گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گردش 2

چهارشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۲، ۱۲:۵۳ ب.ظ

همینطور که به قدم زدن در خیابان ادامه می‌دادیم و بی‌بی مدام تکرار می‌کرد که "حیف چادر نماز نداشت" و از زمان خودش و مضررات لباس‌های جوانان می‌گفت، بویژه که تیپ‌های آن ساعت از روز را در خیابان، پیاده و سواره مشاهده می‌نمود، از جلوی یک بستنی فروشی رد شدیم.

سپیده : آقا میلاد می‌شه بریم یه بستنی بخوریم؟ من خیلی وقته هوس کردم.

آرزو چشم غره‌ای به او رفت : تو با من حرف ....

سریع دستش را گرفتم و کشیدمش داخل مغازه، برای دوستانی که فکرشان هزار جا می‌رود تاکید کنم که دست آرزو را گرفتم. از این مغازه‌هایی بود که دارای میز و صندلی برای صرف در مکان بود تا نیازی به بردن نباشد. به محض اینکه سفارشات را آوردم و شروع به خوردن کردیم، آرزو که نگذاشته بودم جواب سپیده را بدهد با پایش چنان به ساق ما کوبید که از شدت درد بستنی در گلویم گیر کرد و شروع به نفس زدن‌های بریده بریده و سرفه‌های نیمه کاره کردم. مرگ در یک قدمی....

سپیده : اِ خفه شد، آرزو بزن پشتش.

آرزو هم از خدا خواسته چنان از روی حرص با مشت به پشت بنده می‌کوبید که بستنی وامانده از ترس نمی‌دانست کدام سو برود و همانجا سنگر گرفته و درجا می‌زد. یعنی حالم وصف نشدنی بود. به هر بدبختی از مهلکه جان سالم به در بردم.

بی‌بی : عجب قهوه خونه‌ای! یه آبی، چایی، چیزی نداره این بچم خفه شد.

سپیده : بی‌بی! قهوه خونه کجا بود؟

خوشبختانه دیگر بی‌بی جان از فاز لباس فروشی خارج شده بود، اما مدام بازوی مرا می‌گرفت و با مشت به سینه می‌کوبید که : بمیرم ننه، زبونم لال داشتی سَقَط می‌شدیا! این قهوه خونه بود رفتی؟ یه چیکه آب نداشت. زمونه ما همه چی توو قهوه خونه پیدا می‌شد. وای یادش بخیر. یه بار با آقام خدا بیامرز رفتیم صبحونه یه نیمروی باحالی خوردیم. هـــــــــــــــــــی جوونی....

من : می‌گم بی‌بی هم اهل دله ها!

بی‌بی : آره ننه، دل هم خیلی دوست دارم. اون قدیما با شوهرم زیاد می‌رفتیم جیگرکی...

در همین گیر و دار بودیم که دیدم بهتر است برای گذراندن وقت باقی مانده تا شام، راهی را انتخاب کنم تا هم کمتر جیب بیچاره پیاده شود و هم کمی استراحت کنم. یک سینمای 3 سالنه آن سوی خیابان بود.

فیلم اول: مردی که دو تا زن داشت، می‌خواست سومی رو هم بگیرد.

فیلم دوم: مردی که زن نداشت، اما کل خانوم‌های توی فیلم می‌خواستن زنش بشوند.

فیلم سوم: یک مشت مرد و زن که می‌خواستند هم را بگیرند ....

من : عجب بگیر بگیریه! انتخاب با سپیده خانوم، کدوم رو ببینیم؟

همونطور که سپیده به پوسترها نگاه می‌کرد، آرزو آرام به سمت من آمد و نیش‌گون عمیقی از پهلوی این جانب گرفت و زیر گوشم گفت : میلاد! داری با این جوون مردیات کاری می‌کنی همینجا جوون مرگت کنما!

من : خیلی داری حسادت می‌کنیا! بچه مهمونه ...

- : حالا لازم نیست مث پرنسس باهاش رفتار کنی.

4 تا بلیط گرفتیم و رفتیم داخل سالنی که تقریباً پر از خالی بود. در آن میانه‌ها نشستیم و بی‌بی هم که محمود گمشده‌اش به کنعان باز گشته بود، از کنار بنده جُم نمی‌خورد. خوراکی‌ها را به عزیزان سپردم تا در میانه‌ی خوابم، یعنی در میانه‌ی فیلم سراغ بنده نیایند. چشمتان روز بد نبیند، تا آخر فیلم جان کندم. حاضر شدم آن دو ساعت را در لباس فروشی بگذرانم. تا چشمان مفلوک این حقیر گرم می‌شد، بی‌بی سوالش می‌گرفت:

محمود جون اینا چی می‌گن؟ این پسر خوش تیپه کیه؟ بلا به دور این دخترا مرضی چیزی دارن این ریختی شدن؟ آدم خوفش می‌گیره نگاشون کنه....

