گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

روزهای ابری

شنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۲، ۰۴:۱۷ ب.ظ

چند روزی هست که تنهایم. گویی چند سال است که دیگر کسی را ندارم.

در انتظار اشک‌های نرم، زندگی سرد و خالی خود را به سختی می‌گذرانم.

هوای دلم ابریست. هوای دلم بدجور ابریست. اما این ابرها خیال باریدن ندارند. خیال ندارند تا تمام غنچه‌های خشکیده‌ی جانم را پرپر کنند و به دستان باد بسپارند؛ شاید کمی روحم سبک شود. شاید کمی اندیشه‌ام آرام گردد.

با هر کلام که نانوشته می‌گویم، با هر سخن که ناگفته می‌خوانم، گویی لحظهلحظه به مرگ نزدیک‌تر می‌شوم، ولی چه مرگ بیجانی، چه مرگ بیروحی، حتی مرگ هم شرم دارد تا نام خود را به آن بدهد.

در میان هزاران فرسخ راهی که پیمودم، در میان هزاران شاید و باید، در میان هزاران بود و نبود، هست را پیدا کردم، و هستی را، و شاید هر آنچه به دنبالش بودم؛ و یا اینکه فکر می‌کنم پیدا کردم؟!

نمی‌دانم، نمی‌دانم. چند روزی هست که سخت می‌اندیشم که آیا چیزی پیدا کرده‌ام یا ... ؟

آآآآه، خدای من، قلبم سنگین است و دلم بیتاب. دیگر دستانم سرخود می‌نویسند و حتی به چشمان بسته‌ی من نیز توجهی ندارند، چه رسد به فرمان ایست.

باشد؛ بگذار دستانم، دست کم دستانم غم خود را خالی کنند و راهی برای من بیابند.

چند روزی هست که دیگر خودم نیستم. چند روزی هست که حرف‌هایم را سنگین و سبک می‌کنم، در ذهنم بارها و بارها تمرین می‌کنم و در خوابم فکر می‌کنم، اما هر بار محکوم به سکوتم. در تمام روزهایم همیشه محکوم به سکوت بوده‌ام. دیگر باور کرده‌ام زبانم برای رد گم کردن است.

پس ای ابرهای روزها و شب‌های بیتابی! چرا نمی‌باری؟ شاید ستاره‌ی شمالی را بیابم.

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۰)

سخنی یافت نشد

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">