گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

لای کاغذ پاره‌ها

نامه‌های بی‌سرانجام پس از عرض سلام ...

نامه‌های ساده‌ی باری اگر جویای حال و بال ما باشی ...

نامه‌های ساده‌ی بد نیستم اما ...

نامه‌های ساده‌ی دیگر ملالی نیست غیر از دوری تو ...

گپ زدن از هر دری،

                          با هر در و دیوار

 

قیصر امین‌پور

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۲ ، ۱۲:۳۱

غروب است. روشن و تاریک. مثل افکارم، مثل چهره‌های اطرافم، مثل خیابان ...

شوق همیشگیم برای راه رفتن روی خط میانه‌ی خیابان را کنترل می‌کنم و به قدم زدن در کنار جوب پر از جریان زباله اکتفا می‌کنم؛ غرق در میان زمزمه‌ها و بحث‌های همیشگی شخصیت‌هایم.

غروب است. راه می‌روم و شیشه‌های مغازه‌هایی که چراغ‌های پر نورشان تاریکی شب را در خود می‌بلعند را نگاه می‌کنم؛ و جلوی یک آینه فروشی میخ‌کوب می‌شوم. نه، مجذوب اجناس آن نشدم. نه، مجذوب انعکاس رنگارنگ نورها نشدم. تصاویر را نگاه می‌کنم. تصاویر آدم‌هایی که از روبه‌روی آینه‌ها می‌گذرند، تصویر خودم را نگاه می‌کنم.

آیا این من هستم؟ من واقعی؟

تصویرم فرقی با من ندارد. فقط، فقط یک کیف در دستش است که در دستم نیست. یک کیف که هر کجا همراه تصویر است.

وقتی برخی آدم‌ها را نگاه می‌کنم که تفاوت بسیاری با تصویرشان دارند.

وقتی کارهایی می‌کنند که می‌دانند اشتباه است.

وقتی کارهایی می‌کنند که نمی‌دانند اشتباه است.

وقتی کارهایی که باید را انجام نمی‌دهند.

وقتی کارهایی می‌کنند که نمی‌دانند چرا انجام می‌دهند.

وقتی خودشان را گم می‌کنند.

وقتی خودشان را رنگ می‌کنند؛ چهره‌شان را، باطنشان را.

وقتی با اعتماد به نفس کامل، خودشان را گول می‌زنند.

وقتی درگیر عادت‌های پوچ و بی‌معنی هستند.

وقتی خودشان نیستند.

وقتی .....

اینها را که در آینه می‌بینم، می‌فهمم که من خودم هستم. نه، من نقاب نیستم. نقاب و چهره‌هایی ساخته شده که پشتش هیچ چیزی نیست، نیستم. من تنها یک کیف از اسرار دارم، همین.

من فقط، خودم هستم.

من، فقط خودم هستم.

 

ریش قرمز

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۲ ، ۱۰:۴۳

گفت و گو از پاک و ناپاک است

ما به "هست" آلوده‌ایم، ای پاک! و ای ناپاک!

 

مهدی اخوان ثالث

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۲ ، ۱۶:۵۷

همچنان احساس عجیبی همراهیم می‌کرد. ماجراها در ذهنم قدم می‌زدند. از اتفاقات مبدأ گرفته تا مقصد، از برخورد با آن پسر تا برخورد با متصدی ترمینال، ... و فحش‌هایی که به این شانس پربار می‌دادم.

3 جهت از 4 جهت اصلی شهر را طی کرده بودم و حالا یک سوی دیگر بیشتر نمانده بود. یعنی این چند ساعت از کنکور هم سخت‌تر گذشت.

راننده : عزیز! یه دست به این ماشین می‌گیری؟ یه هل بدی روشن شده ...

بی آنکه سوالی برایم پیش بیاید که اصلاً این بابا وسط این بیابان چه کار داشته است با خودم گفتم بد هم نیست. هم این بنده خدا کارش راه می‌افتد و هم تا جایی می‌توانم همراهش بروم. اما ....

تا سر بلوار، ما این ماشین لگن را به دوش کشیدیم، دریغ از یک پت پت نیمه جان، چه رسد به روشن شدن. می‌خواستم دیگر بی‌خیال شوم که یکهو صدای غار غار ماشین بلند شد.

راننده : بیا پسر جان. می‌رسونمت.

