل سالنی که تقریباً پر از خالی بود. در آن میانه‌ها نشستیم و بی‌بی هم که محمود گمشده‌اش به کنعان باز گشته بود، از کنار بنده جُم نمی‌خورد. خوراکی‌ها را به عزیزان سپردم تا در میانه‌ی خوابم، یعنی در میانه‌ی فیلم سراغ بنده نیایند. چشمتان روز بد نبیند، تا آخر فیلم جان کندم. حاضر شدم آن دو ساعت را در لباس فروشی بگذرانم. تا چشمان مفلوک این حقیر گرم می‌شد، بی‌بی سوالش می‌گرفت:

محمود جون اینا چی می‌گن؟ این پسر خوش تیپه کیه؟ بلا به دور این دخترا مرضی چیزی دارن این ریختی شدن؟ آدم خوفش می‌گیره نگاشون کنه....

و هر بار مجبور می‌شدم فیلم را از ابتدا تا آن جایی که مورد پرسش واقع شده بود را برای ایشان تعریف کنم.

دیگر داشت دیر وقت می‌شد. پس زود به یک کبابی رفتیم تا غذای مقوی و مفیدی را به سرعت به بدن لاجونمان برسانیم و به آغوش گرم خانواده و بویژه رخت خوابم برگردم. بی‌بی هم که بی خیال قهوه خانه، ببخشید، بستنی فروشی شده بود، مدام از دختران بَزک کرده‌ی فیلم می‌گفت و استغفار می‌کرد. گویی خودش مرتکب آن افعال قبیحه شده بود.

بی‌بی : محمود بگو برای من دل بیاره و خوش گوشت.

محمود، یعنی من : مادر جان اینجا کبابیه نه جیگرکی.

سپیده : ببخشید آقا میلاد! 1 سوال داشتم. الان از رشته ریاضی راضی هستید؟ چطوریه؟ چقدر باید رتبه بیارم تا قبول شم؟ چه دانشگاهی برم بهتره؟ اصا برم؟ ....

من : این الان یه دونه سوال بود؟ اگه به ریاضی علاقه دارید باید بگم خیلی سخته، اصاً رو دید ریاضی دبیرستان حساب نکن، یه دنیای دیگس. نمی‌تونم اینجوری توضیح بدم برات. باید دیده باشی درسارو تا بفهمی چی می‌گم. اما اگه خیلی علاقه داری بعداً بیشتر برات توضیح می‌دم...

بعد از چند وقتی غذای خوبی خوردم. دخترها که خیلی اهل این مواد پر کالری نبودند و بی‌بی هم دندان درست و حسابی نداشت. پس روی هم 1 سیخ و نیم نصیب دو فرهیخته‌ی جمع شد، 5 تا بی‌بی جان و 10 تایی هم این حقیر مورد استفاده قرار دادم. موقع خارج شدن یکهو پایم به چیزی گیر کرد و با ملاج کف پیاده‌رو ولو شدم. چنان صدایی دادم که همگان برای مشاهده‌ی منبع صدای انفجار، برگشتند. فقط سریع خودم را جمع کردم تا کسی فرصت پیدا نکند شرحی تصویری از این عملیات را در خبرگزاری‌های اینترنتی به سمع و نظر دنیا برساند. آرزو هم که با غرغرهای همیشگی کمکم می‌کرد زیر گوشم گفت : این واسه این بود تا دیگه با این چش سفید دل ندی قلوه بگیری.

من : ها؟!

بی‌بی : ننه دل نداشت که. جیگرکی اینجوریشو ندیده بودم. زمان ما توو جیگرکیا ده جور چیز پیدا می‌شد. معلوم نیست با این گوسفندا چی کار می‌کنن، جیگرش خیلی سفت بود. طرف اصا این کاره نبود. اما شب باصفایی شده‌ها، خب کی قیلون دستشه؟

من : مادر من نگو اینارو، بدآموزی داره جلو خواننده‌ها!

