گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

من و خودم!

پنجشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۲، ۰۷:۱۴ ب.ظ

خودم: اَه! بسه دیگه، سرمون گیج رفت. مثل خری که آسیاب می‌چرخونه، هی دور می‌چرخه.

من: مگه مجبوری؟ نگاه نکن.

خ: کلاً دو وجب اتاقه، کجا رو نگاه کنم؟

...

خ: چی شد؟ چرا لباس عوض می‌کنی؟

م: هیچی، میرم یه چرخی بیرون بزنم. نه تو منو می‌بینی، نه من تو رو.

خ: چرخ و فلک اینجا تعطیل کرد؟ وایسا منم بیام. پوسیدم، می‌دونی چند وقته از اتاق بیرون نیومدم؟

م: کجا؟ دو دقیقه نمی‌شه تنها باشم؟

خ: نُچ. وایسا اومدم.

...

خ: مرتیکه مگه نگفتم وایسا؟ چقدرم تند راه می‌ری، نفسم گرفت تا بهت برسم.

م: انقدر حرف نزن، حوصله ندارم.

خ: تو که هیچ وقتی حوصله نداری.

م: یکم سکوت بهم هدیه می‌کنی؟

خ: اِ !

م: زهر مار.

خ: بی ادب. نگاه کن، بستنی فروشی.

م: خب؟

خ: من اگر فقط یه چیز توو دنیا دوس داشته باشم، بستنیه.

م: بستنی هم تو رو دوست داره. به پای هم پیر شید.

خ: واسم بستنی بگیـــــــــــــــــــــر.

م: اَه اَه اَه، چقدر لوس! برو بخر، به من چه؟

خ: از بس تندتند حاضر شدم، یادم رفت پول وَر دارم.

م: بیا بگیر، برو که تو یکی پدر منو درآوردی.

خ: اینکه کمه! خودت چی؟

م: همینقدر همرامه، با هم می‌خوریم خب.

خ: اَیی، من دهنی دوست ندارم.

م: از خداتم باشه دهنی منو بخوری. باشه تو بخور، فقط ببند اون دهنو.

خ: بی‌شعور این چه طرز حرف زدنه؟

...

خ: خیلی خوشمزس، جات خالی.

م: !

خ: اِ !

م: ای درد. دیگه چته؟

خ: بچه رو.

م: ندید بدید.

خ: بابا دیده، مشاهده ... . من اگر فقط یه چیز توو دنیا دوس داشته باشم، این بچه‌های نانازیه.

م: خدا بهت بده.

خ: نگا! پفک دستشه.

م: چیه؟ حالا پفک می‌خوای؟ همه پولمو دادم پا بستنی، برو بشین اونجا گدایی کن، واسه خودت بخر.

خ: اون وقت می‌گم بی‌شعوری، بهت بر می‌خوره. منظورم اینه که عجب ننه بابایی داره، دست بچه 4 ساله عجب آشغالی دادن بخوره ها!

م: برو از بستنیت بهش بده. زندگیشو نجات می‌دی، ولی شاید باباش زندگیتو بگیره. (اون وقت منم از دست تو آدم بی‌خود راحت می‌شم.)

خ: چیزی گفتی؟

م: با خودم بودم.

خ: الان "خودم"، منو می‌گی یا خودتو؟ البته این "من" هم دو جور دیده می‌شه، یکی من، یکی تو ... باشه باشه، اینجوری نگاه نکن، ... اِ بپا! ...

م: چقدر زر می‌زنی، نزدیک بود بریم زیر ماشین. ببند اون دهنو دیگه.

خ: باشه چرا داد می‌زنی؟ آبرومون رفت. بیا آم ....

...

خ: مممم ممم مم مم ممم مممم.

م: 30 ثانیه نتونستی دَووم بیاری. چی می‌گی؟

خ: می‌گم می‌شه دهنمو باز کنم بستنی رو بخورم؟

م: اَی سنگ شه، آتیش شه، بمونه توو گلوت، کوفت کن.

خ: یه بار اومدیم قدم بزنیما! زهر شد این یه بستنی به ما. نخواستیم.

م: اولاً مگه کسی دعوتت کرده بود؟ ناراحتی، بیا این کارت، اونم ایستگاه اتوبوس. خوش اومدی. دوماً خاک بر سرت کنم که اندازه خر بابام شدی، یه بستنی خوردی همه لباسو لک کردی.

