گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

یکی دیگر از مواردی که به طرق مختلف، برای آغاز ازدواج یا در بعد از ازدواج مشکل‌ساز گردیده، مبحث تحصیلات است. اینکه کلاً جوانان و یا خانواده‌ها، یکی از شروط اساسی را میزان تحصیلات قرار داده‌اند؛ چه تحصیلات خودش و چه تحصیلات فرد مقابل، و این خود موجب شده تا سن ازدواج بالا برود و داستان درست شود و ...

مَثَل این حرف، این است که بگوییم غذا نمی‌خوریم تا تحصیل‌کرده شویم، و ... . تحصیل جای خود، ازدواج هم جای خود. من نمی‌فهمم چه کسی این عقیده را در مخ ما جا داد که ازدواج مانع تحصیل است؟ بسیاری از جوانان هستند که نه تنها ازدواج کرده‌اند، که پدر و مادر هم هستند و به درس و زندگیشان هم می‌رسند. حالا اصلاً کاری به این ندارم که هدف از تحصیل چیست و کیفیت محصلان چه میزان است و این همه تحصیل کرده داریم که هیچی حالیشان نیست و ... . ما میزان شعور را با میزان قدرت حافظه اشتباه گرفته‌ایم. فکر می‌کنیم هر کسی که توانایی حفظ کتاب‌های جور و واجورش بیشتر است، از شعور و درک بالاتری برخوردار است و توانایی جمع و جور کردن یک زندگی را دارد. اگر اینگونه بود که باید وضع و حال ما بهتر از اینی که هست می‌بود ...

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۳ ، ۰۲:۱۸

همیشه گشت و گذار و رفتن‌های بی‌مقصد و ادامه دادن راهی بی‌پایان را دوست داشتم و دارم؛ کاری که خیلی مواقع برایم آموزه‌های ناخواسته و جالب توجهی داشته؛ کاری که هنوز هم می‌تواند چیزهایی را به من نشان دهد که با هزاران کار کرده و نکرده‌ی دیگر، ذره‌ای از آن حجم کم، اما جرم زیاد وقایع را برایم نخواهند آورد. تجربه‌های گوناگون و شیرین و ترش و تلخ و شور و دیگر مزه‌های ممکن و ناممکن، که در میان برخی از آن‌ها تجربه‌هایی نیز هستند که گاهی آرزو می‌کنیم کاش هیچ وقت برایمان اتفاق نمی‌افتادند.

همه‌ی ما سوال‌های بی‌جواب زیاد داریم، و یکی از آن همیشگی سوال‌های جالب توجه من این بوده که اگر برخی اتفاقات و آموزه‌ها و تجربیات، با تمام تلخی‌ها و زنندگیشان برایم اتفاق نمی‌افتاد، باز هم همین بودم؟ همینجا بودم؟ مکان فیزیکی را نمی‌گویم، مکان فکری و شخصیتی را می‌گویم! اتفاق‌هایی که خیلی چیزها را به هر کدام ما می‌آموزد، و اکثراً با از دست دادن چیزهایی هم همراه است؛ که هیچ وقت به چیزهایی که مفت و مجانی بدست می‌آیند، دید خوبی نداشته و اعتماد نکرده‌ام؛ حتی خوابیدن هم زحمت دارد، چه رسد به تجربیات زندگی. و در این میان، گاهی زنندگی اتفاقات، آرزوی نیامدنشان را به دل می آورد و کمی بعد، به این فکر می‌کنم که خب اگر نمی‌آمد، آن وقت من کجا می‌بودم؟ چه می‌کردم؟ بیش از اینی که هستم می‌بودم؟ و یا نه، کمتر و پایین تر از اکنون و آینده احتمالیم می‌بودم؟

