گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

امتحان کذایی 2

جمعه, ۱ شهریور ۱۳۹۲، ۰۱:۵۶ ق.ظ

ترم دوم نیاز شدیدی به جزوه‌ی یکی از دختران کلاس پیدا کرده بودیم، اما اینجانب نه روی صحبت با خانوم‌ها را داشتم و نه پس از آن دست گل یاسر جان می‌شد نزدیک این بزرگوار رفت. ترم قبل، ایشان با اختلاف نیم نمره، مفتخر به کسب مقام نایب قهرمانی در بازی‌های المپیک پاییزی خر خوانی شدند و همیشه این را از چشم من می‌دیدند.   (!)

یاسر عزیز هم که ترم پیش ریاضی1 را افتادند و از آنجا که احتمال زیاد دانشجوی ریاضی بین شما عزیزان نیست باید اضافه کنم که این درس پیش نیاز بسیاری از دروس دیگر می‌باشد، لذا از حضور این قهرمان در کلاس محروم بودم و کسی را نداشتم تا جلو بفرستم. از آنجا هم که نسل پسرها در اقلیم نیمه جنگلی دانشگاه رو به انقراض است، پسر زیادی برایم باقی نمانده بود. پس به همان دوستان محدود و بسیار درس خوان سپردم تا اگر به هر طریقی جزوه‌ای به دستشان رسید، این کتک خورده‌ی الهی را از یاد نبرند.

چیزی به امتحان نمانده بود. در راهرو ایستاده بودم و در حال خودم بودم که با شُک وارده از ضربه‌ی شدیدی به پشتم از جا پریم. مثل همیشه یاسر عزیز بود.

یاسر: بیا اینم جزوه، حالا پیش خواننده‌ها هی پشت من بد بگو.

من: اِ، گرفتی؟ پسر زودتر این کارو می‌کردی خب، اصا چه جوری گرفتیش؟

- : بعدا می‌گم، فعلا برو زود کپی کن تا نیومده.

- : هان!

- : هان و ... . رو میزش بود، هیشکی هم نبود توو کلاس، برو دیگه الان میاد.

- : دیــــــــــــــــــــــــــــوانه! این همینجوری دستش به من برسه تیکه تیکم می‌کنه، اینجوری همینجا زنده زنده آتیشم می‌زنه. برو بزار سر جاش.

- : اصا خوبی به تو نیومده. منو باش چه آرتیس بازی درآوردم این وسط.

- : قاطــــــــــــــــی! ممنون از کمکت، ته راهرو داره میاد، برو بزار سر جاش.

یعنی با سرعت 3 کیلو در ثانیه، وزنم رو به کاهش بود. خوشبختانه آن گرامی متوجه عملیات فوق سری و البته احمقانه‌ی این رفیق محترم نشدند و فقط نگاهی تلخ که با هیچ شیرین کننده‌ای قابل هضم نبود را تحویل بنده دادند. به هر روی، ظهر روز قبل از امتحان، نسخه‌ی کپی به دست ما رسید و با برنامه ریزی این حقیر، تا صبح باید بالای جزوه جان می‌کندم. به محض ورود به اتاق دراز کشیدم و به یاسر سپردم تا یک ساعت بعد مرا صدا کند، که ای کاش خواب به خواب می‌رفتم. چشمانم را که باز کردم همه جا تاریک بود.

من (در حالت نیمه خواب) : یاسر! مگه قرار نبود صدام کنی؟

یاسر (با جمله‌هایی نصفه نیمه که توسط بنده باز سازی شده تا بتوانید مطلب را متوجه شوید. برای مثال می‌توانید ابتدا کلمات جمله‌ی بعدی را یکی در میان بخوانید) : شرمنده میلاد جان. می‌دونی چی شد؟ نشسته بودم پای اخبار که یهو بوی سوختگی اومد. تا به خودم بجنبم، نصف غذا زغال سنگ شد. بعد از ناهار هم دو دقیقه اومدم بشینم یه نفس بگیرم که یادم افتاد کتری رو گازه. خوشبختانه به این یکی به موقع رسیدم. دیگه همش توو این استراسا بودم، بعدِ غذا سنگین هم شده بودم، خوابم برد.

