گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

شیرینی 2

دوشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۰۹ ق.ظ

از همان آغاز صعود، فیلم هم شروع شد. هر چند قدم، یکی یکی یا پایشان سر می‌خورد، یا درد می‌گرفت، یا خسته می‌شد و ...، و بدبختی این بود که آرزو و سپیده، این عزیزان را گردن بنده رها کرده بودند و مانند دو یوزپلنگ در حال بالا رفتن از کوه بودند. با هر بدبختی که بود، این نوگلان وطن را سالم رساندم بالا. آن دو مهربان رقیب همیشگی هم نفس زنان ولو شده بودند. جالب اینکه به خودشان هم رحم نمی‌کنند. نفس جا نیامده در حال کل‌کل‌های همیشگی خود بودند.

سپیده: من هر دو هفته حتما میام کوه.
آرزو: از نفس زدنت پیداس. داره جونت بالا میاد.
- : واسه اینه که به این کوه عادت نداشتم.
- : راس می‌گی. تو اصا به کوه عادت نداری، چون قبلیا که رفتی تپه بوده.
- : باز من همونم رفتم، تو که از پله هم بالا نمی‌ری. این بارم مطمئنم داداشت به زور آوردتت.
- : اتفاقا برعکس، من آوردمش.
- : حدس می‌زدم. ترسیدی سنگ کوب کنی، گفتی بهتره یکی باشه که هیکل نافرم و سنگینتو جم کنه.
- : نخیر، آوردمش یه مرد بالا سرمون باشه. مث تو خوبه که همیشه وِلی؟
با سرفه‌های من و ناله‌های باقی دوستان، بحث فعلاً به همینجا ختم شد. دیگر نفسم در نمی‌آمد، شکمم چسبیده بود به کمرم. سریع آب میوه‌ها را درآوردم و دادم به بچه‌ها. یادم بود به تعداد خریده بودم ولی یکی کم بود. نکنه توو راه افتاده؟ حالا چی کار کنم؟ دارم می‌میرم.
در همین حال و هوای خالصانه بودم که یکی از دوستان گفت: چرا نمی‌خورید آقا میلاد؟ نکنه سمی چیزی توشه؟
با صدای خنده‌های دخترها نگاهی به دستم که کیسه را با آن نگهداشته بودم کردم. آب میوه دستم بود. شروع به خوردن کردم و برای ماس مالی کردن، خنده‌ی زورکی را بر لبانم نشاندم که ناگهان خنده‌ها به نیشخند‌های موزیانه تبدیل شد، که البته مثل همیشه خواهر بنده اخمو بود.
- : چیه؟ چیزی شده؟