خ: درست حرف بزنا! می‌زنم چپ و راستت می‌کنما! لباس خودمه به تو چه؟

م: هر بار همینو می‌گی، اما نمی‌دونم چرا یهو اشتباهی می‌افته توو رخت چرکای من، من بدبخت باید دو ساعت چنگ بزنم.

خ: همینه که هست. بیا دو دقیقه بشین، آروم شی.

م: خیر سرم اومدم کمی راه برم.

خ: بسه چقدر راه می‌ری؟ دیگه داری شَل می‌زنی. شب از پا درد خوابت نمی‌بره، ما رو هم بی‌خواب می‌کنی.

م: می‌خواستم کمی فکر کنم، گذاشتی؟

خ: به اندازه کافی فکر کردی. یکم اون ماشین بافندگیتو خاموش کن.

م: ها؟!

خ: نوبت منه بگم زهر مار. اون عقل ناقصتو می‌گم. کار همیشته. همیشه یکی یه کاری می‌کنه، این می‌شه اولین گره. بعد اون مخ داغونت گره رو می‌گیره و شروع می‌کنه به بافتن، فکر پشت فکر. هی حرص می‌خوری، فکر می‌کنی. گرم که می‌شه شروع می‌کنی دور خودت چرخیدن، انگار خنک می‎‌شه، ولی بدتر داغ می‌کنه. می‌زنی بیرون. انقدر راه می‌ری که دیگه خودتم نمی‌دونی کجایی، چون توو تمام مدت همش توو فکرت درگیری داشتی. یهو یه جا ماشین بافندگیت جوش میاره و از کار می‌افته، تو هم در حالی که از کلت دود بلند می‌شه روو اولین نیمکت ولو می‌شی و به یه جا خیره می‌مونی تا کم‌کم مغزت راه‌اندازی شه. به قول امروزیا "بیاد بالا" ...

م: می‌گی چی کار کنم؟

خ: من که هزار بار بهت گفتم، ولی هر بار روز از نو، روزی از نو. عزیز من! قرار نیست همه مث تو زندگی کنن که.

م: مگه من همچین حرفی زدم؟

خ: نه ولی خوب نیست همه چیو از دید خودت بسنجی، شاید برخی رفتارا از دید و اخلاق تو بد باشه.

م: تو یکی خوب می‌دونی همیشه تا جای ممکن سعی کردم درباره کسی یا کاری که دیگران می‌کنن قضاوت نکنم؛ حتی وقتی همه علیه یارو هستن، من می‌گردم یه دلیل خوب برای کارش پیدا کنم نه اینکه تهمت بزنم. قبولم دارم، قرار نیست همه مث هم باشیم. منم از کسی نخواستم مث من باشه، اما اینا دلیل نمی‌شه که ببینی یکی اشتباهی می‌کنه و ساکت باشی. یه نگاه به کارای خودت توو تموم این راه بنداز، مث ماجرای پفک، خودتم نتونستی چیزی نگی. تازه می‌دونی جالبی گزاره‌های ریاضی چیه؟

خ: باز بحثو تخصصی کرد. بابا فهمیدیم، ریاضی می‌خونی، آفرین. حالا یه رشته‌ای رفته که کسی هم حسابش نمی‌کنه و انقدر کلاس میزاره‌ها! اصلاً مگه ریاضی چیز جالبی هم داره؟

م: داره اما شعور تو نمی‌کشه. یکیش همینه که کاری نداره تو کی هستی و چی فکر می‌کنی و کجایی و ...، اگر مفروضات مشخصی رو داشته باشی، حکم مشخصی رو بدست میاری. از دید من با تو، ممکنه دیر و زود بشه، ولی می‌شه.

خ: باید بگم اصلاً هم جالب نبود. حالا که چی؟

م: پیچ پیچی. منظورم اینه که من وقتی حرص می‌خورم، رو حساب دید خودم نیست، رو حساب صواب و گناهش نیست، هرچند اینا هم خیلی مهمه و در اصل اینا خیلی چیزا رو مشخص می‌کنن ... من از آخر راهی که رفته می‌شه می‌ترسم، می‌بینم که این راه چه دره‌هایی توش داره ....

خ: بابا آینده‌بین، روشنفکر، این کاره، ....

