گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

شیرینی 1

شنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۳۱ ب.ظ

همه‌ی ما ویژگی‌هایی داریم که گاهی به نفع ما می‌شوند و گاهی دردسر ساز. یکی از این مسائل مهم در زندگی من، مقوله‌ی حواس پرتی است. یک موضوع که مثل جریان متناوب بگیر نگیر دارد ولی هیچ وقت میزانش ثابت نیست و گاهی مانند فشار خون مادرجان دچار افت و خیز می‌شود. یکی از معدود روزهایی که این ماجرا رو به افزایش زایدالوصفی نهاد و با بخش دردسر ساز نیز هماهنگ شد، کمی بعد از اعلام نتایج نهایی کنکور بود. من با تمام شب زنده‌داری‌ها و بدبختی‌هایی که کشیدم، با رتبه‌ای 5 رقمی قبول شدم. ریاضی، یک دانشگاه متوسط، در شهرستانی نچندان دور.

از آنجا که خواهر بنده در این یک سال، پُز برادرش را می‌داده، اکنون دوستانش بدون توجه به کوچکی یا بزرگی موفقیت اینجانب، امانش را بریده بودند که: شیرینی ما چی شد؟ و چون آرزو خانوم، جانش برود، یک قران هم برای ما خرج نمی‌کند، دوستانش را دعوت کرد تا هم من شیرینی را پیاده شوم و هم بتواند در سطح جدیدی اقدام به فخر فروشی کرده و همچنین به بهانه‌ی حضور بنده، اجازه‌ی کوهگشت را از والدین محترم بگیرد. امتیازی که همیشه سپیده بر سر آرزو می‌کوبید و فرصت مناسبی برای آرزو بود تا او را خلع سلاح کند.

یعنی حسرت به دل ماندم تا این تابستان یک روز راحت بخوابم.

صبح زود به زور آرزو بلند شدم تا حرکت کنیم به سمت قرار که دم در آرزو دست به کمر جلوی مرا گرفت که: هوی! اینجوری می‌خوای بیای؟

من: مگه چمه؟

و نگاهی به خودم کردم. داشتم با لباس خانه می‌رفتم بیرون.

من: تو برو پایین من الان میام.

حاضر شدم و رفتم پایین که آرزو با صدای بلند گفت: میلاد، بخوای مسخره بازی در بیاری می‌زنم ناکارت می‌کنما!

من: چته اول صبحی؟

آرزو: چرا پیرهنتو نپوشیدی؟

من: ها!

فهمیدم پیراهنم را که برداشته بودم، به خیال اینکه پوشیدمش، به راه افتاده بودم. سریع تنم کردم و رفتیم به سمت فلکه نزدیک خانه که قرار بود همه آنجا جمع شوند. از آنجا که بیشتر خوانندگان ما خانوم هستند چیزی نمی‌گویم. فقط حجم قابل توجهی علف به چمن‌های زیر پایمان اضافه شد. پس از حدود یک ساعتی کم کم سر و کله‌ی دوستان پیدا شد. گویی قرار است برویم مهمانی خانه‌ی خاله جان. تنها سپیده بود که بنابر تجربیاتی که به ظاهر داشت، لباس مناسبی پوشیده بود. خدا به داد من یکی برسد.

پس از کلی احوال پرسی و شناسایی دوباره‌ی دوستان - بنابر تغییر بسیار زیاد، قابل شناختن نبودند - ماشینی گرفتیم و حرکت کردیم.

راننده: آقا؟! پیاده نمی‌شید؟

نگاهی کردم. بچه‌ها منتظر ایستاده بودند و مانند راننده مات به من نگاه می‌کردند، و البته آرزو با عصبانیت. رسیده بودیم و من همینطوری به حفظ صندلی خود ادامه داده بودم. پس از پیاده شدن و اشاره‎‌های آرزو برای اینکه کرایه یادم رفت و ... ، رفتم تا برای طول مسیر، کمی خوراکی بگیرم. خیلی گرسنه بودم، اما چون خانوم‌ها برای وزنشان چیزی به نام صبحانه در برنامه‌ی غذاییشان نداشتند، باید تحمل می‌کردم. در مغازه که بودم، آرزو داخل شد و ناگهان با مشت چنان به پهلویم زد که نفسم برای 5 ثانیه بند آمد. صاحب مغازه که جرأت نکرد چیزی بگوید، سر خود را با اجناس قفسه پشت سرش گرم کرد.

آرزو: داری کفرمو در میاریا! 10 دقیقس اومدی خرید؟

من: با منی؟

آرزو: نه با مادرجانم. اومدی خوراکی بگیری یا بسازی؟

من: باور کن هی می‌گم یه کاری داشتم، ولی اصلاً چیزی به ذهنم نرسید.

با یادآوری دردناک همشیره‌ی عزیز، مقداری خوراکی سرطان‌زا و مضر خریداری کرده و برای آنکه بتوان این‌ها را از گلوی دوستان پایین بفرستم و خودم هم سر این خندق بلا را تا نهار گرم کنم، تعدادی آب میوه 100% طبیعی گرفتم که شامل اسیدهای خوراکی، شکر، آب و اسانس بوده و البته بدون مواد نگهدارنده (!)، و پول را با هر سختی که بود پرداختم، چون حساب کردن کم و زیاد قیمت‌ها برایم مثل اثبات معادلات نسبیت انیشتین شده بود.

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۰)

سخنی یافت نشد

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">