هیچی، بلند شدیم تا یک عدد چایی بزنیم و تا هر جا که می‌شود درس را جلو ببریم اما ....

من: مگه چایی نزاشتی؟

یاسر: آره اما تشنم بود. می‌دونی که؟

خسته بلند شدیم و رفتیم به سمت جزوه‌ها، اما هر چه بیشتر گشتم، کمتر آن اوراق بهادار را یافتم. یعنی همینجوری برایمان می‌بارید. یک ساعتی لای کتاب دفترهای بسیار اندک خود زانوی غم در آغوش گرفته بودیم که

یاسر: چته؟ مگه فردا امتحان نداری؟

آمدم تا جوابش را بدهم که دیدم تعدادی از برگه‌های جزوه در دستان آن بلا گرفته است.

من: اینا دست تو چی کار می‌کنه؟

- : هیچی، این وسط بود، منم از دو تاش برای آوردن قابلمه استفاده کردم، 3تا زیر قابلمه، 2تا آوردن کتری، چندتایی که جای خالی داشت برای چرک نویس و .... . بینم دست خط کیه انقدر قشنگه؟ حیف نیست اینارو به عنوان کاغذ باطله استفاده می‌کنی بی سلیقه؟

(!)

ما هم با خیال راحت به سمت جای خود رفتیم تا دست کم خوابمان را از دست ندهیم. فردا صبح هم بسیار خونسرد بلند شدیم و راه افتادیم به سمت جلسه. سر جلسه تا جایی که سر کلاس یاد گرفته بودم نوشتم. از شانس خوب ما، آن روز خود استاد حضور نداشتند و مراقب ما هم بسیار جو گیر تشریف داشتند، لذا برگه‌ی اسامی را دست گرفته و با کارت دانشجویی، تک تک بچه‌ها را چک می‌کرد. همینطوری که فکر می کردم و به حافظه‌ی تعطیل خود فشار می‌آوردم، نوبت به بنده رسید. اما به محض درآوردن کارت، دسته‌ای کاغذهای مجهول الهویه نیز برای بدرقه‌ی کارت از جیب مبارک خارج شد.

مراقب: مچت رو گرفتم. اینا چیه؟

من: بابا مگه دزد گرفتی؟ آروم‌تر، دستم کنده شد. چه می‌دونم چیه.

مراقب: حالا معلوم میشه.

برگه‌ی بنده توقیف و برگه‌ها ضمیمه شد و اینجانب با شرط خارج نشدن از کشور آزاد شدم. وقتی به اتاق آمدم یاسر تا من را دید گفت: چطور شد؟ به دردت خورد؟

من: چی؟

- : تقلبا دیگه. تا صبح طول کشید آمادش کنم، خوابم برد نشد بهت بگم.

- : چی؟ ........... آره خیلی به درد خورد. ممنون.

هفته‌ی بعد نمره‌ها آمد. 10.5 که با توجه به تقلبی که کرده بودم صفر رد شد و جایزه‌اش یک تعهد کتبی جهت ابراز پشیمانی برای جلو گیری از اخراج قریب الوقوع اینجانب بود.

 

تمام آن روزها از پیش چشمم می‌گذشت.

یکی از بچه‌ها: یه دست دیگه می‌زنی؟

من: نه، برم بلیط بگیرم. باید برم خونه.

- : الان؟ دو روز دیگه امتحان داری.

- : می‌دونم.

و در فکرم تنها دو چیز چرخ می‌خورد. تحمل لیچارهای خانواده به خاطر افتادن پیاپی یک درس و تصمیم برای اینکه اینبار در طول ترم درس بخوانم.

به امید عملی شدن این تصمیم....

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۲)

۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۲:۳۸ شبـــــ نویس
:))))) خیلی خندیدیم:) چقدر خجالتی تشریف داشتی!
پاسخ:
تازه خوندن کی بود مانند دیدن :D
سلام
عجب دوستی داشتین
وشمام خیلی خونسرد .....
پاسخ:
سلام.

اینم شانس ما بود دیگه :)

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">