به هر زوری که بود و با شنیدن پشت سر هم "چه جیگرکی بی‌خودی" و "قیلون چی شد؟" به خانه رسیدیم. دم در، در حالی که مشغول به انجام آداب طولانی خداحافظی ایرانی بودیم، بی‌بی گفت: جای مهشید بچم خالی بود. اینبار اونم بیار محمود.

من : مهشید کیه دیگه؟

سپیده : این اسمو تا حالا از بی‌بی نشنیده بودم!

حالا من مهشید از کجا گیر بیارم؟ شما خوانندگان محترم مهشید در دست و بالتان نیست؟

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۲ ، ۱۲:۵۳

اولین تابستان بعد از ورود به دانشگاه را تجربه می‌کردم. تابستانی با آغازی تلخ. پس از گذراندن دو ترم سخت و سنگین، درگیری با برخی دوستان همکلاسی، و آخر سر هم مشروطی جانسوزی که دوستان همراه با سینمای خانگی از ماوَقَع آن مطلع می‌باشند. از آن بدتر آن سال، آغاز سال کوشش‌های خواهر گرام برای شرکت در رقابت‌های فشرده‌ی کنکور بود و از همین ابتدا شروع به برنامه ریزی و جمع‌آوری منابع کرده بود تا اگر قبول هم نشد، دست کم رتبه‌اش قابل پُز دادن پیش سپیده باشد. از این رو بنده را به طور غیر رسمی و بدون حقوق، به عنوان مشاور تحصیلی خود منسوب کرد. مشاوری بدون هیچ گونه اهرم فشار، مانند ماری بدون نیش. به همین خاطر با آنکه احتیاج زیادی به آرامش در این روزهای پر مخاطره داشتم، وقت و بی‌وقت روی اعصاب داغون ما پیاده‌روی می‌کرد. جالب آنکه برای یک کنکور الکی، چنان خدماتی از سوی خانواده برای آرزو، نور چشم خانه مشاهده نمودم که حتی نیمی از آن، در سخت‌ترین بیماری‌ها برای این حقیر دیده نشده بود.

(صبح یکی از روزها) مادر : میلاد! پاشو مرتیکه. مرد انقدر می‌خوابه؟ لنگ ظهر شد، پاشو بینم.

به زور ساعت را نگاهی کردم، هنوز هفت هم نشده بود.

من : مادر من، عزیز من، هنوز صبح نشده، ظهر کجا بود؟ تا دیشب مرد نبودم، چطور شد یهویی؟ خواهش می‌کنم بزار بخوابم.

- : پاشو فلان فلان شده مگه با تو نیستم؟

یعنی حسرت یک خواب خوش بر دلمان ماند.... . با هر فلاکتی که بود برخاستم.

- : جانم مادر جان؟

- : برادر شوهر زن‌عموی دایی مادر سپیده فوت کرده.

- : به من چه؟ زنگ بزنید نش کش.

- : بی‌شعور دارم حرف می‌زنم. سپیده مونده خونه پیش مادر بزرگش، مامانش اینا هم رفتن شهرستان، گفتن حواسمون به این بچه باشه.

- : خب؟!

- : خب و زهر مار. آرزو این چند وقته خیلی خسته شده، دستشو بگیر ببرش یه چرخی بزنه بچه.

- : مادر من، اولا این هنوز کاری نکرده، از چی خسته شده؟ بعدشم اینا چه ربطی به هم داشت؟

- : فشار رو بچمه. این الان فکرش درگیره. همه مث تو نیستن که بی‌خیال و ول باشن.

- : فکرش؟! قسمت فکر کردنش که با منه.

- : نپر توو حرفم. برو هم این بچه یه چرخی بزنه، هم سپیده رو هم ببرید، تنهایی دلش نگیره.

- : الان برم؟

- : آخه تو چرا انقدر خنگی؟ همه پسر دارن، منم پسر دارم. کی الآن می‌ره بیرون؟ دم غروب برید که یه شامی هم بهشون بدی.

- : ممنون از لطفتون مادر جان. خب اینارو دو ساعت دیگه نمی‌شد بگی؟

- : آره اما جارو هم مونده.

