گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

عوارض یک روز برفی 3

سه شنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۲، ۱۲:۰۵ ب.ظ

سریع خود را از درمانگاه به اتاق رساندیم تا یک ثانیه هم از دست نرود. تا در را باز کردیم تازه یادمان آمد که چه شده بود. تمام اتاق را آب گرفته بود و بخار همه جا را پر کرده بود. من هم که دیگر سرگیجه گرفته بودم و حالم هم بد بود.

من: هــــــــــــــــــوع ...

یاسر: پسر، عجب سونا بخاری! اون وقت این همه پول می‌دیم می‌ریم استخر.

- : اون وقت هــــــوع کجا می هوع خواستی بـ هـــــــــــــــــوع خوابی؟

- : اینم هوع حرفیه هوع، فکرشو هوع نکرده بودم هوع.

- : چرا هوع اینجوری حـ هـــوع رف می‌زنی؟

- : مگه هوع متد هوع جدید حُب بازی هوع نیست؟

- : خدا! حالم خوش هوع نیست، دل و رو هـــــــوع دم داره میاد بالا ....

- : احتمالا هوع از عوارض هوع همون ضربس هوع که به سرت خورد.

- : یه بار دیگه ایـ هــــــوع جوری حرف زدی، همـ هـــــــــوع ینجا کشتمت.

- : بیا خسیس، خودت فقط اینجوری حرف بزن.

- : من برم هــــوع ... تو به تاسیسات هـــــــــــــوع ...

- : باشه بابا فهمیدم بی‌مزه‌ی بی‌جنبه. هــــــــــــــوع!

و مجسمه‌ی بلاهت این حرکت آخر را با تمسخر انجام داد و فرار کرد.

...

 

کمی که حالم تعادل نسبی پیدا کرد برگشتم، که دیدم تاسیسات محترم شوفاژ را قطع کرده، و از آنجا که همیشه همه‌ی کارها در اولین فرصت ممکن انجام می‌گیرند، باید چند صباحی را در سرما سَر می‌کردیم. سریع 3، 4 دست لباس پوشیدم و در رخت خواب خود فرو رفتم.

...

 

تـــــــــــــــــــــــاق ...

من: یا خدا!

یاسر: جیزس!

- : (!) باز فیلم زیاد نگاه کردی؟ صدای چی بود؟

- : نمی‌دونم، منم مث تو خواب بودم.

- : این چیه وسط اتاق؟

- : هیچی سرد بود، گفتم نمیریم خب.

- : اون چیه روش؟

- : اِ ، آها! یه چندتا تخم مرغه واسه اینکه اگه از سرما نمردیم، گشنگی نکشتمون.

- : اگه تو ما رو آتیش نزنی نکشی، از این چیزا مطمئنم نمی‌میریم.

رفیق شفیق بنده، نمی‌دانم از کجا یک چراغ پیک‌نیکی در وسط اتاق روشن کرده تا به خیال خودش گرم شویم و این شکموی بی‌توجه، مثل همیشه که چیزی روی گاز می‌گذارد و می‌خوابد، چند تخم مرغ در این گرانی روی چراغ گذاشته بود تا آب‌پز کند. آب که کاملاً بخار شده بود، حرارت به تخم مرغ‌های نازنین فشار آورده و آن عزیزان با صدایی مهیب، تا حد امکانشان منبسط شده بودند. یعنی عجب هفته‌ای! دو عدد قرص انداختم بالا که این سردرد که بهتر نمی‌شود، یعنی نمی‌گذارند که بهتر شود، دست کم بدتر نشود. از ناچاری نان و پنیری تناول نمودیم و یاسر را فرستادم دنبال درس و درواقع نخود سیاه تا اندکی دور از شر این موجود، یک چُرت کوچک بزنم، فقط یک چُرت کوچک، همین، مگر چه می‌خواهم؟ ...

تازه چشمانم داشت گرم می‌شد که یکهو صدای باز شدن در، فضای گوشم را پر کرد.

من: باز چی شده؟

یاسر: بفرمایید، بفرمایید. هیچی بچه‌ها رو دیدم، از حالت می‌پرسیدند، آوردمشون عیادت. گفتم واسه روحیت خوبه.

- : (!) توو این وضعیت؟ سرما و موکتم که خیسه جم کردیم ...

- : نگران نباش، بچه‌ها زیر انداز آوردن، بخاری برقی هم دارن. می‌شه یه گردش حسابی، با همین چراغ هم یه چایی می‌ذارم حالشو ببریم.

 

شده بودیم کمپوت علوم پایه، توو یه‌ذره جا، 10، 12 نفر آدم جم شده بودیم. بازی و آهنگ و داد و بی‌داد و ... مریض هم که بی‌خیال. تازه در آن میان یاسر هم گیر داده بود که بیا پایین بازی کن حالت خوب می‌شه، سردردت برای اینه که این یک هفته بازی خونت پایین اومده و چنان خماری که انگار بهت نرسیده. هیچی، زور و زور ما را نشاندن پای بازی ...

 

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۰)

سخنی یافت نشد

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">