بهتر از این نمی‌شد. در راه زمان برایم هیچ معنی خاصی نداشت، تا جایی که یادم نیست چند بار ماشین خاموش شد،‌ مسافت زیادی هلش دادم و اندکی سواری گرفتم. به محض رسیدن جلوی درب باشکوه دانشگاه، بدون تلف کردن وقت برای تعارفات همیشگی، تنها هزاری‌هایی که در جیبم بود را روی داشبورد گذاشته و به سمت محل برگزاری مراسم ثبت نام دویدم. از این طرف به آن طرف. شاید تجربه کرده باشید که وقتی عجله دارید کارها بدتر به هم پیچ می‌خورد، نمی‌دانم کدام آدم متفکری محل ثبت نام را تعیین کرده بود. هرچه دنباله‌ی فلش‌ها را می‌گرفتم به جایی نمی‌رسیدم. انگار مدام دور خودم می‌چرخیدم. حتی یک باغبانی، چیزی نبود تا سوالی بپرسم. کفرم درآمده بود. ساعت تند تند به 3 نزدیک می‌شد که سرانجام به آخرین فلش رسیدم. روبه‌رویم یک ساختمان قدیمی بود که یک نگهبان چاق جلوی آن، روی یک چهارپایه کوچک خوابیده بود. بهتر است بگویم بی‌هوش شده بود. هرچه صدا می‌کردم انگار نه انگار. بهتر دیدم بروم داخل شاید راهی، چاهی پیدا کنم. به محض برخورد دستم با در، صدای بلند آژیر همه جا را فراگرفت. نگهبان عزیز گویا از مرحله عمیق خواب خارج شده بودند که اینبار به سرعت از جایش پرید و یغه‌ی این جانب را چنان گرفت که روی پنجه باید می‌ایستادم.

نگهبان : چی کار می‌کنی؟ دانشگاه چی داره که بخوای بدزدی؟

من : خواب دیدید حتما جناب. دزدی کجا بود؟ اومدم ثبت نام.

- : ثبت نام که خیلی وقته تموم شده. زود راستشو بگو چی کار داشتی اینجا؟ نکنه معتادی چیزی هستی اومدی تِلِپ شی؟

- : این چه حرفیه آقا! اصا به قیافه من می‌خوره؟

- : اتفاقا چه جورم.

(بنده خدا همچین بی‌راه هم نمی‌گفت. با این اتفاقاتی که بنده پشت سر گذاشته بودم، همچین رنگ و نوایی هم بهم نمانده بود)

- : باور بفرمایید اومدم ثبت نام.

- : همینجوری تک و تنها پاشدی اومدی ثبت نام؟ برو خودتو مسخره کن بچه. پلیس که اومد معلوم می‌شه چی کاره‌ای.

- : پلیس؟! من فکر می‌کردم اینجا فقط نش کش داره.

- : مزه میای؟ نشونت می‌دم.

هیچی در شهری که خر هم پر نمی‌زد، به فاصله زمانی چند دقیقه سر و کله‌ی یک ماشین گشت خفن پیدا شد. دو تن از ماموران محترم نیروی انتظامی - از همینجا به همشون خسته نباشید می‌گم - که احتمالاً برای دستگیری سارقان بانک آمده بودند، بنده را قنداق پیچ کرده در ماشین زیبای خود جای دادند. باز خدا را شکر که این‌ها در شهر گم نمی‌شوند. هرچه از ما اصرار، از عزیزان انکار. وقتی وارد پاسگاه شدیم،‌ یکی از مهربانان آنجا از اینجانب مدارک شناسایی طلب نمود. تازه علت احساس بد امروزم را فهمیدم. یعنی بدبخت شدم. همه‌ی زندگی بنده حقیر در کوله‌ای بود که بر حسب خوابالودگی در اتوبوس جا گذاشته بودم. تا آن عزیز از بی‌مدرکی بنده اطلاع حاصل نمود، مهربانیش هم گویا رو به تمام شدن نهاد. به طور افقی به داخل بازداشتگاه هدایت شدم. دست کم یک هم سلولی هم نبود تا از تنهایی در بیایم. در اتاق بد بو، رو به در، با اعصاب متشنج، زیر نوری ضعیف و قطره‌های آبی که نمی‌دانم از کجای سقف بر شانه‌ام می‌چکید ...

خدااااااااااااااااا

یکهو از خواب پریدم. تازه آفتاب درآمده بود، هنوز در اتوبوس بودم. کوله‌ام؟ زیر پایم بود. کمی که آرام شدم دیدم پسر که خواب سنگینی رفته بود، سرش روی شانه‌ام افتاده بوده و بنده را با آب دهانش متبرک کرده است.

 

ریش قرمز

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۲ ، ۱۴:۴۵

هیچی، آن از صبح زود راه افتادن و استرس و اولین روز جدایی و علافی در ترمینال و اتفاقات بی‌خود اول صبح و حالا خواب ماندن و رد کردن دانشگاه و غریبی و نابلدی راه و ....

به محض ورود به سالن خالی از سکنه‌ی ترمینال مشاهده کردیم که کلاً 5 تعاونی موجود است که 3 تا از آن‌ها خارج از سیستم بوده و 1 عدد هم که با مسافر محترمی در حال بگو مگوست و می‌ماند آخری. خانوم مسئول تعاونی پنجم هم برای گذراندن هرچه مفیدتر وقت، با تلفن مشغول صحبت‌های کاری بود.

- : آره عزیز، یارو هم گیر داده بود. هی می‌گفت من به شما علاقه دارم و نمی‌دونم، همیشه دنبال یکی مث شما بودم و ...

