گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

۱۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

باز می‌کنم؛ نه پلک، نه پرونده، نه دهان، و نه هیچ چیز دیگر را؛ تنها و تنها آغوشم را. همانطور که در جایم دراز کشیده‌ام، دو دستم را تا منتها الیه ممکن؛ تا حدی که کشش تک‌تک رشته‌های عصبی را هم احساس کنم باز می‌کنم. درست در همان حالتی که تیک تاک ساعت دیواری را در انتظار خواب می‌شنوم، می‌شمارم، نفس می‌کشم؛ دقیقاً در همان حالت که در جایم مانند یک تکه مغز کپک زده ولو شده‌ام، به سقف خیره می‌شوم. همیشه در همین حالت هم هست که ذهنم واژه‌باران می‌شود. نه به لطافت باران، و نه به سبک‌باری واژه، که گاهی ترکیب دو چیز، معنایی کاملاً متفاوت با اجزای خود پیدا می‌کند. واژه‌باران به سنگینی کوه است و به زمختی سنباده. آن هم نه از این سنباده‌های بی‌خودی که خودش سابیده می‌شود، بلکه از همان‌هایی که آهن را هم براده می‌کند و دست کمی از سوهان ندارد، ولی خب نسبت به سوهان این ویژگی را دارد که انعطاف‌پذیر است. این هم از همان ترکیبات است شاید. نه به ملایم بودن انعطاف، و نه به مهربانی پذیرا بودن. انعطاف‌پذیر، به خشکی جنس لاستیکی، و به بدخلقی آدمی خسیس؛ آن هم از آن خسیس‌ها که نه خود خورد، نه به کسی دهد، فاسد هم که می‌شود، باز جلوی سگ هم نمی‌اندازد. و این شاید آغازی باشد بر ریشه‌ی پر پیچ و خم واژه‌باران، آن هم بر یک مغز خواب‌آلود و گندیده.

آن قدر این باران، شبانه روز بر سر و کله‌ام ریخته است که اگر جمعشان می‌کردم، تا به حال خانه‌ام را سیل می‌برد. قطاری از واگن‌های متنوع و بی‌تکرار که پایان ندارد و مدام سوت می‌کشد و دود می‌کند و لوکوموتیوران هم مثل همیشه سیاه و سوخته، سر از پنجره بیرون کرده و بوی مداوم زغال سنگ را استفراغ می‌کند. بخواهم مثال دقیق‌تری بزنم، عیناً داستان‌های کوتاه و بلندی است که یک زمانی خیلی باب شده بود و الآن بیشتر به سبک‌های عامی‌تر و مجازی‌نوشته تبدیل شده که هی اتفاقات و پرت و پلاها را پشت هم ردیف می‌کنی و حتی اگر یک شیشه بزرگ، قهوه درست کرده باشی و خورده باشی، با رسیدن به خط چهارم، به زور می‌توانی خودت را بیدار نگهداری. یعنی همین خزعبلاتی که هم‌اکنون می‌نویسم، تأیید می‌کنم، خودم هم نمی‌دانم برای چه می‌نویسم، و دست آخر خروار یا شاید اندک پیام‌های لبخند و گل و آفرین است که می‌آید و ثبت می‌شود؛ ولی نه باری از واژه‌باران کم می‌شود و نه لطافتی به ذهن نَشُسته‌ی من می‌رسد.

آآآآآآآآآآآآخ که چقدر دلم می‌خواست سرم مانند این وسایل امروزی پرس و پرچ نبود؛ یک چفت بزرگ، مانند این قفل‌های صندوق‌های قدیمی می‌داشت، تا هر از چند گاهی بازش می‌کردم، این ذهن بوگندو را که بوی جوراب پیشش لنگ پهن می‌کند را در تشتی می‌انداختم، بعد حسابی چنگ می‌زدم و فرچه می‌کشیدمش. آخر خیلی میانه‌ی خوبی با ماشین مخ‌شویی ندارم، رنگ پس می‌دهد. بعد پهنش می‌کردم زیر آفتاب و ول می‌کردم و می‌رفتم در خیابان و شهر گشت می‌زدم. اصلاً خدا را چه دیدی، مانند تصورات کودکی، سوار بر اسبی، به دل کوه و بیابان می‌زدم. هم آب و هوایی عوض می‌کردم و هم از دست این همه ربات برنامه‌ریزی شده که دور و برم هستند راحت می‌شدم. آری، این بهتر است، چرا که حتی اگر مخ را هم بشوری و روی بند رهایش کنی، باز این همه ربات‌های دور و بر که از صبح تا شب فقط دنبال انجام کارهای مسخره و بی‌معنی هستند، حالت را به هم خواهند زد؛ بویژه وقتی اصرار دارند که نشان دهند روزمرگی‌های تهوع‌آور و پوچشان بسیار مفید فایده بوده و از بقیه یه سر و گردن و پیچ و لولا، بالاترند؛ بالا ترند. باز هم ترکیبات متفاوت. نه اوج می‌گیرند و بالا می‌روند، نه با شبنم‌های واقعی تر می‌شوند. و چه حس زیبایی دارد، تر شدن با شبنم. آرام سرانگشتت را روی برگ پرزدار گلی می‌کشی و قطره‌قطره رطوبت را از رویش جمع می‌کنی، بعد شستت را رویش می‌مالی و سپس، انگشت سبابه را روی صورتت می‌کشی. در سرمای صبح یک روز زمستانی که دیگر محشر می‌شود. اینجا واقعاً می‌شود از خود ترکیب نور علی نور استفاده کرد و همان معنا را با پوست و گوشت حس کرد.

