گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

جا تنگ کن 2

جمعه, ۲۱ تیر ۱۳۹۲، ۱۲:۰۴ ب.ظ

اولین روز استراحت بین دو ترم بنده، صرف تمرینات وزنه برداری با کارتن‌های کتاب شد که تا پاسی از شب به طول انجامید. فردای آن روز دلچسب (!) خواستیم خبرمان تا دَم یکی از پاچه‌های ظهر بخوابیم - لنگش ارزانی خودش - که صبح خروس خوان، سایه‌ی سنگینی را در خواب و بیداری حس کردم. به زور هرچه تمام‌تر کمی لای پلک مبارک را باز کرده و دیدم که بله، آرزو خانوم شال و کلاه کرده و مانند مار بوا بالای سر این شکار بی‌دفاع چنبره زده است.

آرزو: پاشو می‌خوام برم مدرسه. دیر شد.

کمی بیشتر آن کرکره را بالا زده و به سختی نگاهی به اطراف انداختم.

من: با منی؟! خب برو مگه جلوتو گرفتم؟ همیشه از رو ما رد می‌شی، این بارم روش.

از آنجا که بنده‌ی حقیر، نقش خانه به دوش را در منزل بازی می‌کنم، همه‌ی افراد خانواده دارای مسکن و اتاقی می‌باشند و در تقسیم اراضی لطف کرده، به این کارتن خواب پذیرایی را تقدیم کردند. به همین خاطر روز و شب آماج حملات لگدهای خانواده‌ی محترم قرار می‌گیرم.

آرزو: پاشو می‌گم. می‌خوای خواهرتو تنها بفرستی توو خیابون؟!

من: نه اینکه هر روز باهات میام؟! اصلا توو خیابون چی‌کار داری؟ از پیاده‌رو برو. تازه هیچ گرگی هم جرعت نداره به تو یکی کاری داشته باشه.

بنابر گزارش خبرگزاری محله، روزی پسری به دوست آرزو تیکه‌ی ناقابلی می‌اندازد و این خواهر شیر زن بنده، از خجالت آن پتیاره درآمده و وی را دو هفته خانه نشین می‌کند. هنوز از شدت جراحات وارده اطلاعات دقیقی در دست نیست.

با اولین لگدی که از جانب خواهر برادر دوست بنده بر پهلوی این پیر خسته نشست بلند شدم تا نکند بجای خواب، خواب به خواب روم. در هنگام پوشیدن آن پیراهن معروف که مانند ترشی 7 ساله ارزشمند است ولی وجدانن بو نمی‌دهد، علت این همه محبت به این تازه از راه رسیده را دریافتم؛ استفاده ابزاری از موجودی به نام برادر برای بار کشی و حمل کتاب مذکور تا دَم مدرسه‌ی خانوم. و موضوع زمانی برایم روشن شد که به مدرسه رسیدیم. سپیده، رقیب کل‌های افاده‌ای خواهرم را دیدم، که با کتاب بزرگی به اندازه‌ی یک سینی با ظرفیت حمل 20 استکان چایی با تمام مخلفاتش، جلوی در منتظر است.

سپیده: می‌بینم که آجان باهات فرستادن.

آرزو: داداشم لطف کرد کتابو برام آورد که نکنه سنگینیش اذیتم کنه. مثل تو خوبه که آدم حسابت نکردن و با این آشغال گنده ولت کردن توو خیابون؟

خوشبختانه زنگ مدرسه به صدا درآمد تا آن مجلس نُقل و نبات گویی و بزرگداشت آثار فرهنگی به داخل راهنمایی شود و بنده‌ی حقیر را از حضور در دایره بینندگی، شنوندگی، داوری، کارشناسی، توپ جم کنی و هر چیز دیگر معاف کرد. با امید بازپس گیری مواضع خواب راهی خانه شدم که به محض ورود، اینجانب مشاهده کردم که مادر زحمت کش بنده، جاروبرقی خوش صدای ما را آورده و مشغول نظافت است. در این مواقع شما اگر با صدای آن طوطی شکر سخن هم بتوانید کنار بیایید، باز هم بهتر است بی‌خیال خواب شوید، زیرا حتماً با دشمنام‌ها و تحقیرهای مادر و خشونت‌های بدنی او روبه‌رو خواهید شد. به هر بدبختی که بود تمیز کاری تمام شد. ظهر شده بود و پاچه و لنگش را از دست داده بودم. مانده بود زبان و بناگوشش. تا مادر سرگرم تهیه غذا شد کمی دراز شدم. تازه چشمان مست خواب بنده گرم شده بود که ناگهان جسم ثقیلی با سرعت اولیه 1 متر برثانیه از ارتفاع 1 متری بر سینه‌ام فرود آمد. حتی اگر گرانش را همان 9.8 فرض کنیم، دوستان فیزیکی با تقریب خوبی می‌توانند میزان ضربه وارده به این کمترین را برایتان شرح دهند.

آرزو: بگیر این کتاب سنگین و بی‌خودتو. این چرت و پرتا چیه می‌خونی؟

با صدایی که به سختی از گلویم خارج می‌شد گفتم: سپیده خانوم خوبن؟

آرزو: تا آخر مدرسه پدرشو درآوردم تا دیگه منم منم نکنه.

و یک نیشخند شیطانی را به نمایش درآورد. در این میان، مادر هم با آن ژس ملاقه به دست، به این جمع پر مهر خانوادگی پیوست و گفت: تن لشتو جم کن سفره رو پهن کنیم. مرتیکه این کتاباتو که هنوز جم نکردی!

ریش قرمز

گفته‌های شما (۱)



دردم از خواهر است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
پاسخ:
فدای همه خواهرا :)

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">