م: چرت نگو؛ منظورم این نبود. مشکل اینجاست که فکر می‌کنیم با بقیه فرق داریم. ما قرار نیست بلایی سرمون بیاد. نمی‌خوایم قبول کنیم که همه‌ی اونایی که دیدیم و شنیدیم که چه بلاهایی که سرشون نیومده، همین آدمای اطرافمونن که هر روز و هر ساعت می‌بینمشون و باهاشون حرف می‌زنیم و ... . آدمایی درست شبیه ما، اهل مریخ نیستن. توو این آشفته بازاری که همه توو روی هم لبخند می‌زنند و پشت سر جف پا می‌گیرن و خیلیا، هر کدوم به اندازه‌ای، دارن توو این زندگی از کسی یا چیزی سوء استفاده می‌کنن - از جسمی و موقعیتی و روحی گرفته تا هزاران سواری دیگه - وقتی نخوای قبول کنی که تفاوت ما و اونا اینه که اونا زودتر دچار شدن و تضمینی برای یه دقیقه دیگت وجود نداره، دیر یا زود تو هم می‌شی یکی از همون قربانیا که بهشون ترحم می‌کردی و براشون افسوس می‌خوردی.

خ: همه‌ی راه‌ها خطرای خودشونو دارن ...

م: درسته اما مقصد این راه، ارزش همچین خطر کردنی رو داره؟ تازه اگر مقصدی باشه. که خیلیا یا خودشونم نمی‌دونن چرا همچین کارایی می‌کنن، یا دلیلایی میارن که به وضوح دارن خودشونو گول می‌زنن. به چی می‌خواد برسه که همچین ریسکی می‌کنه؟

خ: برگشتیم سر خونه اول. شاید از دید اون ارزششو داره.

م: منم گفتم، مفروضات مشخص، حکم مشخصی داره. راه پرخطر و بی‌انتها ارزش به خطر انداختن انسانیت و ... خودت رو نداره. اگر خیلی اصرار داری که کسی توو همچین راهی مقصدی پیدا کرده ارزششو داره، می‌تونه بره. چی می‌تونم بگم. فقط کاری به بقیه نداشته باشه. با رفتنش سیلی درست نکنه که دامن گیر بقیه هم بشه. چاهشو از وسط کوچه خیابون جم کنه بره یه جا دیگه بی‌افته توش ....

لعنتی ...

خ: دوباره؟ بیا بشین. دکتر! یکی دکتر خبر کنه. تحمل کن دکتر توو راهه ...

م: دری وری چیه می‌گی؟ انقدرا هم جدی نیستا!

خ: می‌دونم ولی خیلی دوست داشتم یه بار مث این فیلما این جمله رو بگم.

م: ما رو باش با کیا زندگی می‌کنیم ... پاشو دیر شد، می‌مونیم پشت در.

خ: می‌دونی؟ ...

م: آره می‌دونم، تو اگر فقط یه چیز توو دنیا دوس داشته باشی، وقت برگشته.

خ: اِ از کجا فهمیدی؟ آره خیلی دوس دارم، چون دیگه تند راه نمی‌ری، مختم خنک شده، اون ماشین بافندگیتم خاموشه. این موقع‌ها، رنگ‌ها و آدما و پرنده‌ها و درختا و ... دیده می‎شن، آدمو مست می‌کنن، جذب می‌کنن ...

م: منم برگشتو دوست دارم، چون تو غرق اطرافی، دهنت بستس.

خ: بی‌مزه ...

م: قهر نکن بابا، بیا دستمو بگیر بلند شم. خودتم می‌دونی بدون من دو دقیقه هم دَووم نمیاری؛ هیشکی مث من انقدر صبر نداره بتونی مخشو بخوری ...

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۲)

۰۲ آبان ۹۴ ، ۰۴:۱۳ Traveler City Alone

«مشکل اینجاست که فکر می‌کنیم با بقیه فرق داریم. ما قرار نیست بلایی سرمون بیاد.
خیلیا یا خودشونم نمی‌دونن چرا همچین کارایی می‌کنن، یا دلیلایی میارن که به وضوح دارن خودشونو گول می‌زنن».
{چشمک} ای! جوانی و شوریدگی، شیدایی و پریشان حالی.

من در اندیشه ی آن دلارا             کرده سرما و دنیا فراموش

 آتش عشق آن یار زیبا                شعله ور بود در سینه ی من(فریدون مشیری)

پ این نوشته برا من خوب نی.نمیخونمش:) 
پاسخ:
پس شما هم از مایین! :)

حالا اگه دوست داشتین یه نگاهی بهش بندازین ;)

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">