- : .... (انتظار ندارید که صدای آن سوی تلفن را شنیده باشم؟)

- : منم همینو گفتم. "مگه شما منو میشناسی؟". گفت خیلی وقته از تعاونی شما استفاده می‌کنم. آخه جز اینجا، دوتا کارخونه دیگه هم دارم، ولی تو یه شهر دیگس، واسه همین زیاد توو سفرم و ... . راستشو بخوای همچین بد هم نبودا. قیافه مالی نداشت ولی پولدار بود.

اینجانب که همیشه سرم درد می‌کند برای پند و اندرز دادن، آمدم تا بگویم که "آخر این چه طرز همسر پیدا کردن است؟ مگر پیراهن و مانتو انتخاب می‌کنی؟". اما گفتم سر پیاز هستم؟ ته پیاز هستم؟ و ...

- : نه مگه خُلم واسه خودم دردسر درست کنم؟

گویا این ماجرا ادامه دار بود. من هم که دیرم شده بود.

من : ببخشید خانوم!

- : مگه نمی‌بینی دستم بنده؟ یه دقیقه وایسا خب.

- : راستشو بخواین من یه 7 دقیقه‌ای هست اینجام. کار دارم. بی‌کار نیستم که وایسمو پرده سوم از نمایش "خواستگارهایم" رو گوش بدم که.

- : پسره پُرو. برو اصا تعطیله. مرتیکه ....

حوصله دهن به دهن شدن با همچین ضعیفه‌ای را نداشتم. دیگر ویندوز مغزمان با ارورهای یک در میان بالا آمده بود. به سمت درب خروجی رفتم. حتی دریغ از یک پیک موتوری، چه رسد به تاکسی. مدام احساس بدی داشتم. دلی شور افتاده، کمی تا قسمتی ابری و گرفته. چاره‌ای نبود. جاده را گرفته و راه افتادیم. مگر تمام می‌شد؟ ساعت 10 شده بود که به یک میدان کوچک و سوت و کوری رسیدم. در این ساعت از روز، حتی یک مغازه هم باز نبود. دیگر راضی به ترک تحصیل و بازگشت به آغوش پر سرزنش خانواده شده بودم که ناگهان صدای قِر قِری از پشت نزدیک شد؛ پیرمردی با یک موتور بسیار بسیار بسیار بسیار قدیمی. فرصت را از دست نداده و این هیکل بی‌جان را جلویش انداختم. یا مرگ یا زندگی...

پیرمرد سریع با ایجاد اصطکاک بین کف پا و کف زمین اقدام به ترمز گرفتن کرد.

پیرمرد : پِ ... مَ ... ت ... اَ ... آ ... یی.

(!) دیگر مطمئن شدم اینجا یک قبرستان قدیمی بوده و این پدر هم بلا نسبتش، آخرین بازمانده‌ی رو به انقراض این اطراف است.

من : پدر جان! معذرت می‌خوام. واقعا شرمندتم. شما تنها موجود، یعنی تنها آدم زنده‌ای هستی که توو این یه ساعت دیدم. من غریبم،‌ علیلم،‌ ذلیلم، بی‌چارم. دانشگاه از کدوم وره؟ چجوری برم؟ ...

- : ای ... می ... بَ ... ش ...

- : یه کار دیگه، من می‌پرسم، شما با سر جواب بده. می‌شه منو ببری دانشگاه؟

پیرمرد با یک تکان سر، روحی دوباره در تن این دورافتاده دمید. پریدم پشت موتور و راه افتادیم. بسیار کند حرکت می‌کرد ولی بهتر از پیاده بودن و بدون راهنما بودن بود. پدرجان هم که یک همصحبت پیدا کرده بود، در تمام طول مسیر حروف به هم ریخته‌ی الفبای فارسی را برایم بازگو کرد و من هم مدام تایید کرده یا هر جا احساس می‌کردم چیز تأسف باری می‌گوید، سری تکان داده و دلداری می‌دادم.

ساعت 12 شده بود که پیرمرد باز با حرکتی فنی، ترمز گرفت. لبخندی به هم زده، تشکر نمودم و پیاده شدم. تابلوی "بلوار دانشگاه" شعاع نوری را درمیان ابرهای دلم پدیدار کرد. بلواری بود بی هیچ خانه و جانوری در اطراف، و البته طولانی. نیم ساعتی که طی مسیر نمودیم، ماشینی را دیدم که کناری پارک کرده و راننده مشغول ور رفتن با آن است. سریع خود را به آن رساندم، به امید اینکه سراب نباشد.

من : ببخشید! تا دانشگاه خیلی مونده؟

راننده کر و کثیف و روغنی : خود دانشگاه؟ خـــــــــــــــــــــــیلی مونده. اصا اونوری باید بری.

- : سر جاده که نوشته بود ....

- : آره، می‌دونم. اینا اول می‌خواستن اینور دانشگاه رو بسازن، ولی بعداً نمی‌دونم چی شد رفتن اونور شهر.

- : پس ته بلوار چیه؟

- : بیابونی.

(!)

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۲ ، ۱۰:۵۱