و هر بار مجبور می‌شدم فیلم را از ابتدا تا آن جایی که مورد پرسش واقع شده بود را برای ایشان تعریف کنم.

دیگر داشت دیر وقت می‌شد. پس زود به یک کبابی رفتیم تا غذای مقوی و مفیدی را به سرعت به بدن لاجونمان برسانیم و به آغوش گرم خانواده و بویژه رخت خوابم برگردم. بی‌بی هم که بی خیال قهوه خانه، ببخشید، بستنی فروشی شده بود، مدام از دختران بَزک کرده‌ی فیلم می‌گفت و استغفار می‌کرد. گویی خودش مرتکب آن افعال قبیحه شده بود.

بی‌بی : محمود بگو برای من دل بیاره و خوش گوشت.

محمود، یعنی من : مادر جان اینجا کبابیه نه جیگرکی.

سپیده : ببخشید آقا میلاد! 1 سوال داشتم. الان از رشته ریاضی راضی هستید؟ چطوریه؟ چقدر باید رتبه بیارم تا قبول شم؟ چه دانشگاهی برم بهتره؟ اصا برم؟ ....

من : این الان یه دونه سوال بود؟ اگه به ریاضی علاقه دارید باید بگم خیلی سخته، اصاً رو دید ریاضی دبیرستان حساب نکن، یه دنیای دیگس. نمی‌تونم اینجوری توضیح بدم برات. باید دیده باشی درسارو تا بفهمی چی می‌گم. اما اگه خیلی علاقه داری بعداً بیشتر برات توضیح می‌دم...

بعد از چند وقتی غذای خوبی خوردم. دخترها که خیلی اهل این مواد پر کالری نبودند و بی‌بی هم دندان درست و حسابی نداشت. پس روی هم 1 سیخ و نیم نصیب دو فرهیخته‌ی جمع شد، 5 تا بی‌بی جان و 10 تایی هم این حقیر مورد استفاده قرار دادم. موقع خارج شدن یکهو پایم به چیزی گیر کرد و با ملاج کف پیاده‌رو ولو شدم. چنان صدایی دادم که همگان برای مشاهده‌ی منبع صدای انفجار، برگشتند. فقط سریع خودم را جمع کردم تا کسی فرصت پیدا نکند شرحی تصویری از این عملیات را در خبرگزاری‌های اینترنتی به سمع و نظر دنیا برساند. آرزو هم که با غرغرهای همیشگی کمکم می‌کرد زیر گوشم گفت : این واسه این بود تا دیگه با این چش سفید دل ندی قلوه بگیری.

من : ها؟!

بی‌بی : ننه دل نداشت که. جیگرکی اینجوریشو ندیده بودم. زمان ما توو جیگرکیا ده جور چیز پیدا می‌شد. معلوم نیست با این گوسفندا چی کار می‌کنن، جیگرش خیلی سفت بود. طرف اصا این کاره نبود. اما شب باصفایی شده‌ها، خب کی قیلون دستشه؟

من : مادر من نگو اینارو، بدآموزی داره جلو خواننده‌ها!

به هر زوری که بود و با شنیدن پشت سر هم "چه جیگرکی بی‌خودی" و "قیلون چی شد؟" به خانه رسیدیم. دم در، در حالی که مشغول به انجام آداب طولانی خداحافظی ایرانی بودیم، بی‌بی گفت: جای مهشید بچم خالی بود. اینبار اونم بیار محمود.

من : مهشید کیه دیگه؟

سپیده : این اسمو تا حالا از بی‌بی نشنیده بودم!

حالا من مهشید از کجا گیر بیارم؟ شما خوانندگان محترم مهشید در دست و بالتان نیست؟

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۱)

جالب بود.فکر میکنم.بالاخره با این سپیده خانم مزدوج شدید نه؟؟؟؟
قصه ی های ایرانیه دیگه..واقعیت و مجاز هم نداره..
پاسخ:
ممنون.
راستش هنوز ته داستان رو ننوشتم ببینم چی میشه!

منظورتون رو از خط دوم نفهمیدم. به هر حال در قصه نویسی واقعیت و مجاز نه از هم جدان و نه با هم یکی هستن. بستگی به موضوعش داره، گاهی ممکنه یکی پر رنگ تر باشه، و یا گاهی یه اندازه باشن. فکرم نکنم فقط توو قصه نویسی ایرانی اینجوری باشه.

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">