گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

دل‌درد 26

دوشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۲، ۰۹:۳۶ ق.ظ

باز باران است و شب چون جنگلی انبوه

بر زمین، گسترده هر سو شاخ و برگش را.

با صداهایی به هم پیچیده دارد زیر لب نجوا.

من نشسته تنگ‌دل پیش اجاق سرد.

 

 

هوشنگ ابتهاج

گفته‌های شما (۱)

۰۷ آبان ۹۴ ، ۰۶:۳۹ Traveler City Alone

باز باران است وشب جنگلی انبوه

و تنهایی من هر سو شاخ و برگش را گسترده

باد تندی وزیدن و گرفت و شاخ و برگ به صدا در آمده اند

شاخ و برگش می خواهند بشکنند و از لابه لای خود، نور را گذر دهند

من نمی گذارم. زیرا، می ترسم

می ترسم بعد از عبور نور تنها ترین تنهای عالم شوم

همین نور امید هم، برای ما کافیست.

نور می نالد از اینکه ورودی ندارد به جان ما

ما هم می نالیم که اگر ورود داشته باشی و خاموش شوی

دگر ما را چه می شود؟ ای عزیز

نور خبر ندارد که همین بودن کمش برای ما زیاد است

آری ای عزیز، بودن کم بهتر است از نبودن است

سیاهی پشت درب های بسته است و ما او را نگه داشته ایم

امید به کدامین عزیز بیشتر است سیاهی یا نور؟

سیاهی هم عزیز ماست چون او نخواسته است.

ذات او این است که عدم نور است. مگر او ذات خود را انتخاب کرده است.

پاسخ:
...

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">