- : جاروی چی؟

- : چی و کوفت، چی و درد، چی و مرض. کلفت گیرآوردید دیگه، آره؟ هی بشورم، بسابم، جم کنم. یه کمک بدی قرآن خدا غلط می‌شه؟ پسر بزرگ کردم عصای دست باشه، ببین پرو پرو. عجب زمونه‌ای شده!

- : من نوکرتم هستم، تا حالا کی کمک می‌کرده؟ اون آرزو که دست به سیاه و سفید نمی‌زنه. ولی آخه این وقت صبح؟

- : حالا یه کمکی کردی باید منت بزاری سر مادرت؟ وظیفت بوده. بعدشم درآد چشات، آرزو بچم درس داره.

- : بنده بی‌جا بکنم مادر من. تازه درس نداشتنشم دیدیم.

- : جواب منو می‌دی؟ همش یه کار ازت خواستما .... !

- : گریه نکن، باشه، غلط کردم.

تا بعد از ظهر درگیر نظافت منزل بودم. از گردگیری و جارو تا شستن و شیشه پاک کردن و ... . یعنی جانی در این تن بی‌جان بنده‌ی بی‌رمق نمانده بود. لباس پوشیدیم و راه افتادیم به سمت منزل سپیده اینا. دم در وقتی خواستم زنگشان را بزنم آرزو محکم مچ دستم را گرفت که: میلاد اگه جلو این دختره خودشیرین بازی دربیاری، چنان می‌زنمت که یکی از من بخوری یکی از دیوارا! حالا زنگو بزن.

سپیده : بله؟

من : میلادم، با آرزو اومدیم ببریمت یه چرخی بزنیم.

- : ممنون آقا میلاد (اینو با یه ذوقی گفت). اما مادر بزرگم تنهاست.

- : خب ایشونم بیارید.

- : اما ...

- : اما نداره، اومدیدا، منتظریم.

و ای کاش.....

سپیده : سلام آقا میلاد، خوبید؟ این مادر بزرگم بی‌بی جانه.

آرزو (با اخم‌های گره کرده) : آقاشون خونشونه.

من : سلام مادر جان.

بی‌بی : اِ، سلام، محمود اومدی؟

سپیده : بی‌بی! ایشون آقا میلاده، محمود که 20 سال پیش مُرد. ببخشید آقا میلاد، بی‌بی کمی حواس پرتی داره، بنده خدا 107 سالشه.

آرزو : یا حضرت فیل! بزنم به تخته خوب مونده‌ها، خیلی هم فرزه ماشاالله. (بعد با کمی نیشخند) می‌گم میلاد، واسه تو خوبه ها، جفتتون حواس پرت، عجب زوج با تفاهمی می‌شید.

سپیده : وا، نگو آرزو، دلت میاد؟

آرزو (با اخم‌های بیشتر گره کرده) : داداش منه، خودم تعیین می‌کنم دلم بیاد یا نه.

به هر حال به اتفاق دوستان به راه افتادیم برای متر کردن خیابان‌ها. عجب شبی بود. از آنجا که آدم با خانوم جماعت نباید با جیب خالی جایی برود، تمام پس‌انداز این یک ساله را که با عملگی بدست آورده بودم به همراهی فراخواندمش که هیچی از آن عرق‌های جبین نماند... . قرار شد ابتدا کمی مغازه‌ها را مورد زدن دید قرار دهیم. از من به پسرهای عزیز نصیحت، در این موارد از نزدیک شدن به هر مکانی که احتمال فروش اجناسی در آن می‌رود، به شدت خودداری کنید. دید زدن همان، و افتادن در دام یکی از ویترین‌های پر زرق و برق همان.

بی‌بی : محمود جون! این مغازه چیه؟

من : مادر جان! میلادم. محمود دیگه کیه؟

سپیده : نوه عموشه، 20 سال پیش فوت کرده. از عکسایی که من ازش دیدم، تنها شباهتش به شما مرد بودنشه.

