گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

امتحان کذایی 1

چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۲، ۰۸:۴۰ ب.ظ

رسید. روزی که ماتمش را داشتم رسید. در میانه‌ی میانترم‌ها بودیم. یکی از برخی اوقاتی که تفریحات خوابگاهی - که پسرهای خوابگاه رفته بهتر می‌دانند - بیشترین متقاضی را پیدا می‌کند. چون همه‌ی ما شب امتحانی هستیم و برای تنظیم و بایگانی مطالبی که به طور فشرده و سریع حفظ شده‌اند، نیاز مبرمی به این بازی یافت می‌شود. بویژه در بین بچه‌های فیزیکی و ریاضی، با آن کل‌کل‌های همیشگی بین رشته‌ای. به جای حساس بازی رسیده بودیم که تلفنم زنگ خورد. منزل بود و نمی‌شد جواب نداد؛ چون بعد از آن داستان شروع می‌شد که چی کار می‌کردی که جواب ندادی؟ با کی بودی؟ کجا بودی؟ و ....

من: الو؟ سلام.

- : تا فردا اینجا باش، اسباب کشی داریم.

همین. قطع نمودند و بنده بهت زده تا ته بازی نفهمیدم چه کار کردم، اما گویا از زمان هوشیاریم بهتر بازی کردم. وسط امتحانات بودیم. نزدیک امتحان مهمی که نه تنها نمره‌اش برای معدلم، که برای خود درس هم بسیار مهم بود. سال پیش این درس را افتاده بودم و به خاطر ضریب بالایش موجب مشروطی این دانشجوی زحمت کش، در سال اول تحصیلش شد. هیچ وقت آن امتحان یادم نمی‌رود. عجب بدبختی کشیدم با آن دست گل‌های یاسر و آخر سر ...

یاسر، هم اتاقی خوب بنده و صاحب راه حل‌های ابتکاری ناب است. همچنین دارای آپشن‌های دیگریست که شاید بعدا، کم‌کم، با آن‌ها آشنا شدید.

از آنجایی که دانشجویان، بویژه پسرها، خیلی اهل جزوه نویسی نیستند، و از آن مهمتر، چون دخترها جزوه‌های کامل و تمیز و رنگین کمانی دارند، این یک سنت کهنی است که در چند جلسه‌ی اول، دختر خوش خط و درس خوان کلاس شناسایی و در نزدیکی‌های امتحان، به اخذ دست نوشته‌های مهم و پر ارزش‌تر از طلای فرد نجات بخش اقدام شود. فرشته‌ی نجات آن درس ما، خانوم مهتاب بودند. (جهت اطلاع دوستانی که نیش گرامیشان باز شد بگویم که فامیلی ایشان مهتاب بود). تنها یک مشکل، این بزرگوار سایه‌ی بنده را با تیر می‌زدند.

ترم اول، وقتی در راهروی کلاس‌ها قدم می‌زدم، استاد درس ریاضی1 ما را دید و گفت تا به اطلاع بچه‌ها برسانم که آخر هفته کلاس اضافی برگزار می‌شود. به محض رفتن استاد، کسی محکم به پشت بنده کوبید که در دو جا احساس شکستگی کردم.

یاسر: می‌بینم که نیومده خوب با استادا جور شدی.

من: گفت آخر هفته کلاس اضافی داریم. به بچه‌ها می‌گی؟

- : هر کی خربزه می‌خوره باید برقصه.

(این یکی دیگر از توانایی‌ها و استعدادهای این موجود می‌باشد که ضرب‌المثل‌ها را به طرز بی‌مزه‌ای تحریف می‌کند)

یاسر: خودت با استاد رو هم ریختید، خودتم به بقیه می‌گی. کلاس اضافی رو تو گزاشتی، من فحش بخورم؟

من: چرا چرت می‌گی؟ استاد گفت. تازه خودتم می‌دونی که من توو برخورد با دخترا مشکل دارم. تنها دخترایی که باهاشون حرف زدم خواهرم و یکی دوتا از دوستا و دشمناش بوده.

- : اِ ! نیگا، نسترنه.

(این یکی دیگه اسم کوچک بود)

من: زهر مار، ترسیدم. بی‌جنبه بزار عرق رسیدنت به دانشگاه خشک بشه، آشنا بشی بعد. زودی پسرخاله شدی!

- : اصا تقصیر منه که می‌خواستم کمکت کنم.

- : مثلا چه کمکی؟

- : هیچی، باید از یه جا شروع کنی. بیا فعلا از نسترن، ببخشید از خانوم آسمانی‌فر شروع کن.

