گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

من کجای این هر دقیقه‌های تند؟

چهارشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۳، ۰۲:۴۷ ق.ظ

باز می‌کنم؛ نه پلک، نه پرونده، نه دهان، و نه هیچ چیز دیگر را؛ تنها و تنها آغوشم را. همانطور که در جایم دراز کشیده‌ام، دو دستم را تا منتها الیه ممکن؛ تا حدی که کشش تک‌تک رشته‌های عصبی را هم احساس کنم باز می‌کنم. درست در همان حالتی که تیک تاک ساعت دیواری را در انتظار خواب می‌شنوم، می‌شمارم، نفس می‌کشم؛ دقیقاً در همان حالت که در جایم مانند یک تکه مغز کپک زده ولو شده‌ام، به سقف خیره می‌شوم. همیشه در همین حالت هم هست که ذهنم واژه‌باران می‌شود. نه به لطافت باران، و نه به سبک‌باری واژه، که گاهی ترکیب دو چیز، معنایی کاملاً متفاوت با اجزای خود پیدا می‌کند. واژه‌باران به سنگینی کوه است و به زمختی سنباده. آن هم نه از این سنباده‌های بی‌خودی که خودش سابیده می‌شود، بلکه از همان‌هایی که آهن را هم براده می‌کند و دست کمی از سوهان ندارد، ولی خب نسبت به سوهان این ویژگی را دارد که انعطاف‌پذیر است. این هم از همان ترکیبات است شاید. نه به ملایم بودن انعطاف، و نه به مهربانی پذیرا بودن. انعطاف‌پذیر، به خشکی جنس لاستیکی، و به بدخلقی آدمی خسیس؛ آن هم از آن خسیس‌ها که نه خود خورد، نه به کسی دهد، فاسد هم که می‌شود، باز جلوی سگ هم نمی‌اندازد. و این شاید آغازی باشد بر ریشه‌ی پر پیچ و خم واژه‌باران، آن هم بر یک مغز خواب‌آلود و گندیده.

آن قدر این باران، شبانه روز بر سر و کله‌ام ریخته است که اگر جمعشان می‌کردم، تا به حال خانه‌ام را سیل می‌برد. قطاری از واگن‌های متنوع و بی‌تکرار که پایان ندارد و مدام سوت می‌کشد و دود می‌کند و لوکوموتیوران هم مثل همیشه سیاه و سوخته، سر از پنجره بیرون کرده و بوی مداوم زغال سنگ را استفراغ می‌کند. بخواهم مثال دقیق‌تری بزنم، عیناً داستان‌های کوتاه و بلندی است که یک زمانی خیلی باب شده بود و الآن بیشتر به سبک‌های عامی‌تر و مجازی‌نوشته تبدیل شده که هی اتفاقات و پرت و پلاها را پشت هم ردیف می‌کنی و حتی اگر یک شیشه بزرگ، قهوه درست کرده باشی و خورده باشی، با رسیدن به خط چهارم، به زور می‌توانی خودت را بیدار نگهداری. یعنی همین خزعبلاتی که هم‌اکنون می‌نویسم، تأیید می‌کنم، خودم هم نمی‌دانم برای چه می‌نویسم، و دست آخر خروار یا شاید اندک پیام‌های لبخند و گل و آفرین است که می‌آید و ثبت می‌شود؛ ولی نه باری از واژه‌باران کم می‌شود و نه لطافتی به ذهن نَشُسته‌ی من می‌رسد.

آآآآآآآآآآآآخ که چقدر دلم می‌خواست سرم مانند این وسایل امروزی پرس و پرچ نبود؛ یک چفت بزرگ، مانند این قفل‌های صندوق‌های قدیمی می‌داشت، تا هر از چند گاهی بازش می‌کردم، این ذهن بوگندو را که بوی جوراب پیشش لنگ پهن می‌کند را در تشتی می‌انداختم، بعد حسابی چنگ می‌زدم و فرچه می‌کشیدمش. آخر خیلی میانه‌ی خوبی با ماشین مخ‌شویی ندارم، رنگ پس می‌دهد. بعد پهنش می‌کردم زیر آفتاب و ول می‌کردم و می‌رفتم در خیابان و شهر گشت می‌زدم. اصلاً خدا را چه دیدی، مانند تصورات کودکی، سوار بر اسبی، به دل کوه و بیابان می‌زدم. هم آب و هوایی عوض می‌کردم و هم از دست این همه ربات برنامه‌ریزی شده که دور و برم هستند راحت می‌شدم. آری، این بهتر است، چرا که حتی اگر مخ را هم بشوری و روی بند رهایش کنی، باز این همه ربات‌های دور و بر که از صبح تا شب فقط دنبال انجام کارهای مسخره و بی‌معنی هستند، حالت را به هم خواهند زد؛ بویژه وقتی اصرار دارند که نشان دهند روزمرگی‌های تهوع‌آور و پوچشان بسیار مفید فایده بوده و از بقیه یه سر و گردن و پیچ و لولا، بالاترند؛ بالا ترند. باز هم ترکیبات متفاوت. نه اوج می‌گیرند و بالا می‌روند، نه با شبنم‌های واقعی تر می‌شوند. و چه حس زیبایی دارد، تر شدن با شبنم. آرام سرانگشتت را روی برگ پرزدار گلی می‌کشی و قطره‌قطره رطوبت را از رویش جمع می‌کنی، بعد شستت را رویش می‌مالی و سپس، انگشت سبابه را روی صورتت می‌کشی. در سرمای صبح یک روز زمستانی که دیگر محشر می‌شود. اینجا واقعاً می‌شود از خود ترکیب نور علی نور استفاده کرد و همان معنا را با پوست و گوشت حس کرد.

