گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

تابستان

پنجشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۴۹ ق.ظ

تمام ماجرای حمله‌ی بی‌هوای عمو و بر باد رفتن خواب صبح و تحمل دوباره‌ی کنکور و ... یک طرف، و شنیدن نام خواهر عزیزمان نیز یک طرف. در گرماگرم تلاش‌های بی‌وقفه پدر برای پیروزی در تعارفات، بدون اینکه جلب توجه کنم، به سمت اتاق همشیره دویدم.

محل نگهداری رخت خواب‌های ما، در اتاق آرزو می‌باشد و وقتی ارتش متخاصم، صبح الطلوع به سنگرهای خط مقدم حمله‌ور شدند، من سریع جایم را جمع کرده و به اتاق او رفته بودم و با دیدن اینکه در خواب عمیق است، با پا بالش را از زیر سرش کشیدم تا بیدار شده و خدمت میهمانان برسد. اما قلتی زد و به خواب خود ادامه داد. من هم رخت خواب‌ها را رویش ریختم و آمدم.

وقتی به اتاقش رسیدم، همچنان در همان حالت بود. دیگر مطمئن شدم در اثر ناتوانی در به کارگیری ماده‌ی حیات بخش هوا، جان به جان آفرین تسلیم نموده است. سریع رخت خواب‌ها را کنار زده و با چهره‌ی نیمه جانش روبه‌رو شدم. با اینکه خدا خدا می‌کردم حالش خوب باشد، اما تصور اینکه این اژدهای زخم خورده قرار است چه بلایی سرم بیاورد، لرزه بر اندام نحیفم می‌انداخت. طاق باز خواباندمش و کمی نوازشش کردم که با صدای خفیفی گفت: دعا کن زودتر بمیری، قبل از اینکه به دست من بیفتی.

با شنیدن این جملات پر مهر، خیالم راحت شد که حالش خوب است. پیشانیش را بوسیدم و گفتم: حالا باشه واسه بعد، عمو اینا اینجان. با اینکه خیلی بلاها در طول عمر پر از سختی‌ام بر سرم آورده اما بسیار دوستش دارم. به رویش نمی‌آورم که پر رو نشود.

بعد از این فیلم هندی که همیشه همه در آن خواهر و برادرند، باید فکری هم برای دست پخت پدر می‌کردم که بی نهار، نهار تعارف می‌کند. می‌شد خشم مادر را با ایما و اشاره‌ها و چشم غره‌هایش به پدر، فهمید. چون از صبح پای حرف‌های زن‌عموی بنده بود و چیزی درست نکرده بود. در اینجا برای نجات پدر از مرگ قریب الوقوع و پر دردی که در انتظارش بود، به سراغ پولی که برای خرید پیراهن جمع کرده بودم رفته و کمی هم از خواهر عزیزم قرض کردم که بنابر اعتماد وافرش به اینجانب، از بنده سفته مطالبه نمود. به هر روی، پولی دست و پا کردم و به بهانه‌ی تمام شدن کنکور و ...، پیشنهاد سور پیشاپیش را مطرح کرده و همه را به صرف شبه غذایی به نام ساندویچ دعوت کردم. پدیده‌ای از کنار هم آمدن کاتوره‌ای مواد غذایی و غیر غذایی گوناگون، که چنان در نون قرار می‌گیرند که از هر سمتی به سویش بروی، از دیگر جهات به روی هیکل مبارک کارخرابی می‌کند. در این میان، آن وضع نابهنجار غذا خوردن عمو نیز مزید بر علت شد تا کلا اشتهای اینجانب کور شود. لب و لوچه، سسی. لپ‌ها در حال انفجار. گوشه‌ی یقه گوجه‌ای. و چنان به زور ساندویچ را در دهان فرو می‌برد که گویی هم اکنون کسی در حال تعقیب اوست. و پشت هر لقمه، کمی نوشابه را با نیت اینکه خودش راه را پیدا می‌کند وارد مخمصه می‌کرد که اکثرا بخشی از آن ترجیح می‌داد از گوشه‌ی دهانش فرار کند.

آن وضعیت غم‌انگیز هر جوری که بود تمام شد. عمو اینا از همانجا خداحافظی سخت و طولانی کرده و اینبار توانستند پدر را مغلوب کرده و پی زندگیشان بروند و ما هم برگردیم تا شاید بتوانیم کمی خصارات وارده را جبران کنیم. از آنجا که پول آرزو دستم بود، خیالم راحت بود که فعلا اتفاق خاصی سرم نمی‌آید، چون وقتی من نباشم، پولی هم دستش نمی‌رسد. پس با خیال راحت در جایم ولو شدم تا سرانجام استراحت تابستانی را افتتاح کنم.

توجه کرده‌اید که تلوزیون عادت و علاقه بسیاری به پخش ترانه‌های مناسبتی تکراری دارد؟

احتمالا آن‌ها هم بر این اعتقادند که تکرار برای ذهن در حال رشد مفید فایده خواهد بود. یکی از این ترانه‌ها که آن روز بسیار در ذهنم می‌چرخید، ترانه‌ی آغاز فصل تابستان بود:

تابستونه، فصل بازی و خنده، بچه‌ها، توی کوچه، گرم بازی، مث چندتا پرنده...

و همیشه این بیت از شاعر علیه الرحمه را برایم تداعی می‌کند که:

قـــافــــــیه چـــــــو تنـــــگ آیـــــد

شــــــاعـــــر بـه جـفنـــــگ آیـــــد

از ربط بازی و گرما و بچه‌ها با پرنده که بگذریم، بازی بچه‌ها بیشتر شبیه به جنگ داخلی کره می‌باشد. برادران همخونی که بنابر گروه بندی‌های من درآوردی، دست به قتل یکدیگر با روش‌های گوناگون می‌زنند. بله، در حالی که پس از این همه ماجرا، یک ساعت خواب برایم رویا شده بود و حتی توان بالا نگهداشتن آن پلک پَر وزن اما بسیار سنگین را نداشتم، آینده سازان این مملکت لطف نموده، جنگ خود برای تکه پاره کردن یکدیگر در میدان گل کوچک را اعلان کردند.

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۲)

فکر کنم سیستم خونه ی شما کلا خواهر و مادر سالاریه , شما هم که مظلوم ..:)
پاسخ:
من هیچ نظری ندارم، چون ممکنه علیه خودم در دادگاه استفاده بشه :D
۱۶ مهر ۹۴ ، ۰۰:۴۶ نیمه سیب سقراطی
+ حالا که فکر میکنم می بینم خواهرتون خیلی خانومی کرده :))

پاسخ:
خوش به حالش چقدر طرفدار داره!

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">