گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

۱۶ مطلب با موضوع «هپروت» ثبت شده است

پاسخی ناچیز به یک چالش

که ذات نوشتن خود بیشترین علت این تمایل بود، تا خود حس حضور در این اتفاق.

۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۵۰

ما چنان که باید و شاید خودمان نیستیم. نه آنکه از خود دور باشیم، و یا تهی؛ بلکه از همه عالم و آدم غافلیم. از خود خویشتنمان گرفته تا برگ‌های آغشته به رنگ‌های رونده به سوی پاییز. ما غافلیم از هرآنچه که بودن ما را تضمین می‌کند، و یا وجود ما، ضامن هستی و آفرینش آن‌هاست. ما در تقابل هر روزه‌ی روزگار و روحمان، نه این را یاری می‌کنیم، و نه آن را برمی‌گزینیم. ما غافلان راه بودن، به سراغ راه سومی رفته‌ایم که نه راه است و نه بی‌راه؛ بلکه راه بی‌خیالی غیراختیاری است. راهی که همچون کویر مِه گرفته‌ای را ماند که نه راهی مشخص و سنگ‌چین شده دارد، و نه ستاره و خورشید و ماه و نوری عیان، تا مسیر و مقصد را مشخص کنیم و پیدا. و این بدان معنا نبوده و نیست که هیچ کدام این‌ها نباشند، تک‌تکشان در گوشه و کنار دست و پا و چشم ما گوشه‌ای کز کرده‌اند و چشم دوخته‌اند به هر چه در پیششان در گذر است، اما ابرهای رقیق و ناپیدای بی‌خیالی غیراختیاری زاییده از تراوشات غیرفکری ما، آن‌ها را در بر گرفته و تنها پرده‌ای از نمایش‌های گوناگون پیش چشمان مست ما انداخته است، و سرخوش به رفع و رجوع شبانه‌روزهایمان، هیچ نگران پایان پاییزی که آغاز می‌کنیم نیستیم، که آیا چند جوجه خواهیم داشت؟! و شاید پرسشی که با این حال و روزمان در آینده برایمان پیش خواهد آمد این باشد، که اصلاً یادمان مانده پاییز چه بود؟!

ما تنها پوستینی کج و معوج از آنچه که باید و شاید را مانند شده‌ایم، و دیگر هیـــــــــــــــــــــچ ...

 

ریش قرمز

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۱۹

دیوانه: نمی‌خوای حرفی بزنی؟ الان چند وقته من دارم یه ریز حرف می‌زنم؟! خسته نشدی؟

-: ...

د: همچنان ساکتی!

-: ...

د: نمی‌دونم باید بهت چی بگم، دیگه خسته شدم. هر دفه همینطور زل می‌زنی توو چشای من، انگار تا حالا آدم ندیدی. هر چی هم خودم رو خسته می‌کنم، فایده‌ای نداره. نه، فایده‌ای نداره.

-: اخم

د: مثلاً قیافت رو اینجوری می‌کنی که چی بشه؟

-: مردد

د: چیه؟ انتظار داشتی حرف دلت رو من بزنم؟ کور خوندی. دیگه از این خبرا نیست. تا حالا مراعات کردم، گفتم تهش یه فرجی می‌شه، اما دیگه نه. حرفی داری خودت باید بزنی، مسخره گیر آوردی ما رو؟

-: ... !

د: مطمئنی؟! دارم می‌رما!

-: اخم

د: خوشم میاد تا آخرین لحظه هم کم نمیاری. باشه، من رفتم. فقط یادت باشه بعد نشینی اینجا آب‌غوره بگیری که هیچ کس به من اهمیتی نمیده ها! گلوم خشک شد از بس حرف زدم.

-: ؟!

د: یعنی نفهمیدی چی گفتم؟ یا خودت برای خودت موجب سوال شدی؟ بغض کردن هم حدی داره، هر کی بود این همه وِر زده بودم، تا حالا این بغض رو شکسته بود و دل سبک می‌کرد. مثلاً تو باید بشینی برای من درد دل کنی ... عجبا!

