گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

عوارض یک روز برفی 4

جمعه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۲، ۱۰:۵۲ ب.ظ

هرجوری که بود، با آن وضع اسفناکمان که جان می‌داد برای سر چهارراه نشستن و پول به جیب زدن، ما را نشاندن پای بازی. یعنی نمی‌دانستم اصلاً با کی یار هستم؟ چی کار می‌کنم؟ من کیم؟ اینجا کجاست؟ هــــــــــــــــــوع!

یاسر: باز این، دلقک‌بازیش شروع شد. بینم اینو از کدوم آدم مسخره‌ای یاد گرفتی، امروز هی اصوات نابهنجار از خودت درمیاری؟ بسه دیگه!

من: دلقک‌بازی کجا بود؟ باز حالم داره بد می‌شه!

یکی از بچه‌ها: خب پاشو بریم درمونگاه ...

یاسر: نه بابا این مسخره بازیشه. حالا اگه دو روز پیش بود، می‌گفتم عوارض اون ضربه فنیس. چیزی هم که نخورده حالش بد شه ...

من: ضربه فنی؟!

- : منظورم همون زمین خوردن خجالت‌بارته که آبرومونو برد. حالا تو هم وقت گیرآوردی این وسط؟

اون یکی از بچه‌ها: از کِی اینجوری شدی؟

من: صبح که از درمونگاه اومدیم، البته این وسط یکم حالم بهتر شده بود ولی باز شروع شد.

یاسر: می‌گم نکنه واسه پماده؟ دکتره که خوابالود بود، تو هم که توو حال خودت نبودی، نکنه یکم از پماده داده خوردی؟

- : چرت نگو دیگه! هــــــــــــــــوع، ای داد، دل و رودم پاره شد ...

- : پاشو! پاشو بریم پدر دکتر رو درارم، معلوم نیست چی کار کرده. هرچی هست، زیر سر خودشه.

...

 

گـــــــــــــروپ

یاسر: توو کدوم سولاخ موشی چپیدی دُکی؟ بیا ببین چه کردی با جَوون مردم، نالوتی!

من: یواش مرتیکه! دَرو کندی. باز فیلم فارسی نگاه کردی؟ توو یه شب چندتا فیلم می‌بینی تو؟

دکتر: چی شده؟ چتونه؟

یاسر: دیگه چی می‌خواستی بشه؟

شتــــــــــــــلق

یاسر: یواش دیوونه! داغون کردی کله رو.

من: ببند زیپو! ببخشید دکتر، معذرت می‌خوام. دانشجو جماعت رو که میشناسید، یکم ... می‌دونی دیگه، در جریانی.

دکتر: آره از اومدنش فهمیدم، اشکال نداره.

یاسر: صبر کن ببینم چی گفتید به هم؟

من: گفتم ببند.

دکتر: خب چه کمکی از من ساختس؟

من: این دیوونه اگه بذاره، اصلاً ما واسه چی اومده بودیم؟

دکتر: رنگتون پریده انگار!

من: آها! آقا ما همون قربانی سوختگی حملات تاسیسات دانشگاهیم. از صبح که رفتیم یه خط در میون حالت تهوع داریم.

یاسر: آره ما رو هم به تهوع انداخته از بس هی صدا از خودش درآورده. نمی‌ره خودشو سبک کنه، ملت رو راحت کنه.

من: باز حرف زدی؟ برو یه لیوان آبی چیزی بیار با این قرصا بخورم، سرم ترکید از دست تو.

دکتر: قرص؟! بده ببینم!

یاسر: ندیدی؟ دکتری؟ یه چیزیه که ...

دکتر: می‌دونم چیه ولی من که قرص ندادم بهتون.

من: مسکنه، واسه سردردم.

دکتر: خب حالت تهوع واسه همینه، عوارض این قرصس، وقتی سرخود دارو بخوری همینه.

من: چی؟!

یاسر: می‌گم چرا باباجونم همش ضد تهوع می‌خوره!

من: یاسر؟!

یاسر: چیه خب؟ باباجونم یکم مشکلات چیز داره، چند بارم البته عمل کرده، مث یه داروخونس. منم یه چندتا از مسکناشو ورداشتم واسه روز مبادا، چون مث اینکه قرصاش قوین که روو اون پیرمرد سخت جون تاثیر میذاره.

دکتر: !

من: !

...

 

از دکتر تشکر کردیم و با آن بلای آسمانی از درمانگاه خارج شدیم.

یاسر: پسر! ببین کی داره میاد؟

من: مرتیکه تو خجالت نمی‌کشی همش چشات اینور و اونور وله؟

- : به جان خودت اتفاقی دیدمش.

- : جون خودت! حالا دیدی که دیدی...

- : نه، می‌خواستم بگم بری تشکر کنی بابت اون همه لطف و مرحمتشون، درست گفتم دیگه؟

- : گفتم این حرفا به گروه خونیت نمی‌خوره. آره درست گفتی. خودم می‌دونم کِی تشکر کنم.