و به اینجا که می‌رسم، کم‌کم بوی گندی که مرا احاطه کرده است از بین می‌رود؛ باران نم‌نم می‌شود؛ ساعت به خواب می‌رود؛ و با حس منگی ناشی شده از کشش رشته‌های عصبی بدنم کرخت می‌شوم، درست مثل یک فنر سفت و بزرگ، آرام به حالت معمول بدن برمی‌گردم و به سقف خیره می‌شوم؛ اما اینبار تهی.

تهی از تمام سوالات و حرف‌ها و باران واژه‌ها ...

 

ریش قرمز

۷ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۳ ، ۰۲:۴۷

با افتخـــــــــــــــــــار، در میان زباله‌های دیگران به جست و جو هستیم.

 

ریش قرمز

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۳ ، ۰۲:۰۹

یک نفر سایه‌ای دید و ترسید.

دومی گفت باید گرگ باشد.

فریاد کنان شروع به دویدن کردند.

نفر سوم صدای آن‌ها را شنید و پا به فرار گذاشت.

نفر چهارم دید چند نفر می‌گریزند، بی‌درنگ گریخت.

همه با سر و صدا، فقط می‌دویدند.

هیچ کس پشت سرش را نگاه نمی‌کرد.

هیچ کس حتی به روبه‌رو هم نگاه نمی‌کرد.

همه با شتاب به سمت پرتگاه می‌رفتند.

فرار می‌کردند به آلکاتراز ...

 

ریش قرمز

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۳۲

قتل عام ما وقتی بود، که گرای دوست و دشمن را اشتباه گرفتیم ...

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۳ ، ۰۸:۰۴

از آنجا که مخاطبین محترم، اکثراً در سنینی هستند که با نظام نمره‌ای، تحصیلات خود را گذرانده‌اند؛ و یا اگر دوستانی هستند که در نظام توصیفی به سر می‌برند یا برده‌اند، به مدد حضور همیشه در صحنه کنکور، به هر حال ناگزیر به گذراندن دوره‌ای از عمر تحصیلی خود، با نظام نمره‌ای هستند، فرض کنیم که بنده کارنامه میان دوره خود را گرفته‌ام، و در میان مشتی از نمرات بالا و پایین خود، مثلاً درس به طعم لیمو شیرین ریاضی، که همیشه همه از شیرینی آن می‌گویند، اما تلخی آن به کام همه نشسته است را 5 گرفته باشم، فیزیک را 8، ادبیات را 15، و ورزش را 18.

اکنون به سوالات زیر پاسخ دهید:

آیا می‌توانم بگویم، اگر ریاضی من کم شده، اما بهتر از کسی هستم که ادبیاتش کم شده است؟

آیا می‌توانم بگویم، چون نمره فیزیک من از ریاضی‌ام بهتر است، پس در فیزیک نمره خوبی آورده‌ام؟

آیا می‌توانم بگویم، چون در ورزش نمره خوبی آورده‌ام، پس نیازی به تقویت و بهبود درس ریاضی ندارم؟

آیا می‌توانم بگویم، چون درس‌های ضعیف دیگری جز فیزیک هم دارم، پس بیخیال تقویت کردن آن شده و فقط به باقی درس‌ها رسیدگی کنم؟

کلاً موز بهتر است یا اره؟

سرماخوردگی بدتر است، یا تب و لرز؟

اساساً نام پرتقال فروش چیست؟

و سوال‌های بسیار دیگری از این دست ...

 

پاسختان هرچه هست، به شبانه روز خودمان بنگریم که چه میزان از این مقایسات باربط و بی‌ربط را در انواع مسائل گوناگون فردی و اجتماعی خود به کار می‌بریم. گاهی کار بد کسی را توجیه کار اشتباه خود قرار می‌دهیم؛ گاهی با کار بدی که نمی‌کنیم، توجیهی برای کارهای اشتباه دیگرمان درست می‌کنیم؛ گاهی با طرح مسائل دیگر، قصد لاپوشانی مسئله خاصی را داریم؛ گاهی با ذکر کارهای عالی، از کارهای نسبتاً خوب شانه خالی می‌کنیم، در حالی که حتی به دنبال آن کار عالی هم نمی‌رویم؛ گاهی فقط خودمان را هم گول می‌زنیم ...

 

ریش قرمز

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۴۶

نه به امروز اسیرم، نه به فردا، نه به دوش            نه نشیبی، نه فرازی، نه مقامی دارم

 

اقبال لاهوری

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۴۹

حالا دیگر نفهمی است که خودش را به ما می‌زند ...

 

ریش قرمز

۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۳ ، ۰۴:۵۰

همگان کارهایشان اندر خم یک کوچه است؛ ما کوچه‌مان اندر خم کارهایمان!

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۰۳

اگر فاصله‌ی بینمان را به قدری کوچک فرض کنیم که هر دو، یک نقطه شویم، آنگاه نیم‌خط‌های گفته‌های من و شنیده‌های تو، دقیقاً زاویه‌ی 180 درجه خواهند ساخت.

 

ریش قرمز

۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۳ ، ۰۴:۳۸

غارت شده‌ایم! دوست داشتنی‌ها، عقلمان را به بردگی گرفت و کینه‌ها، قلبمان را کشت.

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۳ ، ۰۶:۴۰