به هر حال، هر کاری کنیم، اتفاقی که افتاده عوض نمی‌شود، و هر چه آرزو کنیم که کاش نمی‌آمد، فرقی در اصل موضوع حاصل نمی‌شود؛ اما گاهی خیلی حواسم را جمع می‌کنم، چرا که بعضی اتفاقات، با اینکه آموزه‌های خوبی برای آدم به همراه دارند، آن هم با تمام گند بودنشان، ولی فقط یک بار آموزنده‌اند، و تکرارشان فقط در بخش گند بودنشان است که پیش می‌آید. البته بعضی حادثه‌ها هم هستند که نه زیاد مزخرفند که خوبی‌هایشان را تحت‌الشعاع قرار دهند، و نه خوبی‌هایشان به اندازه‌ای زیاد است، که تلخی‌هایشان را ملایم کنند. و در میان تمام این حالات مختلف که ممکن است پیش بیاید، باز هم دوست نداری تکرار شوند؛ و برخورد نزدیک من با زمین، یکی از همین اتفاقات بود ...

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۳ ، ۲۲:۱۴

یکی از مهمترین، یا بهتر است بگویم که مهمترین مانع مقوله ازدواج، چیزی است که می‌شود اسم معامله پایاپای را بر آن نهاد. بله، دو عدد خانواده کنار هم جمع می‌شوند، و در بین گفتن‌ها و شنیدن‌ها و خندیدن‌ها، گاهی یادشان می‌رود که اگر در قدیم می‌گفتند "حالا بریم سر اصل مطلب"، منظور آرامش و آینده و نیازهای روحی و روانی جوانان بود، آن هم فرزندان خودشان، پاره‌های تن خودشان، کسانی که دیگر به اسم اینکه به فکر آن‌ها هستیم، تقریباً می‌توان گفت به تنها چیزی که فکر نمی‌کنیم، آینده و خود خویشتن آن‌ها است. به دنبال این افتاده‌ایم که پسر و دختر هر کدام جدا جدا زندگی خود را بسازند، و بعد در آخر عمرشان، به خاطر یک عادت قدیمی، یک قراردادی به نام ازدواج را بین آن‌ها برقرار کنیم، تا بعد از اینکه کمی زندگیشان روی روال افتاده بوده، با بار سنگین مخارج دیگری، همچنان در باقی‌مانده عمرشان، سگ دو زدن را تمرین کنند. و آیا این همان آرامش و تکامل و حس کامل شدن در ازدواج است؟

پسر نقش یک بانک مرکزی را به خود گرفته و دختر یک مغازه لوازم خانگی فروشی، و در مرحله بعدی که همان ادغام این دو بنگاه مالی می‌باشد، تحمیل کردن یک خرج سنگین است که رخ نشان می‌دهد. خرجی که به اسم آرزوی دیدن عروسی بچم، و یا اینکه بچم حسرت به دل میشه، برپا می‌شود، در حالی که آرزوی اصلی که همان آرامش و راحتی فرزند می‌باشد نادیده گرفته می‌شود، تا عده‌ای متاهل بیایند و بخورند و بروند پی عشق و حال خودشان و در آخر هم با تمام کارهای انجام شده، باز گله و شکایت و حرف و حدیث پشتش باشد.

چرا نمی‌شود که اگر خانواده و خود آقا پسر نشان دهنده‌ی یک خانواده سالم، کاری و خانواده‌دار هستند، آن‌ها را بپذیریم؟ دختر و پسر را به هم برسانیم تا از لذایذ همسر داشتن و آرامش روحی و روانی آن بهرمند شوند، و بعد کم‌کم آن‌ها را به سر خانه و زندگیشان بفرستیم. مگر الآن هر کدام نان خور پدر و مادر خود نیستند؟ خب تا مدتی دیگر هم جدا جدا نان خور باشند، و با هم، و با همکاری هم، کم‌کم زندگی خود را بسازند؛ زندگی مشترک را، مشترک بسازند؛ و تمام خرج‌های اضافه‌ای که قرار است با آن، دهان دیگرانی را ببندند که هیچ وقت بسته نخواهد شد، خرج خودشان کنند تا از زندگی لذت ببرند. اینگونه دیگر فشارهای عصبی به آن‌ها وارد نمی‌شود، هر دو قدر زندگیشان را بیشتر می‌دانند، از با هم بودن خوشنودند، و هیچ کدام در این روند عجیب و غریب همسردار شدن، نمی‌سازند و نمی‌سوزند و انقدر سرخوردگی و افسردگی در جوانان نمی‌بینیم ...