- : الان وقت مناسبی واسه دلقک بازی نیست. بینم، تو اسم اینارو کی یادگرفتی؟

- : تو کاریت نباشه. بحث درسیه بابا. بهش ماجرای کلاس رو بگو. هم صحبت کردن رو یاد می‌گیری بابایی، هم بقیه دخترارو این بهشون خبر می‌ده.

- : نمی‌شه تو بری بگی؟

- : نه، تو باید بگی، نگران نباش من حمایتت می‌کنم. از قدیم گفتن هر کی رو دوس داری، بجای اینکه براش ماهی بگیری، تن ماهی بگیر، خوردنش راحت‌تره.....

 

من: ببخشید خانوم سماوات! یعنی آسمان، سپهر، آسمانی زاده....

یاسر: با این حرف زدنش، ببخشید خانوم آسمانی‌فر، ایشون می‌خواستن درباره یه امر مهمی وقتتون رو بگیرن.

آسمانی‌فر: خجالت بکشید.

و بعد با اخم‌های گره کرده و قدم‌های بلند از آنجا دور شد.

یاسر: با تو بودا! آبرومون رو بردی. ولی چقدر نجیب.

من: چرت نگو.

- : نه دیگه، با این قیافه و طرز حرف زدنت خب حق داشت، من بودم یکی می‌زدم زیر گوشت پسر بی حیا. تو خجالت نمی‌کشی؟ نه تو حیا نمی‌کنی؟

- : یقه رو ول کن، جدی گرفتی! تو گند زدی با نوع آماده سازیت. امر مهم!

- : خب مهم بود دیگه.

- : نخواستیم. کمک نخواستیم. خودم یه کاریش می‌کنم. تو به پسرا خبر بده.

- : زکی، دخترارو تو بگی، سیبیلوهاش واسه من؟

- : بچه ها که هیچ کدوم سیبیل ندارن! باشه، اونارو هم خودم می‌گم. تو فقط برو تا بیشتر از این آبرومون رو نبردی.

 

در همون موقع یکی دیگر از دختران کلاس را دیدم. با هر بدبختی و عرق ریختن و لکنت که بود ماجرای کلاس را اطلاع دادم و قرار شد ایشان زحمت باقی خانوم‌ها را به عهده بگیرند.

هفته‌ی بعد وقتی وارد کلاس شدم، خانومی با عصبانیت جلو آمد و با صدای بلند شروع به داد و بی‌داد کرد.

مهتاب: از آدمای خودشیرین متنفرم. خودتون بریدین و دوختین، دست کم یه اطلاع می‌دادین.

در توصیف وضعیت اینجانب همین بس که نزدیک بود احتیاج به تعویض شلوار پیدا کنم. وقتی فکرش را می‌کنم، خوب شد کشیده‌ای چیزی نزد. آن وقت به هیچ عنوان توانایی اصلاح فکرهایی که به ذهن کج دوستان خطور می‌کرد را نداشتم. این‌ها و چند لیچار دیگر را بار بنده کردند و رفتن کنار خانوم آسمانی‌فر نشستند. دیگر عمرا نمی‌شد برای بررسی علت فواران این کوه آتشفشان نزدیک رفت، چون هر دو مخزن در حال انفجار و نگاه‌های چپ چپ به اینجانب بودند.

سر جایم رفتم و موضوع را از یاسر جویا شدم. این خانوم بسیار درس خوان، بنابر هر دلیلی، خبر کلاس مذکور به گوششان نرسیده بود و وقتی مطلع می‌شوند، موضوع را پیگیری کرده و در تحقیقات خود به دوست شخیص بنده برخورد نموده و ایشان هم به اطلاع آن گرامی رسانده‌اند که این حقیر جهت خودشیرین بازی کلاس اضافه تشکیل داده‌ام....

(!)

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۳)

بله دیگه حق با خانم مهتابه ، باید درست اطلاع رسانی می کردی :))))
پاسخ:
من سکوت می کنم تا حرفام در دادگاه علیه خودم استفاده نشه :D
۲۱ مهر ۹۴ ، ۲۱:۳۸ Traveler City Alone
با تشکر از آیدای عزیز و دوست داشتی، این آقا باید به خاطر بسپرن که حق تقدم همیشه با کی؟
پاسخ:
تقدم و تاخر نداره،کلا حق با خانوماست. ما که جسارتی نکردیم.

:S

:D
جناب یاسر هنوز هم دوستتان هستند؟
پاسخ:
در تخیلاتمان بله. :)

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">