گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

همینجا، در آن دور

يكشنبه, ۸ دی ۱۳۹۲، ۰۲:۲۵ ق.ظ

چند روز است که آنجا ایستاده است؟ نمیدانم. فقط یادم می‌آید بارها دیدمش که کنار پیت آتش دستانش را گرم می‌کند. خیلی واضح نیست اما می‌توان حدس زد پر از چروک است؛ دستان استخوانی پیر مرد، که آرام به سمت یقه‌ی کاپشنش می‌روند و مرتبش می‌کنند تا از گردنش به خوبی محافظت کند! آری محافظت. سوز سختی بیرون است، خیلی سرد. هر جایی که نوری ببیند، چهره‌ای ببیند، مانند گرگ گرسنه‌ای که بوی خون به مشامش خورده است، به سمتش حمله‌ور می‌شود و پنجه‌ی سنگین و خونین خودش را بر گونه‌ها می‌کوبد. آنقدر مهلک که شاید با یک ضربه از پا بیفتی. جای پنجه‌اش روی شیشه مانده است؛ هنگامی که حتی به من که این سوی پنجره ایستاده‌ام، هجوم آورد و حواسم را از روی نگاه پیر مرد، پرت کرد. نگاهی که وقتی عصایش را برای روشن نگهداشتن آتش، درون پیت می‌انداخت، آرام سرش را بالا آورد و از آن دور، نگاهش به نگاهم گره خورد.

حس می‌کنم باید ببینمش. نمی‌دانم چرا، ولی باید ببینمش. کاپشن قدیمیم را که مانند زرهی در هر جنگی به تن دارم برمی‌دارم. احساس عجیبی دارم. همیشه موقع رفتن این حس را دارم. گاهی حس اینکه چیزی را جا گذاشته‌ام، گاهی حس ...، ولی نه، اینبار همان حس جا گذاشتن است. هرچه دور خود می‌گردم چیزی به فکرم نمی‌رسد. همیشه همینطور است، وقتی بروم یادم می‌افتد. بی‌خیال. باید بروم، معلوم نیست تا برسم، پیر مرد چه می‌شود. شاید برود، شاید گرگ سوز تکه پاره‌اش کند، شاید ... .

از پله‌ها که پایین می‌روم، همچنان تمام جیب‌هایم را به دنبال جای خالی چیزی می‌گردم. یک چیزی کم است. پشت در، یقه‌ی پشمین کاپشنم را بالا می‌زنم تا از گردنم محافظت کند. صدای زوزه‌ای که پشت در، کمین کرده است، به وضوح تا اعماق جانم رسوخ می‌کند. همین صدا برای افتادن لرز بر اندامم کافی است. یعنی ترسیده‌ام؟! نه، ترس نیست. آرامم، ولی می‌لرزم. شاید تلقین سرمای بیرون است، شاید هنوز این بدن آماده‌ی درگیر شدن برای تکه پاره شدن نیست، شاید ... .

کمی لای در را باز می‌کنم. ناگهان سوز حمله می‌کند، اما می‌گذارم خوب نزدیک شود، نزدیکتر، نزدیکتر و ... در را محکم می‌بندم. گــــــــــروپ. سرش به در خورد. به گمانم نقشه‌ام گرفت. تا گیج است می‌توانم از رویش رد شوم. در را باز می‌کنم اما ...، عجب هیکلی دارد! از رویش که نمی‌شود گذشت. خدا رو شکر موقع برخورد، در کنده نشد. با هر بدبختی که هست از گوشه‌ای خودم را رد می‌کنم. چند قدمی که دور می‌شوم، صدای ناله می‌شنوم. گویا دارد حالش جا می‌آید. سرم را برمی‌گردانم تا نگاهی کنم که ضربه‌ی سنگینی به پشت سرم می‌خورد، پایم سست می‌شود و زمین می‌خورم. سایه‌ای از روی سرم رد می‌شود. شاید چیزی که یادم رفته بود، این بود که کلاه برنداشته‌ام. کلاه نازک و گرمی که سال‌ها مانند کلاه‌خودی در تمام این جنگ‌های با گرگ سوز با من همراه بود.

بدون جستجو برای دیدن سایه‌ای که به من حمله کرد، به سختی ولی سریع از جایم بلند می‌شوم و در خیابان شروع به حرکت می‌کنم. تا انتهای مسیر، چراغ‌هایی هستند که خاموش‌اند، چراغ‌هایی هستند که روشن‌اند، چراغ‌هایی هستند که خاموش و روشن می‌شوند، چراغ‌هایی هستند که حرکت می‌کنند! شاید چیزی که یادم رفته بود، این بود که گرگ‌ها گروهی حمله می‌کنند. البته نژاد سوز، یکجا دخل شکارش را نمی‌آورد. کمین می‌کند، چرخ می‌زند، گاهی خودش را نشان می‌دهد، شاید ضربه‌ای بزند، و باز حرکت در تاریکی؛ تا جایی که شکار، خودش آهسته آهسته از زخم‌های احتمالی و ترس و ... از پا دربیاید و وقتی رمقی ندارد، حمله‌ی اصلی برای دریدن گلویش آغاز می‌شود. اینگونه گله تلفات بسیار کمی می‌دهد، در حد صفر. اما از پس من برنمی‌آیند، باید آن پیر مردی که شب‌ها و روزها، پیش خودم "آقابزرگ" می‌خواندمش را ببینم.

- : سلام

این دیگر کیست؟ جدیداً زیادی به من سلام می‌شود ولی اکثرشان را به جا نمی‌آورم. نمی‌دانم، شاید یک دوست قدیمی است، شاید دوست یک دوست قدیمی است، شاید با کسی، مثل یک دوست قدیمی، اشتباه گرفته است ... . هرچه هست، بهتر است جوابش را بدهم. اگر آشنا باشد که نمی‌فهمد نشناخته‌ام، و اگر هم نباشد، به هر حال یک بنده‌ی خداست.

