گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

پشت بام

چهارشنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۲:۴۹ ق.ظ

سالیان سال است که وقتی از کوچه‌ها و برزن‌ها عبور می‌کنم، آدم است که از در و دیوار می‌افتد. همیشه احساس می‌کنم که در باغ گردو هستم و فصل برداشت محصول است. تلپ، تولوپ، مغز و رگ و پی است که پهن زمین می‌شود. دیگر از بس خون خشک شده بر در و دیوار دیده‌ام دارم بالا می‌آورم. شهرداری بنده خدا هم بی‌تقصیر است، نه این همه نیرو دارد، و نه فرصت می‌کند تا این‌ها را بشوید. سقوط‌های یکی پس از دیگری، یکی پیش از دیگری، و گاهی به صورت فَله‌ای و یکجا، دیگر امان نمی‌دهد. من نمی‌دانم ملّت روی پشت بام‌ها چه می‌خواهند که مدام در آنجا به سر می‌برند. باز اگر فقط به سر می‌بردند حرفی نبود، با سر هم می‌پرند.

 

یک بار وقتی نه خیلی کوچک بودم و نه خیلی بزرگ، درست در همین قد و قواره که الآن هستم، یک سری به یک پشت بام زدم تا ببینم آخر چه خبر است! یک بازیی می‌کردند در دستگاه استپ هوایی، با ته مایه‌های بدون توپ، که به عنوان ایجاد هیجان بیشتر، با زمینه‌هایی از گرگم به هوا تلفیق شده بود. بدین صورت که هر کسی، دیگران را به دید گرگ مذکور می‌پنداشت و به گونه‌ای که از توپ به کار رفته در استپ هوایی فرار می‌کنند، پخش و پلا می‌شدند و سعی می‌کردند به بلندی برسند تا از دست گرگی که خود نیز به سمتی دیگر در فرار بود، رهایی یابند، و خب، دیگر فکر کنم نیاز به توضیح بیشتر نباشد که با سر چه عملی را انجام می‌دادند.

 

آری، هر روز و هر ساعت، از ترس گروهی که در آن سوی بام قرار دارند، با سر و صداهایی درهم، که هیچ کس حرف آن دیگری را نمی‌شنود، عقب عقب فرار می‌کنند، و غافل از این که پشت بام، دو لبه دارد ...

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۰)

سخنی یافت نشد

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">