گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

برخورد نزدیک از نوع اول

جمعه, ۱۸ مهر ۱۳۹۳، ۱۰:۱۴ ب.ظ

همیشه گشت و گذار و رفتن‌های بی‌مقصد و ادامه دادن راهی بی‌پایان را دوست داشتم و دارم؛ کاری که خیلی مواقع برایم آموزه‌های ناخواسته و جالب توجهی داشته؛ کاری که هنوز هم می‌تواند چیزهایی را به من نشان دهد که با هزاران کار کرده و نکرده‌ی دیگر، ذره‌ای از آن حجم کم، اما جرم زیاد وقایع را برایم نخواهند آورد. تجربه‌های گوناگون و شیرین و ترش و تلخ و شور و دیگر مزه‌های ممکن و ناممکن، که در میان برخی از آن‌ها تجربه‌هایی نیز هستند که گاهی آرزو می‌کنیم کاش هیچ وقت برایمان اتفاق نمی‌افتادند.

همه‌ی ما سوال‌های بی‌جواب زیاد داریم، و یکی از آن همیشگی سوال‌های جالب توجه من این بوده که اگر برخی اتفاقات و آموزه‌ها و تجربیات، با تمام تلخی‌ها و زنندگیشان برایم اتفاق نمی‌افتاد، باز هم همین بودم؟ همینجا بودم؟ مکان فیزیکی را نمی‌گویم، مکان فکری و شخصیتی را می‌گویم! اتفاق‌هایی که خیلی چیزها را به هر کدام ما می‌آموزد، و اکثراً با از دست دادن چیزهایی هم همراه است؛ که هیچ وقت به چیزهایی که مفت و مجانی بدست می‌آیند، دید خوبی نداشته و اعتماد نکرده‌ام؛ حتی خوابیدن هم زحمت دارد، چه رسد به تجربیات زندگی. و در این میان، گاهی زنندگی اتفاقات، آرزوی نیامدنشان را به دل می آورد و کمی بعد، به این فکر می‌کنم که خب اگر نمی‌آمد، آن وقت من کجا می‌بودم؟ چه می‌کردم؟ بیش از اینی که هستم می‌بودم؟ و یا نه، کمتر و پایین تر از اکنون و آینده احتمالیم می‌بودم؟

به هر حال، هر کاری کنیم، اتفاقی که افتاده عوض نمی‌شود، و هر چه آرزو کنیم که کاش نمی‌آمد، فرقی در اصل موضوع حاصل نمی‌شود؛ اما گاهی خیلی حواسم را جمع می‌کنم، چرا که بعضی اتفاقات، با اینکه آموزه‌های خوبی برای آدم به همراه دارند، آن هم با تمام گند بودنشان، ولی فقط یک بار آموزنده‌اند، و تکرارشان فقط در بخش گند بودنشان است که پیش می‌آید. البته بعضی حادثه‌ها هم هستند که نه زیاد مزخرفند که خوبی‌هایشان را تحت‌الشعاع قرار دهند، و نه خوبی‌هایشان به اندازه‌ای زیاد است، که تلخی‌هایشان را ملایم کنند. و در میان تمام این حالات مختلف که ممکن است پیش بیاید، باز هم دوست نداری تکرار شوند؛ و برخورد نزدیک من با زمین، یکی از همین اتفاقات بود ...

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۱)

مرد می اوفتد، روی زمین دراز می کشد، خاک می نشیند روی موهایش، روی گونه هایش، خسته است انگار، گونه راستش روی خاک است، نگاه میکند به جائی روی خط افق. دوباره برمیخیزد، ادامه میدهد ...
مرد بودن سخت است، پدر بودن سخت تر....
ای لیا

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">