گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

جام جهانیِ چشمات

پنجشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۵۰ ب.ظ

در تمام زندگی، در هر سنی و جایگاهی، برای بدست آوردن چیزی در تلاشیم، در جنگ، در مسابقه. گاهی نمره، گاهی توجه، گاهی مقام، گاهی پول، گاهی آرامش، گاهی برق ... .

آری برق؛ آن برق و درخشش نافذ و روح‌بخش که تا عمق جان آدم رسوخ می‌کند. حس دلنشینی که تمام کل‌کل‌ها و دعواها و رقابت‌ها و جام پر زرق و برق تمام گل‌کوچیک‌های ما بود.

اینکه تمام هنر و قدرت و توان و هوش خود را به کار ببریم تا بیشترین سهم از توجه تماشاچی را بدست آوریم و آن برق و درخشش چشمان یگانه بیننده مسابقه هرروزه‌مان را متوجه خود خودمان کنیم. همان تماشاچی ساده و معصوم که با برداشتن دروازه‌های گونی‌پیچ شده‌مان موهایش را دُم اسبی می‌بست؛ همزمان با یارکشی‌مان دست عروسکش را می‌گرفت؛ و با تعیین مالکیت زمین و توپ، کنار دیوار می‌ایستاد و با ذوق و شوق و تشویق و هیجان بازی ما را دنبال می‌کرد. بی‌خبر از آنکه خود او، علت این بازی است و ما همه دنبال‌کننده برق جایزه برنده هستیم. برق چشمان مشتاقش، که نصیب چه کسی خواهد شد؟! ...

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۱۲)

ریش قرمز کوروساوا؟
چه حس غریبی داشت این نوشته. نوستالژی 
پاسخ:
نه، من خودم بعدها فهمیدم همچین اثری هم هست.
از باب قرمزی نصفه نیمه ریش های خودم و همچنین به خاطر مفهومی که اسطوره ریش قرمز زندگی ام برایم دارد.

:)
۰۳ تیر ۹۷ ، ۰۷:۴۲ آسـوکـآ آآ
از این زاویه کسی ننوشته بود تا حالا...
زیبا بود:-)
پاسخ:
چشماتون زیبا می بینه. لطف دارید.
نگاه متفاوتی  داشتین
بینظیر بود
پاسخ:
بنده نوازی می فرمایید
۱۲ تیر ۹۷ ، ۱۷:۲۹ خانوم شفتالو
از وبلاگ بهامین اومدم.اسمتون رو دیدم.یاد قدیما کردم.

وبلاگ قبلیم...یادمه قبلا بلاگفا بودید و بعد کوچ کردید.
پاسخ:
در لابه‌لای خاطرات ذهن پیرم یادی هست از شما، خوش اومدین.

کوچی اجباری بود بعد زلزله شدیدی که اون خونه رو ویران کرد، و با اومدن سیل شبکه های اجتماعی دیگه داشتم مطمئن می شدم وب نویسی منقرض شده، خوشحالم وب نویسان قدیمی هنوز هم هستن و به این خونه سر زدین.
۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۴ شاهزاده شب
:)
پاسخ:
:)
سلام
روزتون بخیر
پست جدید نمیزارین؟؟
پاسخ:
سلام. شب و روزتون بخیر.

حرف زیاده توی سرم ولی از شدت زیادی حرف و برخی مشغله های دیگه خیلی دستم به نوشتن نمی ره، بخصوص که ذهنم کمی درگیر نوشتن در فضای حقیقی و غیرمجازی است. افزون بر این‌ها اما اگر وقت کنم توو اینستاگرام گاهی پستای کوتاهی متناسب با فضای اونجا می‌ذارم. اینجا کلبه حرف‌های دیگه‌ای شده است که فعلا از شدت دیگر بودن رخ نشان نمی‌دهند، وگرنه خودمان هم خیلی وقت است می‌خواهیم بنویسیم. شرمنده که هر بار انتظارتون به نبود نوشته جدیدی برخورد کرده.
سلام آقا میلاد / بعد چند سال مجددا سری به گفت گوهای خودمونی زدم / متن بی نظیری بود ، یاد روزهای قدیم وبلاگ نویسی افتادم / یادم میگفتین دوست ندارین وارد صفحات اجتماعی بشین ولی اگه اینستا دارین بگید تا بتونیم اونجا هم متن هاتون ُدنبال کنیم / امیدوارم هر روز موفق تر از دیروز باشید
پاسخ:
سلام بانوی محترم.

خوش سر زدین، هرچند شرمنده‌ایم که خاک و خاکستر همه جا را گرفته است. بنده نوازی کردین.

ما همچنان دایناسوریم و فسیلیم، همانطور که در آخرین تنفس‌های وبلاگ وارد این فضا شدیم، پس از سال‌ها و آمد و شد فضاها و نرم‌افزارهای مختلف، چندوقتی هست که وارد اینستا شدیم، آدرسش در پروفایل هست، قدم رنجه می‌کنید و مفتخر می‌سازید، هرچند آنجا هم دست کمی از اینجا ندارد و خیلی سرزنده نمی‌نماید ...

شاد و پیروز و سرزنده باشید
۰۵ آبان ۹۷ ، ۲۳:۲۲ بانوی شرقی
هن؟؟!
پاسخ:
چی شده؟!

:)

۰۶ آبان ۹۷ ، ۰۸:۴۶ بانوی شرقی
 نفهمیدم چی نوشتید! (متن پست)  :)
پاسخ:
منم همینطور D:
۰۶ آبان ۹۷ ، ۱۷:۲۳ بانوی شرقی
😁😁😁😁
پاسخ:
:)
۰۹ آبان ۹۷ ، ۱۵:۴۲ گونه های چالدار
۲۴ خرداد ۹۷
چ قدر من بی معرفتم و دعوت کردم و نخوندم :)
پاسخ:
نفرمایید، چیز قابل داری هم نبوده که بخوایم مزاحم وقت شما بشیم. :)

مگه دعوت کرده بودید؟

انقدر گفتم دارم پیر میشم فکر کنم پیر شدم متوجه نشدم، جدیدا دوستان مواردی رو می گن که اصلا یادم نمیاد ... :)))
۱۱ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۵ مهدیه بانو
عالی بود
پاسخ:
لطف دارین

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">