گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

ثبت نام 1

شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۲، ۰۹:۲۳ ق.ظ

اواخر شهریور بود و برای ثبت نام در دانشگاه باید به دیار دیگر می‌شتافتم. اولین مسافرتی که تنهایی انجام می‌دادم. حال غریبی بود، جدایی از خانه ... . وسایل مختصری را فراهم کرده، بلیطی اخذ نموده و صبح زود به راه افتادیم تا اول وقت در جلوی صف ثبت نام حضور به عمل آوریم. سبحان الله از آفرینش خدا، باورتان نمی‌شود عجب آسمانی، رنگی، لعابی! تا به حال آن ساعت از روز را به چشم ندیده بودم. از روی بی‌تجربگی نیم ساعتی زودتر وارد ترمینال شدیم تا یک وقت دیر و زود نشود؛ بی‌خبر از آنکه ماشین‌ها دست کم یک ربع، نیم ساعتی تاخیر خواهند داشت. در اوج خوابالودگی، علافی کسل کننده‌ای را تجربه کردیم. در همان حال خواب و بیدار که منتظر نشسته بودیم، پسر هم سن و سالی کنار دست ما نزول نموده و جلوس کردند.

پسر با خمیازه : ببخشید! ساعت چنده؟

من : 3:15

- : الان دیگه باید می‌رفتم که بخوابما، ببین عجب روزگار ناسازگاری شده.

و خمیازه‌ی کشداری را ضمیمه فرمود و کم کم شل شدند. واقعاً راست می‌گویند که خمیازه حسود است. ما که راحت نشسته بودیم، با این دو خمیازه که دوست گرام بیان نمودند، فکمان پیاده شد از بس دهن را به قد یک وجب باز کرده و نفس‌های عمیق و مخلوط با دود بی‌خود سیگار فرد کناری را وارد ریه‌های نازنین کردیم. کم‌کم داشت چشمانمان می‌رفت، اما باید بیدار می‌ماندم. بی‌چاره سر و گردن که هر چند لحظه در جهات گوناگون، عمل سقوط آزاد را به نمایش می‌گذاشتند؛ و ما بودیم که با پرش‌های یکهویی از جایمان، سوژه‌ی مناسبی برای سرگرمی دختر خانمی شده بودیم که روبه‌رویمان نشسته بود. جای آرزو خالی. حتماً یه مشتی، لگدی، چیزی حواله می‌کرد که چرا اینجوری می‌کنم و آبرویش را برده‌ام، یا چه در سر دارم که برای دخترک از این اداها در می‌آورم ... . پسر کناری من که بدتر از این حقیر خوابش برده بود. آن هم به گونه‌ی مورب به سمت من خم شده بود. برای کسانی که درس مختصات یادشان باشد بگویم که برداری را تجسم کنید که در راستای نیمساز یک هشتم مثبت دستگاه 3 بعدی دکارت می‌باشد. برای درک بهتر کافیست تا در همین حالی که مشغول اتلاف وقت خود با خواندن این مطالب هستید، اگر به گونه‌ی استاندارد - و نه همچون من که روی میز ولو شده‌ام - نشسته باشید، از کمر و با حفظ راست بودن ستون فقیر فُقرات، 30 درجه به سمت جلو خم شوید و سپس بالا تنه را به میزان محسوسی به طرف راست متمایل کنید ....

می‌گفتم. در یکی از همین حرکت‌های ورزشی در قسمت سر و گردن بودم که با مخ به ملاج این میله‌ی مورب برخورد کرده و هر دو از جا پریدیم.

پسر : مگه ....

حرفش نیمه تمام ماند. مرد لاغر اندامی با موهای فر و سبیل کوتاهی، با یک لحن کوچه بازاری داد زد : سه و نیم فلان جا، بپره بالا.

ما هم گوش فرا داده و پریدیم. چنان هر دو به شتاب مشغول انجام عمل پریدن شدیم که بنده ساک ایشان را برداشته و او کوله‌ی مرا؛ دست بنده زیر بغل ایشان جا ماند و پای او لای بند ساک. از همین رو پرش کامل شده و هر دو دقیقا با صدای گروپ بر زمین نقش بستیم. این یعنی هر دو هم مسیر هستیم .....

کلاً شرکت‌های اتوبوس رانی علاقه‌ی شدیدی به حروم کردن جوهر دارند. در این چند ساله جز تک و توک دفعاتی، در اکثر موارد ندیدم اطلاعات روی بلیط به کار بیاید. مثلاً شماره‌ی صندلی اینجانب 5 بوده اما وقتی به زور از میان جمعیت و ازدحام ایجاد شده جلوی ورودی باریک اتوبوس گذشته و وارد آن سفینه شدم، دیدم تا شماره‌ی 20 پر شده است. جالب اینکه برخی از هم وطنان عزیز بلیط هم نداشتند. بنده هم وقتی دیدم برای تطابق شماره‌ی بلیط و صندلی، باید یک معمای جانشینی پیچیده را حل کنم - چون هر کس، هر جا گیرش آمده بود نشسته بود - و راننده هم ظاهرش خیلی آرام نبود، همانجا نشستم. ترسیدم تا به خود بیایم، همه جا پر شود، و من با اینکه بلیط از قبل رزرو شده دارم، از ماشین به بیرون هدایت کنند.

یه صدای آشنا : ببخشید! اینجا جای کسیه؟

همان پسر بود. با سر گفتم نه و در دل خدا خدا می‌کردم. همیشه وقتی فردی پشت هم با این حقیر برخورد می‌کند، تا مدت‌ها، نقش ثابتی را در زندگیم پیدا می‌کند. جالب آنکه فاصله بین رخدادها با ماندگاری فرد مورد نظر، رابطه عکس دارد. اتفاقات نزدیک‌تر = ماندگاری بیشتر.

با تمام هل زدن‌ها که در سوار شدن به خرج دادیم اما باز نیم ساعتی را علافی کشیدیم تا باقی مانده‌ی صندلی‌ها پر شود. پسر که بی‌هوش شده بود و من هم خوابم گرفته بود. کم کم نفهمیدم چی شد.

 

صدای کلفت : آقا! پاشو می‌خوام مسافر بزنم. آقا!

من : کیو بزنی؟

با صدای مهربان راننده چشمانم را باز کردم. جایتان خالی، یک فروند سبیل دسته موتوری را در فاصله 30 سانتی خودم دیدم. بدبختانه به ترمینال رسیده بودیم؛ چون از قبل، آشنایان دنیا دیده بارها گفته بودند که دانشگاه در ورودی شهر است و ترمینال در جهتی دیگر. ساعت 9 شده بود. یعنی 1 ساعتی از آغاز ماراتون ثبت نام گذشته بود. با همان حال خوابالوده سریع پیاده شدم. گیج بودم و نمی‌توانستم جهت یابی را درست انجام دهم. از قسمت پارکینگ وارد سالن شدم. مگس پر نمی‌زد.

من : عجب شهری قبول شدیم. هیچ رفت و آمدی بهش نیست؟ این بابا کدوم مسافر رو می‌خواست سوار کنه؟

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۱)

میترسم این همسفرتون 
هم اتاقی گرامتون از آب در بیاد
پاسخ:
:)

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">