گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

ثبت نام 2

سه شنبه, ۲ مهر ۱۳۹۲، ۱۰:۵۱ ق.ظ

هیچی، آن از صبح زود راه افتادن و استرس و اولین روز جدایی و علافی در ترمینال و اتفاقات بی‌خود اول صبح و حالا خواب ماندن و رد کردن دانشگاه و غریبی و نابلدی راه و ....

به محض ورود به سالن خالی از سکنه‌ی ترمینال مشاهده کردیم که کلاً 5 تعاونی موجود است که 3 تا از آن‌ها خارج از سیستم بوده و 1 عدد هم که با مسافر محترمی در حال بگو مگوست و می‌ماند آخری. خانوم مسئول تعاونی پنجم هم برای گذراندن هرچه مفیدتر وقت، با تلفن مشغول صحبت‌های کاری بود.

- : آره عزیز، یارو هم گیر داده بود. هی می‌گفت من به شما علاقه دارم و نمی‌دونم، همیشه دنبال یکی مث شما بودم و ...

- : .... (انتظار ندارید که صدای آن سوی تلفن را شنیده باشم؟)

- : منم همینو گفتم. "مگه شما منو میشناسی؟". گفت خیلی وقته از تعاونی شما استفاده می‌کنم. آخه جز اینجا، دوتا کارخونه دیگه هم دارم، ولی تو یه شهر دیگس، واسه همین زیاد توو سفرم و ... . راستشو بخوای همچین بد هم نبودا. قیافه مالی نداشت ولی پولدار بود.

اینجانب که همیشه سرم درد می‌کند برای پند و اندرز دادن، آمدم تا بگویم که "آخر این چه طرز همسر پیدا کردن است؟ مگر پیراهن و مانتو انتخاب می‌کنی؟". اما گفتم سر پیاز هستم؟ ته پیاز هستم؟ و ...

- : نه مگه خُلم واسه خودم دردسر درست کنم؟

گویا این ماجرا ادامه دار بود. من هم که دیرم شده بود.

من : ببخشید خانوم!

- : مگه نمی‌بینی دستم بنده؟ یه دقیقه وایسا خب.

- : راستشو بخواین من یه 7 دقیقه‌ای هست اینجام. کار دارم. بی‌کار نیستم که وایسمو پرده سوم از نمایش "خواستگارهایم" رو گوش بدم که.

- : پسره پُرو. برو اصا تعطیله. مرتیکه ....

حوصله دهن به دهن شدن با همچین ضعیفه‌ای را نداشتم. دیگر ویندوز مغزمان با ارورهای یک در میان بالا آمده بود. به سمت درب خروجی رفتم. حتی دریغ از یک پیک موتوری، چه رسد به تاکسی. مدام احساس بدی داشتم. دلی شور افتاده، کمی تا قسمتی ابری و گرفته. چاره‌ای نبود. جاده را گرفته و راه افتادیم. مگر تمام می‌شد؟ ساعت 10 شده بود که به یک میدان کوچک و سوت و کوری رسیدم. در این ساعت از روز، حتی یک مغازه هم باز نبود. دیگر راضی به ترک تحصیل و بازگشت به آغوش پر سرزنش خانواده شده بودم که ناگهان صدای قِر قِری از پشت نزدیک شد؛ پیرمردی با یک موتور بسیار بسیار بسیار بسیار قدیمی. فرصت را از دست نداده و این هیکل بی‌جان را جلویش انداختم. یا مرگ یا زندگی...

پیرمرد سریع با ایجاد اصطکاک بین کف پا و کف زمین اقدام به ترمز گرفتن کرد.

پیرمرد : پِ ... مَ ... ت ... اَ ... آ ... یی.

(!) دیگر مطمئن شدم اینجا یک قبرستان قدیمی بوده و این پدر هم بلا نسبتش، آخرین بازمانده‌ی رو به انقراض این اطراف است.

من : پدر جان! معذرت می‌خوام. واقعا شرمندتم. شما تنها موجود، یعنی تنها آدم زنده‌ای هستی که توو این یه ساعت دیدم. من غریبم،‌ علیلم،‌ ذلیلم، بی‌چارم. دانشگاه از کدوم وره؟ چجوری برم؟ ...

- : ای ... می ... بَ ... ش ...

- : یه کار دیگه، من می‌پرسم، شما با سر جواب بده. می‌شه منو ببری دانشگاه؟

پیرمرد با یک تکان سر، روحی دوباره در تن این دورافتاده دمید. پریدم پشت موتور و راه افتادیم. بسیار کند حرکت می‌کرد ولی بهتر از پیاده بودن و بدون راهنما بودن بود. پدرجان هم که یک همصحبت پیدا کرده بود، در تمام طول مسیر حروف به هم ریخته‌ی الفبای فارسی را برایم بازگو کرد و من هم مدام تایید کرده یا هر جا احساس می‌کردم چیز تأسف باری می‌گوید، سری تکان داده و دلداری می‌دادم.

ساعت 12 شده بود که پیرمرد باز با حرکتی فنی، ترمز گرفت. لبخندی به هم زده، تشکر نمودم و پیاده شدم. تابلوی "بلوار دانشگاه" شعاع نوری را درمیان ابرهای دلم پدیدار کرد. بلواری بود بی هیچ خانه و جانوری در اطراف، و البته طولانی. نیم ساعتی که طی مسیر نمودیم، ماشینی را دیدم که کناری پارک کرده و راننده مشغول ور رفتن با آن است. سریع خود را به آن رساندم، به امید اینکه سراب نباشد.

من : ببخشید! تا دانشگاه خیلی مونده؟

راننده کر و کثیف و روغنی : خود دانشگاه؟ خـــــــــــــــــــــــیلی مونده. اصا اونوری باید بری.

- : سر جاده که نوشته بود ....

- : آره، می‌دونم. اینا اول می‌خواستن اینور دانشگاه رو بسازن، ولی بعداً نمی‌دونم چی شد رفتن اونور شهر.

- : پس ته بلوار چیه؟

- : بیابونی.

(!)

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۱)

۲۸ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۵ Traveler City Alone
سلام. اولاً شما گل پیازی. نفرمائید.
دوماً: خانم های عزیز توجه بفرمایند:«ضعیفه‌ای »، وای وای از شما انتظار نداشتیم.
سوماً: شما خیلی خوش شانس هستید.(ببخشید ما آخر هفته می ریم دریا اگر ممکنه شما اون طرف ها پیدا نشید می ترسم آب دریا خشک شه)
پاسخ:
و علیکم السلام.

فکر کردید دریاچه ارومیه برای چی خشک شد؟ :D

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">