گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گردش 1

سه شنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۲، ۱۱:۰۹ ق.ظ

اولین تابستان بعد از ورود به دانشگاه را تجربه می‌کردم. تابستانی با آغازی تلخ. پس از گذراندن دو ترم سخت و سنگین، درگیری با برخی دوستان همکلاسی، و آخر سر هم مشروطی جانسوزی که دوستان همراه با سینمای خانگی از ماوَقَع آن مطلع می‌باشند. از آن بدتر آن سال، آغاز سال کوشش‌های خواهر گرام برای شرکت در رقابت‌های فشرده‌ی کنکور بود و از همین ابتدا شروع به برنامه ریزی و جمع‌آوری منابع کرده بود تا اگر قبول هم نشد، دست کم رتبه‌اش قابل پُز دادن پیش سپیده باشد. از این رو بنده را به طور غیر رسمی و بدون حقوق، به عنوان مشاور تحصیلی خود منسوب کرد. مشاوری بدون هیچ گونه اهرم فشار، مانند ماری بدون نیش. به همین خاطر با آنکه احتیاج زیادی به آرامش در این روزهای پر مخاطره داشتم، وقت و بی‌وقت روی اعصاب داغون ما پیاده‌روی می‌کرد. جالب آنکه برای یک کنکور الکی، چنان خدماتی از سوی خانواده برای آرزو، نور چشم خانه مشاهده نمودم که حتی نیمی از آن، در سخت‌ترین بیماری‌ها برای این حقیر دیده نشده بود.

(صبح یکی از روزها) مادر : میلاد! پاشو مرتیکه. مرد انقدر می‌خوابه؟ لنگ ظهر شد، پاشو بینم.

به زور ساعت را نگاهی کردم، هنوز هفت هم نشده بود.

من : مادر من، عزیز من، هنوز صبح نشده، ظهر کجا بود؟ تا دیشب مرد نبودم، چطور شد یهویی؟ خواهش می‌کنم بزار بخوابم.

- : پاشو فلان فلان شده مگه با تو نیستم؟

یعنی حسرت یک خواب خوش بر دلمان ماند.... . با هر فلاکتی که بود برخاستم.

- : جانم مادر جان؟

- : برادر شوهر زن‌عموی دایی مادر سپیده فوت کرده.

- : به من چه؟ زنگ بزنید نش کش.

- : بی‌شعور دارم حرف می‌زنم. سپیده مونده خونه پیش مادر بزرگش، مامانش اینا هم رفتن شهرستان، گفتن حواسمون به این بچه باشه.

- : خب؟!

- : خب و زهر مار. آرزو این چند وقته خیلی خسته شده، دستشو بگیر ببرش یه چرخی بزنه بچه.

- : مادر من، اولا این هنوز کاری نکرده، از چی خسته شده؟ بعدشم اینا چه ربطی به هم داشت؟

- : فشار رو بچمه. این الان فکرش درگیره. همه مث تو نیستن که بی‌خیال و ول باشن.

- : فکرش؟! قسمت فکر کردنش که با منه.

- : نپر توو حرفم. برو هم این بچه یه چرخی بزنه، هم سپیده رو هم ببرید، تنهایی دلش نگیره.

- : الان برم؟

- : آخه تو چرا انقدر خنگی؟ همه پسر دارن، منم پسر دارم. کی الآن می‌ره بیرون؟ دم غروب برید که یه شامی هم بهشون بدی.

- : ممنون از لطفتون مادر جان. خب اینارو دو ساعت دیگه نمی‌شد بگی؟

- : آره اما جارو هم مونده.

- : جاروی چی؟

- : چی و کوفت، چی و درد، چی و مرض. کلفت گیرآوردید دیگه، آره؟ هی بشورم، بسابم، جم کنم. یه کمک بدی قرآن خدا غلط می‌شه؟ پسر بزرگ کردم عصای دست باشه، ببین پرو پرو. عجب زمونه‌ای شده!

- : من نوکرتم هستم، تا حالا کی کمک می‌کرده؟ اون آرزو که دست به سیاه و سفید نمی‌زنه. ولی آخه این وقت صبح؟

- : حالا یه کمکی کردی باید منت بزاری سر مادرت؟ وظیفت بوده. بعدشم درآد چشات، آرزو بچم درس داره.

- : بنده بی‌جا بکنم مادر من. تازه درس نداشتنشم دیدیم.

- : جواب منو می‌دی؟ همش یه کار ازت خواستما .... !

- : گریه نکن، باشه، غلط کردم.

تا بعد از ظهر درگیر نظافت منزل بودم. از گردگیری و جارو تا شستن و شیشه پاک کردن و ... . یعنی جانی در این تن بی‌جان بنده‌ی بی‌رمق نمانده بود. لباس پوشیدیم و راه افتادیم به سمت منزل سپیده اینا. دم در وقتی خواستم زنگشان را بزنم آرزو محکم مچ دستم را گرفت که: میلاد اگه جلو این دختره خودشیرین بازی دربیاری، چنان می‌زنمت که یکی از من بخوری یکی از دیوارا! حالا زنگو بزن.