-: هــــــــــــــــــــی ...

د: به گمانم این پنجاه و سومین نفسی بود که تحویل من دادی. نه، مث اینکه واسه گفتن نَشستی؛ نِشستی من جات حرف بزنم؟ خب من که تا هرجا بود گفتم، یه چیزایی رو دیگه نمی‌شه از توو چشما خوند، فقط می‌شه لمس کرد. این حرفای صدتا یه غاز عاشق‌نمایانه رو ول کن که یه نفر بیاد حرفات رو از چشمات ببینه، اون فرد فقط می‌تونه حالت رو از چشمات ببینه. وجود درد و حرف رو از چشمات می‌خونه، اما ریزش رو باید نشونش بدی ...

-: پـــــــــــــــــــــــــــــــوف ...

د: خسته شدی؟ کلافه‌ای؟ جون به لبم کردی ... اصاً شاید بهتره کمی تنها باشی. آره بهتره کمی با خودت خلوت کنی ...

-: مردد

د: زیر لب چی می‌گی؟ خب بلند بگو و تمومش کن دیگه. حالا هر کی ندونه فکر می‌کنه تو نمی‌خوای چیزی بگی و من دارم زوری به حرفت میارم. نکنه اینه؟ آره؟ خب کاری نداره، می‌رم. از اون اول می‌گفتی ...

-: گریه

د: من چی کار کنم از دست تو؟ بمونم بغض می‌کنی، برم گریه می‌کنی!

-: خجالتی

د: فقط یه چیز مونده، بشینم مث خودت زل بزنم توو چشمات که احتمالاً تا قیامت طول می‌کشه. باشه، قبول. فقط بگم که تو یکی من رو از روو بردی، هیچ دیواری اینجوری کلافم نکرده بود ...

دیوار: ...

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۳ ، ۲۲:۰۰

باز می‌کنم؛ نه پلک، نه پرونده، نه دهان، و نه هیچ چیز دیگر را؛ تنها و تنها آغوشم را. همانطور که در جایم دراز کشیده‌ام، دو دستم را تا منتها الیه ممکن؛ تا حدی که کشش تک‌تک رشته‌های عصبی را هم احساس کنم باز می‌کنم. درست در همان حالتی که تیک تاک ساعت دیواری را در انتظار خواب می‌شنوم، می‌شمارم، نفس می‌کشم؛ دقیقاً در همان حالت که در جایم مانند یک تکه مغز کپک زده ولو شده‌ام، به سقف خیره می‌شوم. همیشه در همین حالت هم هست که ذهنم واژه‌باران می‌شود. نه به لطافت باران، و نه به سبک‌باری واژه، که گاهی ترکیب دو چیز، معنایی کاملاً متفاوت با اجزای خود پیدا می‌کند. واژه‌باران به سنگینی کوه است و به زمختی سنباده. آن هم نه از این سنباده‌های بی‌خودی که خودش سابیده می‌شود، بلکه از همان‌هایی که آهن را هم براده می‌کند و دست کمی از سوهان ندارد، ولی خب نسبت به سوهان این ویژگی را دارد که انعطاف‌پذیر است. این هم از همان ترکیبات است شاید. نه به ملایم بودن انعطاف، و نه به مهربانی پذیرا بودن. انعطاف‌پذیر، به خشکی جنس لاستیکی، و به بدخلقی آدمی خسیس؛ آن هم از آن خسیس‌ها که نه خود خورد، نه به کسی دهد، فاسد هم که می‌شود، باز جلوی سگ هم نمی‌اندازد. و این شاید آغازی باشد بر ریشه‌ی پر پیچ و خم واژه‌باران، آن هم بر یک مغز خواب‌آلود و گندیده.