در آخر پرانتزی هم برای دختران خوبم باز می‌کنم که درست است من خودم درباره ازدواج موقت و شناخت و این‌ها گفته‌ام، اما از آنجا که قوانین اسلامی به طور کامل اجرا نمی‌شود و کلاً از اسلام یک اسم مانده، خواهش می‌کنم، چه ازدواج موقت می‌کنید برای آغاز زندگی، چه نامزد هستید، چه اصلاً دوست پسر و دوست دختر هستید و حرف‌های قبلی ما برایتان مهم نیست و به خودتان گفتید که قرار است ازدواج کنیم و ... لطفاً خام هر حرفی نشوید و هر خواسته‌ای را در همان اول و تا زمانی که ازدواج دائم و قانونی نکرده‌اید و همه چیز رسمی نشده است، عملی نکنید. از اشارت‌های من، خود بخوان آن حدیث ناگفته را ...

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۳ ، ۱۹:۰۴

نکته‌ی مهم بعدی که هم می‌توان مستقلاً به آن پرداخت و هم در ارتباط با مطلب قبلی، بحث شناخت و آشنایی است. سالیانی پیش، دوران آغاز زمزمه‌هایی با این مفهوم بود که جوانان فهمیده و تحصیل کرده و دانا شده‌اند، و می‌خواهند خودشان همسر خود را انتخاب کنند (حالا مگر قبلش چه کسی انتخاب می‌کرد را متوجه نشدیم) و با سرتیتر تقابل ازدواج مدرن با سنتی آشنا شدیم. این موضوع خوب یا بد، باعث بوجود آمدن پدیده‌های مختلفی شد؛ از جمله گرایش جوانان به این امر که خود شخصاً اقدام به برقراری ارتباط کنند، و تجربیات و اطلاعات و راهنمایی‌های خانواده‌ها به طور رسمی و غیر رسمی کنار گذاشته شد. با کمی توجه و دقت در شناختی که با این جمله آغاز می‌شود که کمی با هم باشیم ببینیم به هم می‌خوریم یا نه، یا قصدم ازدواج است و می‌خواهیم بیشتر با هم آشنا شویم و مواردی از این دست، خواهیم دید که تنها کاری که انجام نمی‌شود شناختن است. طرفین با قرارها، صحبت‌ها، تماس‌ها، گردش‌ها، چت‌ها، سینما رفتن‌ها، در پارک چرخیدن‌ها، کافه رفتن‌ها و ... که تماماً بدون اطلاع فرد سوم عاقلی انجام می‌پذیرد (چرا که افراد سوم مطلع کم نیستند، اما بیشترشان دوستان و فامیل‌های هم سن و سالی هستند که خودشان هم مشکل دارند ...)، و صرفاً ملاقاتی برای رویاپردازی، رد و بدل کردن حرف‌های بشدت لوس و عشقولانه‌نما، و دادن وعده و وعید است و ...، و تنها نتیجه‌اش وابستگی است که در بدترین حالت دامی به دام‌های فریب کاران و گرگ‌های جامعه اضافه کرد، و شکار را آماده دریده شدن کرده، و کم‌کم موقع ارائه درخواست‌ها به همراه وعده‌های صد من نُه سنتی می‌باشد؛ و یا در بهترین حالت شکست‌های عاطفی و عشقی که دیگر کمتر زمانی پیش می‌آید با آن برخورد نکنیم را در پی داشته است. روابطی که در اکثر موارد اصلاً به مرحله خواستگاری نرسیده و با بهانه‌هایی همچون مشکلات شخصی، مشکلات خانوادگی، مخالفت پدر و مادر، ناتوانی در اداره زندگی، ما به درد هم نمی‌خوریم و ... پایان می‌یابد، و یا اگر به خواستگاری هم برسد، یا گند خیلی چیزها درمی‌آید و یا مشکلاتی پیش می‌آید که تنها و تنها دعوا و بحثی می‌شود بین فرزندان و خانواده‌ها و ...؛ و این عشق و عاشقی‌ها، چه تأثیراتی که بر ازدواج‌ها و احساسات و زندگی‌های جوانان نگذاشت، که در پایین‌ترین سطح آن، چه افرادی که براستی نیمه‌ی یکی از این طرفین هستند و در این مدت می‌آیند و کنار گذاشته می‌شوند و ... . بعد از اینکه این طرز تفکر به طور نسبتاً کامل در اذهان جا خوش کرد و ثابت شد، شروع دوران جدیدی از نظریه‌پردازی را ناظر بودیم. همان جوان‌هایی که مشهور به عقل و درایت و فهم و درک بودند، به بچه بودن و کم‌تجربگی متهم شدند (که البته در کم‌تجربگی آن‌ها شکی نیست، اما قسمت اول را قبلاً در موردش حرف زده‌ام). اکنون به روش قبلی برگشتیم؟! خیر. پس راه‌حل پیشنهادی چه بود؟! در این باره روش‌های مختلفی ارائه شد، از جمله بالا رفتن تجربه با داشتن ارتباطات مختلف، تا بالا رفتن سن ازدواج جهت پخته شدن و بزرگ شدن جوانان عزیز و ...؛ بگذریم که همه توانایی تجربه کردن تمام تجربیات را ندارند، و بدون مشورت و نظارت، هر چقدر هم تلاش کنند، ممکن است در یک اشتباه دیگری گرفتار شوند، و یا بسیاری از تجربیات عوارض جبران ناپذیری دارند که در مورد تأثیرات مستقیم و غیرمستقیم برخی از از این راهکارها و تجربیات صحبت کرده‌ام. اما این روند و راهکارها، در خیلی از موارد، بیشتر موجب فاصله گرفتن جوانان، یا ترس آن‌ها از ازدواج شد، و مشکلات بسیار دیگری ...