آرزو با آرنجش به پهلویم کوبید که در اثر واکنشم فهمیدم طبق عادت همیشگی که با دوستان، بگو و بخند می‌کنم، با ساعدم به نفر کناری که سپیده باشد، تکیه داده‌ام. از آنجا که دخترها مرغشان یک پا دارد، ترجیح دادم هیچ توجیحی نیاورم که فقط اوضاع را بدتر می‌کرد. سرم را با پخش کردن خوراکی‌ها گرم کردم که آرزو دستم را کشید و گفت: نمی‌خواد، بیا برو ناهار رو بگیر.
 که یکی از دوستان به کنایه عرض نمودند که ناهار که هیچ، باید شام بدهم. کمی که دور شدیم، خواهر عزیز ما نگاهی به عقب کرد و بلند گفت "زود برگردیا" و چنان با مشت به پهلوی بنده کوبیدند که احساس کردم کلیه‌ام 10 سانتی جابه‌جا شد، و بعد در همان حالت پیچ و واپیچ که بودم، پرتم کرد پایین (!).
بله، ما مسافتی را قلت خوردیم، کمی بالا و پایین پرت شدیم، مقداری کشیده شدیم و آخر سر توانستیم خود را نگهداریم. خاک و خلمان را که تکاندیم شروع به قدم زدن کردیم تا رسیدیم به یک فلافلی. من هم که عاشق فلافل‌های تند. گرسنگی در یک قدمی نابودی. دو سری فلافل دو نونه با یک دوغ خانواده نوش جان نمودیم. عجب کیفی داد. خوردن ما که تمام شد، نگاهی به اطراف کردم. "خدا من یه کاری داشتم". همینطور راه می‌رفتم و فکر می‌کردم که پایم به سنگی گیر کرد و چنان زمین خوردم که مانند طالبی صدا دادم. زمین خوردن همان و تداعی سقوط آزاد نیز همان، که موجب یادآوری موضوع مفقوده شد. به سرعت چند فلافل دیگر با نوشیدنی گرفتم و باز پا به عرصه‌ی صعود نهادم. باور کنید به اندازه‌ی همه‌ی عمرم ورزش کردم. وقتی رسیدم سعی کردم به چشم غره‌های آرزو توجه نکنم. غذا را پخش کردم و با آنکه سیر بودم اما مجبور به خوردن بودم. خواهر بنده نیز با خشم کنارم نشست تا شاید به خیال خود مراقب سوتی‌های من باشد.
آرزو: اینم شیرینی قبولی داداش باهوشم.
- : ایشاالله دفه بعدی شیرینی عروسی.
سرگرم خوردن شده بودیم که یک گروه از پسرهایی که به نظر حالشان خوب نبود از کنارمان گذشتند. یکی که به گمانم دچار سوختگی شده بود و دیگری برق گرفتگی و یکی هم که گویا از پسر بودنش همچین راضی نبود و سعی داشت به جنس مخالف بپیوندد و ... . احتمالا دچار اشتباه لپی شدند یا به خاطر ظاهر همراهانمان به خود اجازه دادند که چند تیکه که عفت قلم اجازه‌ی ذکرش را نمی‌دهد به سفره‌ی ما اضافه کنند. این مزاحمت بی‌جا همان و دعوای مختصری که موجب پاره شدن یقه‌ی بنده و نابودی دو تن از آنان شد همان. لازم به ذکر است که بنده فقط یک کشیده زدم، به همراه یک کله، و یک زیر یه خم؛ که هیچکدام جراحت زیادی به بار نیاورد و صدمات آن دو عزیز کار خواهر زنجیر کش ما بود. فقط نمی‌دانم آن زنجیر که هر دانه‌اش اندازه‌ی یک کیوی بود را از کجا آورد؟! پس از ختم ماجرا تازه فهمیدیم که خسارت مالی نیز خورده‌ایم. فلافل سپیده پخش زمین شده بود. منم که حال نداشتم دوباره بروم و بیایم، و سیر هم بودم، ساندویچ خودم را به ایشان تعارف کردم، و باز آرنج آرزو بود که بین دو دنده‌ی تحتانی بنده نشست.
آرزو: نمی‌خواد. بیا سپیده تو ساندویچ منو بگیر. من با داداشم می‌خورم.
تا آمدم بگویم که چه فرقی می‌کند، پاشنه‌ی خواهر بنده سر خورد و روی انگشتان پایم چند باری انرژی زیادی را تخلیه کرد.
آرزو: آروم بگیر دو دقیقه.
تازه یاد ماجرای آب میوه خوردن افتادم و بهتر دیدم اینبار به حرف این دختر زورگو گوش دهم.
دیگه بعد از ظهر شده بود و وقت رهایی از این جمع پر مهر. پایین که رسیدیم، ماشینی گرفتیم تا برگردیم.
راننده: کجا می‌رید؟
من: فلان جا.
راننده در حالی که می‌خندید: مارو گرفتی عمو؟ اینکه همینجاست!
من: ها!
هیچی، به هر ترتیبی بود آدرس دادیم و تمام مسیر سعی کردم کوچکترین حرکتی نکنم.
به در خانه که رسیدیم آرزو چنان با مشت به پهلویم زد که دیگر مطمئن شدم کلیه‌ام ترکید.
من: تو چته؟ امروز ما رو کیسه بکس کردیا!
آرزو: تو چته؟ آبرو نزاشتی برامون. این کتکا که خوردی پای چت بازیای امروزت و ماجرای اون رخت خوابا که ریختی روم.
- : خب اون سفته‌ها رو هم بده، این همه پول خرج کردم برات دیگه.
- : خرج که وظیفت بوده. مرد بودی خیر سرتا، کنکورم که تو قبول شدی نه من. تازه اگه می‌خواستم بدهیت رو حساب کنم که توو اون سقوط، دست کم باید گردنت میشکست.
(!)

ریش قرمز

گفته‌های شما (۲)

سلام
واقعا شما اینجوری بودین؟اصلا بهتون نمیاد
پاسخ:
سلام.

این فقط یک داستان بودا! :S
سلام
خب من نمیدونستم واقعی هست یا نه.
ببخشید
پاسخ:
سلام.

نفرمایید. چیزی نشده که. فدای سرتان. شما اولین نفر نبودید، آخرین نفر هم نیستید. :)

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">