گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

فرار به آلکاتراز

يكشنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۳، ۱۲:۳۲ ق.ظ

یک نفر سایه‌ای دید و ترسید.

دومی گفت باید گرگ باشد.

فریاد کنان شروع به دویدن کردند.

نفر سوم صدای آن‌ها را شنید و پا به فرار گذاشت.

نفر چهارم دید چند نفر می‌گریزند، بی‌درنگ گریخت.

همه با سر و صدا، فقط می‌دویدند.

هیچ کس پشت سرش را نگاه نمی‌کرد.

هیچ کس حتی به روبه‌رو هم نگاه نمی‌کرد.

همه با شتاب به سمت پرتگاه می‌رفتند.

فرار می‌کردند به آلکاتراز ...

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۳)

مقصد خوبی رو انتخاب کردن!

کاش دست منم می گرفتن
پاسخ:
از باب فراری بودنش شاید، اما بیشتر تاکید بر بی هدفی و فرار اشتباهه، از این دید، اصلا مقصدی انتخاب نکردند، چون خیال می‌کردند جای امنی می‌رن، اما دقیقا می رفتن (و میرویم) به سمت پرتگاه ...
ما که هممون لب پرتگاهیم :)

چ بهتر که منظره ش عالی باشه
پاسخ:
آها از اون نظر می‌فرمایید، خیلی هم خوب، خوش بگذره ان شا الله :)
یک وقت هایی هم دره ها راه میفتند و دنبالم میکنند و آنوقت مجبور میشوم به گرگ ها پناه ببرم . به گرگ هایی که ذره ذره ی وجودم و ذره ذره ی اعتمادم زیر دندان هایشان خون میشود ...
اما شاید این بار دره ها را انتخاب کنم . من که همیشه یک سر زندگی ام گرگ ها بوده اند و یک سر دیگرش دره ها ...

+ببخش که خزعبلاتم که فوران می کنند ، نظرم از خود پست طولانی تر می شود
پاسخ:
ما که محدودیتی برای نظرات قرار ندادیم.

خوش نوشتی بانو. موجب فخر و مباهات ماست که به ما منت گذاشتین.

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">