گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

بلای زمینی

دوشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۲، ۰۱:۲۸ ق.ظ

شاید بسیاری از دوستان با بنده موافق باشند که شیرین‌ترین و بهترین نعمت خداوند، خواب صبح‌گاهی است. حتی اگر قرار باشد مثلاً ساعت 6:30 بیدار شوید، تا بیخ وقت از جایتان تکان نمی خورید، پتو را روی خود نگه می‌دارید و کمی پاهایتان را بیرون می‌برید و می‌گذارید نسیم آن‌ها را قلقلک بدهد. چنان لذتی از این دقایق کوتاه می‌برید که فکرش را هم نمی‌کنید. اما همانطور که می‌دانید، زندگی ما پر شده از غول‌های گوناگون که در طول عمر شریف، باید با تک‌تک و گاهی چندتای آن‌ها به طور هم‌زمان مبارزه کنیم. یکی از این دوستان همیشگی زندگی که این خواب رویایی را از من گرفت، همان غول بی‌شاخ و دم کنکور بود. البته این عزیز برای نسل ما دندان‌های تیز و دهشتناکی داشت و پس از خوردن ما، کمی آن اره‎‌های استخوان برش کند شد. هرچند که با نمودار گلابی تناوبی جمعیت، احتمال رشد دندان‌های دوباره، یا استفاده از دندان‌های عاریه‌ای برای این مهربان خونخوار، دور از ذهن نیست.

به هر حال آن روز فرا رسید، فردای کنکور. روزی که تمام فشارهای خانواده و درس و آینده، دست کم تا اعلام نتایج از روی این جسم نحیف برداشته می‌شد و می‌توانستم کمی وقتم را به دوستی که ماه‌ها از آن دور افتاده بودم اختصاص دهم. بله، بنابر تلاقی این روز با آخر هفته، بنده این شانس را داشتم تا در آرامش ساکن در خانه، لذت کافی را در حد بافی ببرم و از شر هر گونه صدا، لگد شدن و هر چیز دیگری که موجب برهم زدن آرامش اینجانب شود رهایی یابم و اندکی بخوابم. به معنای اصل کلمه خوشبختی را در یک قدمی خود می‌دیدم، اما...

همیشه برایم جالب بوده که آن‌هایی که خود به خواب صبح، علاقه‌ی شدیدی در حد اعتیاد نشان می‌دهند، چگونه وقتی زمان خواب ما می‌رسد، سحر خیز می‌شوند؟! عموی بنده به همراه خانواده برای دیدار و صله رحم و همچنین پرس و جو از احوال کنکور اینجانب به خانه‌ی ما یورش آوردند. ساعت 7، اینجا ایران است، صدای زاری بنده.

در عرض چند ثانیه، زندگی همیشه سرگردان خود را جمع کردم تا مهمانان گرامی بتوانند حضور به عمل بیاورند. پدر با قیافه‌ای پف کرده سرگرم گپ و گفت با برادر بزرگوار خویش شد، مادر با حالی پریشان درگیر غیبت کردن با زن‌عموی عزیز، و علی درس خون نیز، به بنده رسید. از آغاز نشستن، شروع به پرس و جو و حل تست‌های دیروز کرد. در کل هیچ وقت منطق این حرکت را درنیافتم. زیرا خود من که به محض خروج از هر آزمونی، تمام سوالات و پاسخ‌ها را فراموش می‌کنم و همچنین به نظرم این کار کمکی به فرد امتحانی نمی‌کند. اگر جواب درست باشد که هیچ، وگرنه تنها ذهن فرد مذکور، در حد جنون به هم می‌ریزد که ما اکثراً از این دسته هستیم. گهگاه راه فراری هم برایمان بدست می‌آمد. از آنجا که والدین اینجانب هنوز در شوک شبیخون عموی چریک بودند و آرزو خانوم، یکی یکدانه‌ی خانه نیز در اتاق خود، خواب هفت پسر پادشاه را می‌دید، می‌توانستم به بهانه‌ی پذیرایی از میهمانان، کمی از آن کتاب انسان‌نما فاصله بگیرم. البته بی انصافی نکنم، اگر آرزو بیدار بود هم فرقی نمی‌کرد، چون دست به سیاه و سفید نمی‌زد.

ثانیه‌هایی که هر کدام برای من مانند یک عمر می‌گذشت، کم کم داشتند از حرکت می‌ایستادند. دیگر مطمئن شده بودم که علی جان، در ثلث زمان دیگران، کنکور را به هلاکت درآورده است. چون با همان تایم دیروز، توانست یک بار دیگر کنکور را تمام کند و برای تضمین جواب‌هایش، به حل کردن دو کنکور قبلش نیز مبادرت می‌ورزید. حاظر بودم در لب مرز، خدمت شریف سربازی را ادا کنم اما از این مخمصه رها شوم که ناگهان عمو را دیدم که بلند شد و شروع به خداحافظی نمود. تنها می‌توانم بگویم من و این همه خوشبختی محال بود، اگر پدر، این عادت بد خود را کنار می‌گذاشت. ابوی مهمان نواز بنده که پس از گذشت 4 ساعت از بیداری نابهنگام خود، هنوز آبی به صورت مبارکش نرسیده بود، دست برادر خود را به نشان محبت برادری گرفت که : عمراً بزارم ناهار نخورده برید.

من نمی‌دانم، وقتی خود فرد نمی‌خواهد، چرا به زور چیزی را به خوردش می‌دهند؟!

نیم ساعتی پدر و عمو در حال سرشاخ شدن با هم بودند. این لنگ آن را می‌گرفت و آن یکی سگک می‌کرد و هر یک به دنبال امتیاز بارنداز که آخر سر، پدر فن فیتیله پیچ را اجرا کرد و پیروز این دوره از رقابت‌های تعارف کردن شد.

در این بین بود که زن‌عموی عزیز بنده گفت: دیگه ظهر شده، این آرزو خانوم نمی‌خوان رخ نشون بدن؟!

که رنگ این حقیر همچون کچ دیوار شد.

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۲)

سلام
خیلی ممنون که بنده رو لینک کردین
بلاگفا بعد او خرابی حسابی به هم ریخت خصوصا با این فضاهای مجازی دیگه کلا به فراموشی سپرده شده.
ولی من هنوزم دوست دارم وبلاگ رو
تاریخ سایتتون مشکل داره یا آخرین پستتون همون تیر ماهه؟
پاسخ:
سلام.

خواهش می کنم.

ما هم مونده بودیم اونجا، باز مشکل پیدا کرد، اومدیم اینور، داریم نوشته ها رو میاریم، برای همین تاریخا قدیمیه.
۱۶ مهر ۹۴ ، ۰۰:۴۸ نیمه سیب سقراطی
اصن خواب دم صبح وقتی حال میده که مجبوری نیم ساعت بعدش بیدار بشی و بری پی زندگیت ! :|
پاسخ:
:)

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">