آن قدر این باران، شبانه روز بر سر و کله‌ام ریخته است که اگر جمعشان می‌کردم، تا به حال خانه‌ام را سیل می‌برد. قطاری از واگن‌های متنوع و بی‌تکرار که پایان ندارد و مدام سوت می‌کشد و دود می‌کند و لوکوموتیوران هم مثل همیشه سیاه و سوخته، سر از پنجره بیرون کرده و بوی مداوم زغال سنگ را استفراغ می‌کند. بخواهم مثال دقیق‌تری بزنم، عیناً داستان‌های کوتاه و بلندی است که یک زمانی خیلی باب شده بود و الآن بیشتر به سبک‌های عامی‌تر و مجازی‌نوشته تبدیل شده که هی اتفاقات و پرت و پلاها را پشت هم ردیف می‌کنی و حتی اگر یک شیشه بزرگ، قهوه درست کرده باشی و خورده باشی، با رسیدن به خط چهارم، به زور می‌توانی خودت را بیدار نگهداری. یعنی همین خزعبلاتی که هم‌اکنون می‌نویسم، تأیید می‌کنم، خودم هم نمی‌دانم برای چه می‌نویسم، و دست آخر خروار یا شاید اندک پیام‌های لبخند و گل و آفرین است که می‌آید و ثبت می‌شود؛ ولی نه باری از واژه‌باران کم می‌شود و نه لطافتی به ذهن نَشُسته‌ی من می‌رسد.

آآآآآآآآآآآآخ که چقدر دلم می‌خواست سرم مانند این وسایل امروزی پرس و پرچ نبود؛ یک چفت بزرگ، مانند این قفل‌های صندوق‌های قدیمی می‌داشت، تا هر از چند گاهی بازش می‌کردم، این ذهن بوگندو را که بوی جوراب پیشش لنگ پهن می‌کند را در تشتی می‌انداختم، بعد حسابی چنگ می‌زدم و فرچه می‌کشیدمش. آخر خیلی میانه‌ی خوبی با ماشین مخ‌شویی ندارم، رنگ پس می‌دهد. بعد پهنش می‌کردم زیر آفتاب و ول می‌کردم و می‌رفتم در خیابان و شهر گشت می‌زدم. اصلاً خدا را چه دیدی، مانند تصورات کودکی، سوار بر اسبی، به دل کوه و بیابان می‌زدم. هم آب و هوایی عوض می‌کردم و هم از دست این همه ربات برنامه‌ریزی شده که دور و برم هستند راحت می‌شدم. آری، این بهتر است، چرا که حتی اگر مخ را هم بشوری و روی بند رهایش کنی، باز این همه ربات‌های دور و بر که از صبح تا شب فقط دنبال انجام کارهای مسخره و بی‌معنی هستند، حالت را به هم خواهند زد؛ بویژه وقتی اصرار دارند که نشان دهند روزمرگی‌های تهوع‌آور و پوچشان بسیار مفید فایده بوده و از بقیه یه سر و گردن و پیچ و لولا، بالاترند؛ بالا ترند. باز هم ترکیبات متفاوت. نه اوج می‌گیرند و بالا می‌روند، نه با شبنم‌های واقعی تر می‌شوند. و چه حس زیبایی دارد، تر شدن با شبنم. آرام سرانگشتت را روی برگ پرزدار گلی می‌کشی و قطره‌قطره رطوبت را از رویش جمع می‌کنی، بعد شستت را رویش می‌مالی و سپس، انگشت سبابه را روی صورتت می‌کشی. در سرمای صبح یک روز زمستانی که دیگر محشر می‌شود. اینجا واقعاً می‌شود از خود ترکیب نور علی نور استفاده کرد و همان معنا را با پوست و گوشت حس کرد.

و به اینجا که می‌رسم، کم‌کم بوی گندی که مرا احاطه کرده است از بین می‌رود؛ باران نم‌نم می‌شود؛ ساعت به خواب می‌رود؛ و با حس منگی ناشی شده از کشش رشته‌های عصبی بدنم کرخت می‌شوم، درست مثل یک فنر سفت و بزرگ، آرام به حالت معمول بدن برمی‌گردم و به سقف خیره می‌شوم؛ اما اینبار تهی.

تهی از تمام سوالات و حرف‌ها و باران واژه‌ها ...

 

ریش قرمز

۷ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۳ ، ۰۲:۴۷

یک نفر سایه‌ای دید و ترسید.

دومی گفت باید گرگ باشد.