 

من همینجا اعلام می‌دارم که مخالف با حق انتخاب برای جوانان نیستم، چرا که اصلاً از نظر خود اسلام، ازدواج اجباری، باطل است. حرف من روش درست پیدا کردن شناخت با حداقل ریسک ممکن است. من نمی‌فهمم چه مشکلی دارد که پسر با خانواده خدمت خانواده دختر برسد و رسماً خواستگاری کند، حرف‌ها زده شود، والدین که یک عمر با افراد مختلف سر و کله زده‌اند و از فرزندان کم‌تجربه، آدم شناسی بهتری دارند، یک شناخت اولیه بدست آورند (به ویژه با دیدن خود خانواده طرف، بسیاری از اخلاقیات پسر و دختری که در آن خانواده بزرگ شده، فهمیده خواهد شد)، بعد اگر سنخیت‌های اولیه دیده شد، تحقیقات خوب بود، با نظارت و اطلاع خانواده، دو جوان مدتی رفت و آمد داشته باشند و هم را بشناسند و ... اینطوری اگر حرف و رفتاری هم بینشان رد و بدل شد، بدون گیجی و بلاتکلیفی می‌توانند نظر والدین خود را که هرچه باشد، بیشتر از فرزندان خود، درگیر مسائل زناشویی و ازدواج بوده‌اند هم جویا شوند، و از تجربیات آن‌ها استفاده کنند و ...

 

ما اول وابسته می‌شویم، بعد یادمان می‌افتد که باید تفاهم هم داشته باشیم ...

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۳ ، ۱۱:۵۶

مسئله بسیار مهمی که در بحث ازدواج وجود دارد، و شاید خیلی درست و مناسب با آن برخورد نمی‌شود، سن ازدواج است. در اینکه نمی‌توان برای همه خط‌کش تعریف کرد، و به هر حال نیازی است که باید فرد به آن برسد تا برایش اقدامی انجام گیرد شکی نیست؛ اما وقتی درباره عموم افراد صحبت می‌کنیم، می‌توان مثال‌های نقض را کنار گذاشت، و با این فرض صحبت کرد، که مسائل مهم و نه کاذب اولیه، برقرار هستند. با این مقدمه می‌توان گفت، ما بسیار درباره بلوغ جسمی و فکری افراد حرافی کرده‌ایم، اینکه برای ازدواج مناسب و خوب و آینده‌دار، این دو بلوغ باید قرابت مناسبی با هم داشته باشند. اما به دو نکته اساسی در این باره هیچ وقت اشاره و دقتی نمی‌کنیم، و اگر اشاراتی هم باشد، بسیار کم و گذرا هستند.

