گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

عوارض یک روز برفی 1

چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۲، ۰۹:۳۱ ق.ظ

در آن روز پس از سال‌ها (البته به گفته‌ی ساکنان محلی) در آن شهر برف بارید، بارید، بارید و گویا قصد داشت تلافی آن چند سال مذکور را یک جا درآورد. فقط طی چند ساعت اولیه، تا مچ پای این حقیر برف نشسته بود؛ البته در مکان‌هایی دور از دست‌رس دانشجویان. خب هرچه هست، دانشجویند و برف دیده‌اند و ... همین قدر توضیحات برای تصور حرکات مشروع و غیرمشروع این عزیزان کافیست. به قدم زدن خود برای رفتن به کلاس ادامه می‌دادم؛ البته با رعایت فاصله‌ی قانونی و حرکت با دنده سنگین، چون در محل‌های پر رفت و آمد برف‌ها شل و سفت شده بود و از آنجا که مسئولین در خواب هم آمادگی برخورد با بارش برف را نداشتند، همین مقدار برف کم نیز موجب سُر شدن معابر شده بود و دلیلی برای حرکت پاها در جهت‌های مخالف جهت اراده‌ی مغز؛ جهت‌هایی مانند ضربدری، موجی، چپ و راستی، تابه‌تا و ...

بله، در حال لذت بردن از زیبایی برف بودم که احساس کردم همه چیز به طور ناگهانی و غیرمعمولی وارونه است. سپس به سرعت صدای گروپ، قاه‌قاه و احساس سرمایی شدید در نواحی بی‌پوشش مثل یقه و صورت و ... .

اینها آخرین چیزهایی بود که در حافظه‌ی همیشه تعطیل بنده ذخیره شده و قابل بازیابی بود و هرگونه تلاش برای بدست آوردن اطلاعات بیشتر با اِرورهای پیاپی روبه‌رو می‌شد.

یاسر: بیدار شدی؟ حالت خوبه پسر؟

من: چی شده؟ سرم گیج می‌ره ...

- : اِ ، چیزه، سُر خوردی سرت خورده لبه جدول. اصلاً نگران نباش، یه زخم سطحیه، چیزی نشده، فقط یه 10، 12 تا بخیه ناقابل خورده همین.

- : یهو بگو سرم پاره شده مغزم ریخته کف خیابون دیگه!

- : نه به این شدت ولی تقریباً.

- : فقط بدشانسی باز کلاس رو عقب موندم و حالا دوباره واسه جور کردن جزوه اسیری دارم.

- : اصلاً نگران هیچی نباش، مگه من مُردم؟!

- : منم دقیقاً از همین موضوع می‌ترسم ...

- : حالا ول کن این حرفا رو. ببین چقدر طرفدار داری! همه بچه‌ها اومدن دیدنت ...

- : آره تو هم خوب به خودت رسیدی، کمپوتی چیزی هم مونده مریض یکم قوت بگیره؟

- : تو که حالت خوش نبود نمی‌تونستی بخوری.

- : مگه قرار بود خوب نشم؟ ببین چقدرم زحمت کشیدن، چقدر گل! فکر می‌کردم اگر کسی هم بیاد ملاقات، میاد که مطمئن شه مُردم.

- : بابا بحث بین بچه‌ها همیشه هست، ولی خودت که ایرانیا رو می‌شناسی، یه چیزی که از دست بره قدرشو می‌فهمن. هرچند اینا از طرف همه نیست.

- : نیست؟!

- : اون گلای وحشی رو می‌بینی؟ از طرف منه.

- : همون علفا که پشت خوابگاه درمیاد دیگه؟

- : خواهش می‌کنم، قابلتو نداشت. اون یکی از طرف بچه‌ها خوابگاهه.

- : باز دم اونا گرم.

- : کُلُهم بقیه هم از طرف خانوم آسمانی‌فره که به نظرم به نمایندگی از بچه‌های کلاس باید بوده باشه، چون خودش که خیلی از تو خوشش نمیاد، بقیه بچه‌ها هم که سری نزدن ...

- : اینهمه؟ اونم ایشون؟

- : البته بین خودمون باشه، درسته یکم بداخلاقه ولی خیلی نگرانت بودا! البته این همه رو یه جا که نیاورد، نصف روز فقط طول کشید بیاریمت بیمارستان، راستش تو 4 روزه بیهوشی.

- : 4 روز؟! اونوقت ننه بابای ما نیومدن نعشمونو جم کنن؟

- : راستش من با گوشیت زنگ زدم خونتون، گویا خواهرت ور داشت. موضوع رو براش گفتم، گفت خیالم راحت باشه، نمی‌میری.

- : !

بدشانسی که شاخ و دم ندارد، درست همان هفته دفترچه بیمه را داده بودم برای تمدید و هیچی دستم نبود، باید پول را درسته تقدیم می‌کردیم تا بتوانم مرخص شوم، هرچند آن عقل کل به سرش زده بود از دفترچه خودش استفاده کند ولی ریسکش را نپذیرفتم، همینم مانده بود سر همچین مسئله‌ای گیر بیفتم، خدا می‌دانست ممکن بود چه‌ها که بر سرم نیاید. هیچی، جیب‌های خودمان و چند تن از دوستان را خالی کردیم به امید اینکه شاید بعداً  بتوانیم از بیمه دانشجویی بگیریم. با احتساب یک روزی که طول کشید مرخص شوم، 5 روز از کلاس و درس عقب مانده بودم. باور بفرمایید اینجانب هیچ بچه‌ی درس خونی نیستم، اما چکنم که درس‌های ما به گونه‌ایست که سر کلاس هم باشی چیزی نمی‌فهمی. البته آن ترم کمی سبک درس برداشته بودم تا خیر سرمان، کمی این معدل روو به سقوط را بالا بکشیم. باید در این دو روز آخر هفته خودم را جمع و جور می‌کردم تا هفته‌ی بعد با انرژی شروع کنم و خود را به کلاس برسانم اما ...

 

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۰)

سخنی یافت نشد

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">