گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

ثبت نام 3

شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۲، ۰۲:۴۵ ب.ظ

همچنان احساس عجیبی همراهیم می‌کرد. ماجراها در ذهنم قدم می‌زدند. از اتفاقات مبدأ گرفته تا مقصد، از برخورد با آن پسر تا برخورد با متصدی ترمینال، ... و فحش‌هایی که به این شانس پربار می‌دادم.

3 جهت از 4 جهت اصلی شهر را طی کرده بودم و حالا یک سوی دیگر بیشتر نمانده بود. یعنی این چند ساعت از کنکور هم سخت‌تر گذشت.

راننده : عزیز! یه دست به این ماشین می‌گیری؟ یه هل بدی روشن شده ...

بی آنکه سوالی برایم پیش بیاید که اصلاً این بابا وسط این بیابان چه کار داشته است با خودم گفتم بد هم نیست. هم این بنده خدا کارش راه می‌افتد و هم تا جایی می‌توانم همراهش بروم. اما ....

تا سر بلوار، ما این ماشین لگن را به دوش کشیدیم، دریغ از یک پت پت نیمه جان، چه رسد به روشن شدن. می‌خواستم دیگر بی‌خیال شوم که یکهو صدای غار غار ماشین بلند شد.

راننده : بیا پسر جان. می‌رسونمت.

بهتر از این نمی‌شد. در راه زمان برایم هیچ معنی خاصی نداشت، تا جایی که یادم نیست چند بار ماشین خاموش شد،‌ مسافت زیادی هلش دادم و اندکی سواری گرفتم. به محض رسیدن جلوی درب باشکوه دانشگاه، بدون تلف کردن وقت برای تعارفات همیشگی، تنها هزاری‌هایی که در جیبم بود را روی داشبورد گذاشته و به سمت محل برگزاری مراسم ثبت نام دویدم. از این طرف به آن طرف. شاید تجربه کرده باشید که وقتی عجله دارید کارها بدتر به هم پیچ می‌خورد، نمی‌دانم کدام آدم متفکری محل ثبت نام را تعیین کرده بود. هرچه دنباله‌ی فلش‌ها را می‌گرفتم به جایی نمی‌رسیدم. انگار مدام دور خودم می‌چرخیدم. حتی یک باغبانی، چیزی نبود تا سوالی بپرسم. کفرم درآمده بود. ساعت تند تند به 3 نزدیک می‌شد که سرانجام به آخرین فلش رسیدم. روبه‌رویم یک ساختمان قدیمی بود که یک نگهبان چاق جلوی آن، روی یک چهارپایه کوچک خوابیده بود. بهتر است بگویم بی‌هوش شده بود. هرچه صدا می‌کردم انگار نه انگار. بهتر دیدم بروم داخل شاید راهی، چاهی پیدا کنم. به محض برخورد دستم با در، صدای بلند آژیر همه جا را فراگرفت. نگهبان عزیز گویا از مرحله عمیق خواب خارج شده بودند که اینبار به سرعت از جایش پرید و یغه‌ی این جانب را چنان گرفت که روی پنجه باید می‌ایستادم.

نگهبان : چی کار می‌کنی؟ دانشگاه چی داره که بخوای بدزدی؟

من : خواب دیدید حتما جناب. دزدی کجا بود؟ اومدم ثبت نام.

- : ثبت نام که خیلی وقته تموم شده. زود راستشو بگو چی کار داشتی اینجا؟ نکنه معتادی چیزی هستی اومدی تِلِپ شی؟

- : این چه حرفیه آقا! اصا به قیافه من می‌خوره؟

- : اتفاقا چه جورم.

(بنده خدا همچین بی‌راه هم نمی‌گفت. با این اتفاقاتی که بنده پشت سر گذاشته بودم، همچین رنگ و نوایی هم بهم نمانده بود)

- : باور بفرمایید اومدم ثبت نام.

- : همینجوری تک و تنها پاشدی اومدی ثبت نام؟ برو خودتو مسخره کن بچه. پلیس که اومد معلوم می‌شه چی کاره‌ای.

- : پلیس؟! من فکر می‌کردم اینجا فقط نش کش داره.

- : مزه میای؟ نشونت می‌دم.

هیچی در شهری که خر هم پر نمی‌زد، به فاصله زمانی چند دقیقه سر و کله‌ی یک ماشین گشت خفن پیدا شد. دو تن از ماموران محترم نیروی انتظامی - از همینجا به همشون خسته نباشید می‌گم - که احتمالاً برای دستگیری سارقان بانک آمده بودند، بنده را قنداق پیچ کرده در ماشین زیبای خود جای دادند. باز خدا را شکر که این‌ها در شهر گم نمی‌شوند. هرچه از ما اصرار، از عزیزان انکار. وقتی وارد پاسگاه شدیم،‌ یکی از مهربانان آنجا از اینجانب مدارک شناسایی طلب نمود. تازه علت احساس بد امروزم را فهمیدم. یعنی بدبخت شدم. همه‌ی زندگی بنده حقیر در کوله‌ای بود که بر حسب خوابالودگی در اتوبوس جا گذاشته بودم. تا آن عزیز از بی‌مدرکی بنده اطلاع حاصل نمود، مهربانیش هم گویا رو به تمام شدن نهاد. به طور افقی به داخل بازداشتگاه هدایت شدم. دست کم یک هم سلولی هم نبود تا از تنهایی در بیایم. در اتاق بد بو، رو به در، با اعصاب متشنج، زیر نوری ضعیف و قطره‌های آبی که نمی‌دانم از کجای سقف بر شانه‌ام می‌چکید ...

خدااااااااااااااااا

یکهو از خواب پریدم. تازه آفتاب درآمده بود، هنوز در اتوبوس بودم. کوله‌ام؟ زیر پایم بود. کمی که آرام شدم دیدم پسر که خواب سنگینی رفته بود، سرش روی شانه‌ام افتاده بوده و بنده را با آب دهانش متبرک کرده است.

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۳)

۲۸ مهر ۹۴ ، ۱۹:۲۴ Traveler City Alone
مرسی، فوق العاده بود
طنزش به دقت به کار گرفته شده بود.

پاسخ:
نظر لطفتونه.
۳۰ مهر ۹۴ ، ۰۱:۲۹ نیمه سیب سقراطی
جزئیاتش ملموس و تو دل برو ، بی تعارف :)
پاسخ:
بنده نوازی می کنید :)
۳۰ مهر ۹۴ ، ۰۱:۴۰ آناهــیــ ـــتا
شیش هف تا هلی کوپتر بالا سرتون پرواز نمی کردن احیانا؟ :))
پاسخ:
الان که فکرش رو می کنم، یه چیزایی آشنا می زنه، گویا بود ;)

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">