من : (با خودم می‌گویم) امروز این دومین دفس که یکی به من می‌گه مرد، خدا به خیر کنه. (از اینجا را بلند می‌گویم) خدا رحمتش کنه. بی‌بی، اینجا لباس فروشیه.

بی‌بی : پس چرا لباس توش نیست؟

- : (!) پس اینا چیه بی‌بی؟!

- : خدا مرگم بده، اینارو می‌پوشید؟ محمود جون ما که گدا نیستیم اینارو بپوشیم. پاره پوره، بی آستین، زیر و رو باز، مثل یه تیکه پارچه که سر و تهش رو بدوزی. اینارو ...... ها هم نمی‌پوشیدن (بنابر مسائل اخلاقی مجبور به سانسور شدم). زمون ما لباسا اینجوری نبود...

آرزو : داداش ما می‌ریم یه نگاهی بکنیم.

من : اما ...

و بی آنکه حرفی از دهان این بنده حقیر خارج شود آن دو جوان فرهیخته با سر به داخل هدایت شدند و من ماندم و تاریخچه‌ی لباسی که استاد بزرگ تاریخ و تمدن ایران برایم بازگو می‌کرد. نگاه کردن آن دو جدای جر و بحث‌های همیشگیشان که آبرویی برایمان باقی نگذاشت و 2 ساعت وقتی که تلف کرد، به بنده نیز حدود 400، 500 تومانی از پول رایج مملک، خسارت وارد نمود. از همه جالب‌تر بی‌بی جان بودند که هر 5 دقیقه می‌گفت: "محمود جون اینا چادر نماز ندارن؟" و می‌رفت و یک لباسی می‌آورد و درباره‌ی بی‌حیایی آن سخن می‌گفت.

 

ریش قرمز

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۲ ، ۱۱:۰۹

کنار مشتی خاک

در دور دست خودم، تنها نشسته‌ام.

برگ‌ها روی احساسم می‌لغزند.

 

سهراب سپهری

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۵۰

روی صندلی چوبی کنار پنجره می‌نشینم. کمی خیابان را خیره می‌شوم، شرم می‌کنم و نگاهم را می‌دزدم. چشمانم را می‌بندم و صدای آهنگ را در گوشم زیاد می‌کنم. پایم کم‌کم با آهنگ ریتم می‌گیرد و ضربه می‌زند به زمین. نورهای اطراف از بیرون پلک‌هایم خودنمایی می‌کنند، در سیاهی این سوی پلک‌هایم رقصی پر حرکت دارند. یک نفس عمیق می‌کشم، فقط یک دم، بی بازدم. یک دم پر از هوای افکارم که نگه می‌دارمش در سینه‌ام.

1001، 1002، ... ، 1010، هجوم افکارم به دهانم. سرم را عقب می‌برم و به لبه‌ی صندلی تکیه می‌دهم. راه گلویم باز می‌شود، سُر می‌خورند و برمی‌گردند.

... ، 1013، 1014، ... ، 1020، راهی دیگر. قلبم تندتر و با قدرت می‌زند - حتی از روی پیرهن ضربانش پیداست - تا خون ماسیده‌ام را حرکت دهد. افکارم سوار بر امواجش به سمت مغزم، این همیشه تعطیل روزگار حمله‌ور می‌شوند. پشت پلکم جمع می‌شوند، فشار می‌آورند؛ پلک‌هایم را محکم‌تر پیش هم نگه می‌دارم.

... ، 1025، 1026، ... ، 1030، دیگر منگ شده‌ام. دیگر افکارم در بدنم پخش شده‌اند. آرام نفسم را بیرون می‌دهم.

قلبم تیر می‌کشد ........

 

ریش قرمز

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۲ ، ۰۰:۴۸

بگذار ........

                     بگذریم!

قیصر امین‌پور

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۲ ، ۰۰:۲۲

در بلندگو سرفه می‌کند:

یک، دو، سه،

آزمایش می‌شویم!

 

سید حسن حسینی

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۲ ، ۰۰:۰۵