اول آنکه چه بخواهیم قبول کنیم، و چه بخواهیم سرمان را در برف فرو کنیم، به علل مختلف، از جمله عدم تربیت و نظارت مناسب بر روی فرزندان، با پدیده بلوغ زودرس روبه‌رو شده‌ایم، هرچند هنوز به مرز هشدار نرسیده، اما اگر از الآن به آن توجه نکنیم، بعداً مانند تمام مشکلات دیگرمان، فقط هی باید بنشینیم و غرغر کنیم و دنبال مقصر بگردیم و تنها کاری که می‌کنیم، این باشد که بنشینیم و شاهد بدتر شدن اوضاع باشیم، چراکه همه ما، حتی خود بنده، فقط نظر دادن را بلد هستیم و منتظریم همیشه کسی از آسمان بیاید و مشکلات را به طور عملی برطرف کند.

و دوم اینکه بلوغ فکری هم باز به خاطر عدم تربیت درست، و یا بهتر بگویم، کلاً عدم وجود هرگونه تربیتی، عقب و عقب‌تر افتاده، تا جایی که اگر الآن بگویم محدوده مناسب سن ازدواج چیزی اطراف 17 تا 20 سال می‌باشد، با انتقاد و تمسخر انواع و اقسام سنین و شخصیت‌ها روبه‌رو خواهم شد که: "بابا اینا هنوز بچن!"، و متاسفانه تا حدودی هم حق دارند، چراکه سن بچگی ما سال به سال بیشتر کش پیدا می‌کند، و کمتر فردی متناسب با سنش، فکر می‌کند.

این فاصله گرفتن روزبه‌روز، جدای تأثیرات غیر مستقیم فراوانی که بر زندگی‌هایمان دارد، به طور مستقیم به یک مسئله بسیار مهم فردی و اجتماعی نیز ختم می‌شود، و آن تشنگی بی‌درمان هرچه بیشتر افراد است؛ چیزی که در مطالب قبلی به اختصار و تفسیر، درباره برخی عوارض روحی و روانی و فکری و جسمی ناشی از آن حرف زده‌ام، و بازگویی آن‌ها تنها تکرار مکررات است.

با بالا رفتن سن، شخصیت کامل می‌شود و در حدود 25 تا 30 سالگی به طور کامل ساخته می‌شود. حالا ما آمدیم به اسم بزرگ شدن یا هر بهانه دیگر که به برخی انواع دیگرش بعداً اشاره خواهم کرد، کاری کرده‌ایم که جوانان هر کدام برای خود و به طور مستقل شخصیت خودشان را می‌سازند، بعد در سر و کله خودمان و خودشان می‌زنیم که یکی را پیدا کنیم به او بخورد. خب مگر می‌شود دو آدمی که در شرایط خودشان شکل گرفته‌اند، رفتار و عقاید و نگرش یکسان پیدا کنند؟ اگر می‌گویم 17 تا 20 به این خاطر است که دختر و پسر نازنینم با هم شخصیت یابند؛ علایق و سلیقه‌هایشان با هم شکل بگیرد و در کنار هم رشد کند؛ با هم ایده‌آل‌هایشان را بسازند و تفکرشان را شکل دهند. اینگونه است که تفاهم بهتر و بیشتری پیدا می‌کنند و اگر احتیاج به هر تغییر در رفتار و عاداتشان لازم باشد، راحت‌تر تغییر می‌یابند. همچنین با آرامش فکری و روانی بیشتری به دیگر فعالیت‌های فردی و اجتماعی خود می‌پردازند، و از آرامش و بهداشت روانی بیشتری برخوردار خواهند بود. افزون بر این، اختلاف سنی والدین با فرزندان به قدری زیاد نمی‌شود که مشکلات بسیار دیگری چون تک فرزندی، و یا عدم برقراری ارتباط و درک مناسب با فرزندان و ... پیش آید، که بزرگترین ضربه‌ها را به فرزندان می‌زند و برای خانواده‌ها نیز مسائلی را پیش می‌آورد.