و به اینجا که می‌رسم، کم‌کم بوی گندی که مرا احاطه کرده است از بین می‌رود؛ باران نم‌نم می‌شود؛ ساعت به خواب می‌رود؛ و با حس منگی ناشی شده از کشش رشته‌های عصبی بدنم کرخت می‌شوم، درست مثل یک فنر سفت و بزرگ، آرام به حالت معمول بدن برمی‌گردم و به سقف خیره می‌شوم؛ اما اینبار تهی.

تهی از تمام سوالات و حرف‌ها و باران واژه‌ها ...

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۷)

تصورات من هنوز هم مثل کودکی ، سوار بر اسبی به دل کوه ها می زنند ، شاید یک روز هم بشود خود آدم برود ، در دورترین نقطه نسبت به این رباط ها ، در سرمای یک صبح زمستانی ...
پاسخ:
:)
سلام
وااااای مخم سوت کشید 
شمام تو درهم پیچیده کردن واژه هامهارت خاصی دارینااااا
 بازم خدا رو شکر که مختون کوتاه اومد وگرنه معلوم نبود چقد باید این گولاک واژه ها رو میخوندیم
ولی خارج از شوخی خیلی قشنگ ردیف میکنید واژه ها رو
من نمیتونم درگیریهای ذهنیم رو بنویسم
خیلی وقته .....

پاسخ:
و علیک السلام.
هم شرمنده می کنید بابت تعریفتون و هم شرمنده بابت مزاحمت پیش اومده برای وقت و ذهنتون.
با این تفاسیر، پیشنهاد می کنم خیلی طرف هپروت نوشته هایمان نروید. :)

ان شا الله شما هم کم کم دستتون به نوشتن گرم شه، اما بی درگیری، که با ذهنی آروم برای نوشتن آرامش های درونیتون.
وای سرم گیج رفت !!!
پاسخ:
شرمنده.
لازمه بگم قلمِ خوبی دارید و دایره ی لغات بسیار وسیع یا خودتون میدونید؟

+دنبال میشید :)
پاسخ:
سلام و سلامتی برای شما.

بنده نوازی می کنید.

موجب فخر و مباهات بنده است که وقت با ارزشتون رو صرف این نوشته ها می کنید، امیدوارم لایق این همه محبت باشم.

نَجَف‌اَنـ‌گـ‌ورواَشڪِ‌چَشـ‌مِ‌مَن‌هَم‌آبِ‌اَنگـ‌ُور و
ڪَمِشڪاٰٺ‌اَسٺ‌وَجهُ‌الله‌ومولاٰمَرجَعِ‌نـُ‌ور و
اَگَرڪِه‌مُرتِضـےخـ‌واٰهَدمَلَـخ‌دَربَطـ‌نِ‌زَنبـ‌ُور و
وَلوح‌عِشـ‌ق‌بـ‌اٰدَسٺِ‌عَلـےشُـ‌دمـ‌وم‌ومَمهـُ‌ور و

     اِماٰمِ‌اَوَّلِ‌عـ‌اٰلَم، وَصےِّآخَـ‌ریٖـ‌ن‌بـ‌اٰشَـ‌د
مَقاٰمِ‌آدَمـےٖسَرهَسٺ‌وحِیـ‌دَرسَرنِشیـٖن‌باٰشـ‌َد

عیدتون مبارک


پاسخ:
بر شما هم مبارک و فرخنده باد.
سلام
ممنون
چرا مدتیه نمینویسین؟
پاسخ:
و علیک السلام.

دلایل مختلفی باعث این موضوع میشه ...
آخ ببخشید ندیدم پست جدید گذاشتید
:دی

پاسخ:
فدای سرتون

:)

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">