...

زبانم بند آمده است. از سرما کف دهانم کز کرده و سعی می‌کند زیر لحاف بخارهایی که از دهانم برای گرم کردن دستانم در رفت و آمدند، زنده بماند. یا نه، شاید چیزی که یادم رفته بود، این بود که خودکارم را بردارم. وقتی همیشه حرف‌هایت را بنویسی، خودکارت می‌شود زندگی‌ات، زبانت، سلاحت، بودنت و ...، و وقتی نباشد زبانت از کار می‌افتد. می‌شوی نقطه چین و ایما و اشاره و ... . با تکان سر جواب سلامی می‌دهم و همانطور که به رد شدن از کنار آن آشنا یا غریبه ادامه می‌دهم، به بالا نگاه می‌کنم. آخرین باری که آسمان را نگاه کردم کی بود؟ یادم نیست. شاید دیشب، شاید پریشب، شاید ... .

آسمان صاف است. آسمان بیش از حد صاف است. حتی ستاره هم در آن نیست؛ جز تک و توک گمشده‌ای یا گم کرده‌ای که چراغ‌هایشان را دستشان گرفته‌اند و در این آسمان که کل دنیا را می‌توان در آن گم کرد، با فاصله‌ی زیاد از هم، در سیاهی اطرافشان پرسه می‌زنند. گاهی، هر از چند گاهی نیز یکی از آن‌ها چیزی پیدا می‌کند. سراب است یا نه نمی‎‌دانم، ولی نفس نفس زدنش، سرعتش و سوسو زدن چراغ دستش، از اینجا، اینگونه به نظر می‌رسد که چیزی پیدا کرده است. هرچند، یک نفر می‌گفت این‌ها هواپیما هستند ولی من که از اینجا چشمم درست تشخیص نمی‌دهد، شاید حق با او باشد.

آن طرف خیابان، مرد نعش کش در ماشین خود نشسته است و با آهنگی که از ضبطش پخش می‌شود، شور و حالی برای خود ساخته است. معلوم نیست این موقع شب، در انتظار جمع کردن استخوان‌های کدام لاشه از زیر دست و پای گرگان است. خوب شد یادم افتاد، گرگ‌ها. بهتر است این چوب دستی را که گوشه‌ی خیابان چشم به راه تاکسی است رابردارم، اینجا خیابان‌ها امن نیست. من هم یک هم راه پیدا میکنم. با هم حرف می‌زنیم، در مقابل گرگ‌ها به هم کمک می‌کنیم و شاید گاهی زیر بغلم را بگیرد؛ پایم لنگ می‌زند. پایم دیگر چه مرگش شده است؟ شاید خسته است، شاید از آن زمین خوردن دم در است، شاید سردش شده است، شاید هم حالش خوب خوب باشد و این پای دیگر است که از بس عجله می‌کند، این یکی عقب می‌ماند. اما برای کجا عجله می‌کند؟ نمی‌دانم. مغزم یخ زده است. هم قسمت خودآگاهش و هم ناخودآگاهش. مثلاً قلبم یک در میان می‌زند، یا مدام از پشت سر صدای پا می‌شنوم، اما تا برمی‌گردم چیزی جز سیاهی نیست، سکوت محض با دِسِر همیشگی زوزه‌ی سوز، و یا مثلاً می‌خواهم دستم را مشت کنم، اما خودش هیچ علاقه یا حس و حالی برای این کار نشان نمی‌دهد. شاید چیزی که یادم رفته بود، این بود که دستکش‌هایم را بیاورم. اگر تا چند ساعت دیگر گرمش نکنم، باید قطعش کنم تا هم مردنش برای باقی اعضای بدنم مُد سال نشود و آن‌ها هم اصرار به مردن کنند، و هم شاید بیندازمش جلوی سوز تا برای مدتی سرش گرم باشد. راستی کجا می‌رفتم؟ خدا را شکر، گویا آنجا یک پیت آتش است. می‌توانم خودم را گرم کنم تا بعد ببینم چه می‌شود.

...

از اینجا خانه‌ها دیدنی‌اند. پنجره‌های پوشیده شده از پرده‌های باز و نیم باز و بسته، پنجره‌های روشن و نیمه روشن و خاموش، حرکت سایه‌ها و آدم‌ها ... . پنجره‌ها، این چشم‌های خیره شده‌ی خانه‌ها. اما نمی‌دانم چرا در میان این همه نگاه، یکیشان از همه سنگین‌تر است. آتش هم که رو به خاموشی است و دامنه‌ی دید در این سیاهی پر گرگ، رو به کاهش است و بدن من نیز، هنوز خوب گرم نشده است. بهتر است از این چوب دستی کمک بگیرم. شاید با شعله‌ور شدن دوباره‌ی آتش، آن پنجره‌ی سنگین را ببینم. سرم را کمی بالا می‌آورم. از آن دور، نگاه جوانی به نگاهم گره می‌خورد. گویا سوز از این ریسمان خوشش نمی‌آید. سریع به سمتش حمله می‌کند و گره را روی شیشه‌ی پنجره پاره می‌کند. جای پنجه‌اش از اینجا پیداست ... .

 

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۲)

۰۳ آبان ۹۴ ، ۲۳:۰۰ Traveler City Alone
منتظر بابا بزرگ هستم خیلی دوست دارم در موردش بدونم.
پاسخ:
ان شا الله. چشم.
حس خواندن نیست 
چرا ؟
پاسخ:
منم داشتم می نوشتم حس نوشتن نبود، این به اون در ;)

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">