خلاصه کلام اینکه، اگر بچه‌های ما برای هزاران رابطه و کار و اتفاق و مشکلات بعدی این مسائل بچه نیستند، و فقط برای راه مناسب و درست زندگی کردن بچه هستند، تقصیر آن‌ها نیست، کوتاهی از ماست، که در هر سن، متناسب با همان سن تربیتش نکرده‌ایم. از 6 ماهگی وقت و انرژی‌اش را با انواع کلاس‌های گوناگون و گاهی غیر ضروری پر می‌کنیم، اما به آموزش‌های درست فکری و رفتاری فرزندان نمی‌پردازیم. مسائل ساده اما مهمی چون صبر و مسئولیت‌پذیری و برخورد با مشکلات و مشورت کردن و از خودگذشتگی و ...، و همین امر موجب شده تا بسیاری از جوانان ما، در سن شخصیت سازی انسان، سن ایده‌آل‌گرایی، سن تفکر و توجه و عمیق شدن فرد، سنی که در آن بسیاری از بزرگان حتی معاصرمان کارهایی ماندنی انجام دادند، لقب "بچه" را یدک بکشد. بچه را پس می‌اندازیم و ول می‌کنیم به امان خدا؛ و او نه از نظر عاطفی، نه از نظر تربیتی، نه از هیچ نظری، صبح تا شب ننه بابای خود را نمی‌بیند، و شاهد آن هستیم که نسل‌ها هرچه جلوتر می‌روند، تنهاتر، پر استرس‌تر، افسرده‌تر، شکست خورده‌تر و ... می‌شوند.

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۳ ، ۰۳:۵۹

در طی چندین مطلب، با فواصل زمانی مختلف، به یکی از نیازهای ساده بشری، که به یکی از پیچیده‌ترین مسائل ممکن تبدیل شده، نگاهی گذرا انداختیم؛ و در این میان سعی کردیم به بررسی برخی عواقب ناشی از عمده‌ترین راهکارهای متداول، اما نه درست و اصلی این موضوع بپردازیم، تا صرفاً به رد بی‌دلیل آن‌ها نپرداخته باشیم، و اگر می‌گوییم فلان روش مناسب نیست، گوشه‌ای از دلایل خود بر این مدعا را نیز، تا حدودی بیان کرده باشیم. در میان تمام این برهان‌ها و منسوخ کردن‌ها، گاهگداری به راهکار مناسب که همان ازدواج است نیز، اشاره می‌کردیم؛ اما از آنجا که راهکاری کاملاً مقبول در اذهان آدمی است، نیاز به پرداخت اولیه و زیاد، بر آن نداشتیم؛ و صرفاً به روش‌های جایگزینی که کم‌کم در میانمان در حال رشد بوده و یا هستند پرداختیم. اما نمی‌توان منکر این موضوع بود، که یکی از دلایل گرایش به راهکارهای کاذب مذکور، این است که راه درست، خود به یک بحران تبدیل شده است. از انواع مشکلات طبیعی گرفته تا موانع غیرضروری و غیرطبیعی، که بر سر راه اصلی چیده شده، و به بیان کامل‌تر چیده‌ایم، که طبیعتاً آدمی را به راه میانبر پر خطر هول می‌دهد. برچیدن این موانعی که بسیاریش واقعاً بی‌جا و بی‌ربط هستند، کار و تلاشی همگانی را می‌طلبد، تا اذهان را به آسودگی و سادگی قبل برگرداند. فرزندان با احترام، افکار والدین را روشن کنند؛ و والدین با جدیت، پیگیر این مسئله مهم زندگی فرزندان خود باشند.

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۳ ، ۰۳:۵۸