آسمانی‌فر: اِ سلام، خوشحالم می‌بینم خوبید، حسابی نگران کردید همه رو ها!

من: سلام، البته بستگی داره خوب رو چه طوری تعریف کنیم. ممنون، خدا رو شکر، بابت اون همه زحمت هم تشکر، خجالت دادید.

- : خواهش می‌کنم، وظیفه بود.

یاسر: البته یکم از وظیفه رد شده بود.

من: آروم بگیر.

آسمانی‌فر: راستی جزوه هم آمادس، هر وقت خواستید بگید بدم خدمتتون، باید خودتون رو زود برسونیدا! درسا کمی سنگین شده.

من: چشم حتماً سر فرصت خدمت می‌رسم، شرمنده کردید.

یاسر: اصلاً متخصص الطاف شرمنده کننده‌اید.

آسمانی‌فر: در مورد اون سری هم عذرخواهی می‌کنم، هر وقت خواستید می‌تونیم اون حرفتونم ادامه بدیم.

یاسر: ها!

من: چی؟!

یاسر: گفتی خودت می‌دونی کِی تشکر کنی، عجب ناقلایی هستیا!

من: !

آسمانی‌فر: همون سری که آقای دلنشین هم باهاتون بودند و جاتون حرف می‎‌زدند.

یاسر: من؟! چرا پا منو وسط می‌کشید؟

من: راستش من چیزی یادم نمیاد الان، شاید به خاطر اون ضربه باشه، نمی‌دونم.

آسمانی‌فر: حالا خودتون رو اذیت نکنید. بیشتر هم مراقب خودتون باشید، این کارای خطرناک از شما بعیده.

من: هی دارم گیجتر می‌شم، کدوم کارا؟ چه خبره اینجا؟

آسمانی‌فر: کُشتی دیگه. خوب نیست وسط دانشگاه.

من: ها؟!

یاسر: من برم پی نخود سیاه، الان مهمونم داریم، توو اتاق منتظرن.

آسمانی‌فر: با آقای دلنشین کشتی می‌گرفتید که ضربتون کرد و اینجوری شدید دیگه، یادتون اومد؟

من: یــــــــــــــــــــــــــــــــاســــــــــــــــــــــــــــــر!

 

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۶)

چقد خوووب بود:)))))  ولی عجیب با درمونگاه دانشگاهتون همزاد پنداری کردم .کلا فک کنم سیستم درمونگاه همه دانشگاه ها همینه . :|||
پاسخ:
نظر لطفتونه.

تازه من رعایت حرمت درمانگاه رو کردم و خیلی چیزا رو نگفتم :D
۰۹ آبان ۹۴ ، ۰۰:۱۰ ܓ✿اناربانو ܓ✿
گیج شدم... اسمونی فر :/
پاسخ:
نیازه که قسمتای قبلی رو باز یه نگاه بکنید :)
سلام
وای چقد پشستا پشت س هم بود
تند تند همه رو خوندم
حالا این خانمه چرا یهویی اینقد مهربون شدن؟
پاسخ:
و علیکم السلام.

دیگه ببخشید. می خوایم زودتر اسباب کشی رو تموم کنیم.

چی بگم ... :D
۱۲ آبان ۹۴ ، ۰۰:۵۳ نیمه سیب سقراطی
واااای که چقدر دلم برای این شخصیت یاسر تنگ شده بود خدایی :))
چقدر ذوق مرگ شدم از حضور دوباره ش ؛)
پاسخ:
پس دعاش رو به جون بلاگفا کنید که با حذف مطالب، موجب شد دوباره اینا از لای خاک و خولای انباری دربیان. :)
۱۲ آبان ۹۴ ، ۰۱:۰۴ نیمه سیب سقراطی
تا اونجایی که یادمه تموم نشده بود جریان ! یا حداقل کاملش رو نذاشته بودید رو وب ، امیدوارم این دفعه که کمر همت بستین ، یه جوری تمومش کنید و پایان باز نداشته باشه ! با تشکر ؛)
پاسخ:
اون دفه هم تا همینجا نوشته بودم.
کدوم کمر همت؟ من فقط نوشته هایی که بودن رو دارم یه بار دیگه می ذارم.
پایان که داشت، اما نوشته نشد ... مث خیلی حرفای دیگه ...
۱۲ آبان ۹۴ ، ۰۱:۱۹ نیمه سیب سقراطی
من فقط نوشته هایی که بودن رو دارم یه بار دیگه می ذارم -----> دقیقاً همین کمر همت !

من خوش بینانه منتظر پایانش هستم :)

پاسخ:
تا اینجاش میشه کپی اند پیست، اگر بعد از تموم شدن این بهونه برای فرار از نوشتن، باز خبری بشه، اون موقع می گن کمر همت ;)

چی بگم :)

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">