سپیده : بله؟

من : میلادم، با آرزو اومدیم ببریمت یه چرخی بزنیم.

- : ممنون آقا میلاد (اینو با یه ذوقی گفت). اما مادر بزرگم تنهاست.

- : خب ایشونم بیارید.

- : اما ...

- : اما نداره، اومدیدا، منتظریم.

و ای کاش.....

سپیده : سلام آقا میلاد، خوبید؟ این مادر بزرگم بی‌بی جانه.

آرزو (با اخم‌های گره کرده) : آقاشون خونشونه.

من : سلام مادر جان.

بی‌بی : اِ، سلام، محمود اومدی؟

سپیده : بی‌بی! ایشون آقا میلاده، محمود که 20 سال پیش مُرد. ببخشید آقا میلاد، بی‌بی کمی حواس پرتی داره، بنده خدا 107 سالشه.

آرزو : یا حضرت فیل! بزنم به تخته خوب مونده‌ها، خیلی هم فرزه ماشاالله. (بعد با کمی نیشخند) می‌گم میلاد، واسه تو خوبه ها، جفتتون حواس پرت، عجب زوج با تفاهمی می‌شید.

سپیده : وا، نگو آرزو، دلت میاد؟

آرزو (با اخم‌های بیشتر گره کرده) : داداش منه، خودم تعیین می‌کنم دلم بیاد یا نه.

به هر حال به اتفاق دوستان به راه افتادیم برای متر کردن خیابان‌ها. عجب شبی بود. از آنجا که آدم با خانوم جماعت نباید با جیب خالی جایی برود، تمام پس‌انداز این یک ساله را که با عملگی بدست آورده بودم به همراهی فراخواندمش که هیچی از آن عرق‌های جبین نماند... . قرار شد ابتدا کمی مغازه‌ها را مورد زدن دید قرار دهیم. از من به پسرهای عزیز نصیحت، در این موارد از نزدیک شدن به هر مکانی که احتمال فروش اجناسی در آن می‌رود، به شدت خودداری کنید. دید زدن همان، و افتادن در دام یکی از ویترین‌های پر زرق و برق همان.

بی‌بی : محمود جون! این مغازه چیه؟

من : مادر جان! میلادم. محمود دیگه کیه؟

سپیده : نوه عموشه، 20 سال پیش فوت کرده. از عکسایی که من ازش دیدم، تنها شباهتش به شما مرد بودنشه.

من : (با خودم می‌گویم) امروز این دومین دفس که یکی به من می‌گه مرد، خدا به خیر کنه. (از اینجا را بلند می‌گویم) خدا رحمتش کنه. بی‌بی، اینجا لباس فروشیه.

بی‌بی : پس چرا لباس توش نیست؟

- : (!) پس اینا چیه بی‌بی؟!

- : خدا مرگم بده، اینارو می‌پوشید؟ محمود جون ما که گدا نیستیم اینارو بپوشیم. پاره پوره، بی آستین، زیر و رو باز، مثل یه تیکه پارچه که سر و تهش رو بدوزی. اینارو ...... ها هم نمی‌پوشیدن (بنابر مسائل اخلاقی مجبور به سانسور شدم). زمون ما لباسا اینجوری نبود...

آرزو : داداش ما می‌ریم یه نگاهی بکنیم.

من : اما ...

و بی آنکه حرفی از دهان این بنده حقیر خارج شود آن دو جوان فرهیخته با سر به داخل هدایت شدند و من ماندم و تاریخچه‌ی لباسی که استاد بزرگ تاریخ و تمدن ایران برایم بازگو می‌کرد. نگاه کردن آن دو جدای جر و بحث‌های همیشگیشان که آبرویی برایمان باقی نگذاشت و 2 ساعت وقتی که تلف کرد، به بنده نیز حدود 400، 500 تومانی از پول رایج مملک، خسارت وارد نمود. از همه جالب‌تر بی‌بی جان بودند که هر 5 دقیقه می‌گفت: "محمود جون اینا چادر نماز ندارن؟" و می‌رفت و یک لباسی می‌آورد و درباره‌ی بی‌حیایی آن سخن می‌گفت.

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۲)

من شدیدا با حرف آرزو خانم موافقم :" (با کمی نیشخند) می‌گم میلاد، واسه تو خوبه ها، جفتتون حواس پرت، عجب زوج با تفاهمی می‌شید."
:)))
پاسخ:
خیلی ممنون، ان شا الله شما اول :|

:D
۲۷ مهر ۹۴ ، ۲۲:۱۵ Traveler City Alone
آدم دلش کباب می شه برای آقا میلاد
پاسخ:
خدا رو شکر یه طرفدار پیدا کردیم :D

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">