فریاد کنان شروع به دویدن کردند.

نفر سوم صدای آن‌ها را شنید و پا به فرار گذاشت.

نفر چهارم دید چند نفر می‌گریزند، بی‌درنگ گریخت.

همه با سر و صدا، فقط می‌دویدند.

هیچ کس پشت سرش را نگاه نمی‌کرد.

هیچ کس حتی به روبه‌رو هم نگاه نمی‌کرد.

همه با شتاب به سمت پرتگاه می‌رفتند.

فرار می‌کردند به آلکاتراز ...

 

ریش قرمز

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۳۲

می‌دونم خیلی بی‌ربط نویسیه، اما وقتی عادت همیشگی رو کنار بذاری و بدون پیش‌نویس، واژه‌ها رو ردیف کنی، بهتر از این از آب در نمی‌آد ...

۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۳ ، ۰۲:۱۰

باید هرچه نوشت‌افزار هست، از خودم دور کنم. اکثراً که دم دست هستند، هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد؛ اما گاهی، فقط همین گاهی‌هایی که فکرش را نمی‌کنی، انتظارش را نداری، همین سهل‌انگاری‌های آنی، دنیایی از پشیمانی یا خوشنودی را می‌سازند، به گونه‌ای که چندین ساعت می‌گذرد و می‌بینم که همچنان می‌نویسم، می‌نویسم و می‌نویسم ...

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۳ ، ۰۵:۰۱

سالیان سال است که وقتی از کوچه‌ها و برزن‌ها عبور می‌کنم، آدم است که از در و دیوار می‌افتد. همیشه احساس می‌کنم که در باغ گردو هستم و فصل برداشت محصول است. تلپ، تولوپ، مغز و رگ و پی است که پهن زمین می‌شود. دیگر از بس خون خشک شده بر در و دیوار دیده‌ام دارم بالا می‌آورم. شهرداری بنده خدا هم بی‌تقصیر است، نه این همه نیرو دارد، و نه فرصت می‌کند تا این‌ها را بشوید. سقوط‌های یکی پس از دیگری، یکی پیش از دیگری، و گاهی به صورت فَله‌ای و یکجا، دیگر امان نمی‌دهد. من نمی‌دانم ملّت روی پشت بام‌ها چه می‌خواهند که مدام در آنجا به سر می‌برند. باز اگر فقط به سر می‌بردند حرفی نبود، با سر هم می‌پرند.

 

یک بار وقتی نه خیلی کوچک بودم و نه خیلی بزرگ، درست در همین قد و قواره که الآن هستم، یک سری به یک پشت بام زدم تا ببینم آخر چه خبر است! یک بازیی می‌کردند در دستگاه استپ هوایی، با ته مایه‌های بدون توپ، که به عنوان ایجاد هیجان بیشتر، با زمینه‌هایی از گرگم به هوا تلفیق شده بود. بدین صورت که هر کسی، دیگران را به دید گرگ مذکور می‌پنداشت و به گونه‌ای که از توپ به کار رفته در استپ هوایی فرار می‌کنند، پخش و پلا می‌شدند و سعی می‌کردند به بلندی برسند تا از دست گرگی که خود نیز به سمتی دیگر در فرار بود، رهایی یابند، و خب، دیگر فکر کنم نیاز به توضیح بیشتر نباشد که با سر چه عملی را انجام می‌دادند.

 

آری، هر روز و هر ساعت، از ترس گروهی که در آن سوی بام قرار دارند، با سر و صداهایی درهم، که هیچ کس حرف آن دیگری را نمی‌شنود، عقب عقب فرار می‌کنند، و غافل از این که پشت بام، دو لبه دارد ...

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۰:۴۹

پیشاپیش از زیاد بودن نوشته پوزش می‌خواهم

اگر نخواندید هم چیزی از دست نداده‌اید

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۲ ، ۰۲:۲۵
هشدار:

خواندن این نوشته، به کسانی که دارای هر زیر شاخه‌ای از روان‌پریشی بوده یا هستند، پیشنهاد نمی‌شود.
۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۲ ، ۱۹:۱۴