گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

هزار توو

چهارشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۳، ۰۵:۰۱ ق.ظ

تاریک است. همه جا تاریک است. تنها به اندازه‌ی تقریباً دو متر از اطرافم پیداست، آن هم نه چندان واضح. گویی در وسط منبع نور ایستاده‌ام، گویی خودم منبع نور هستم؛ هیچ سایه‌ای از من نیست. سنگ‌فرش‌های زیر پایم، حکایت از خیابانی قدیمی و خلوت دارند، اما به خاطر تاریکی مطلق، هیچ جزییات کوچک و بزرگی از مکان و زمانی که در آن هستم مشخص نیست. وسط هیچستانم. با تردید قدمی به سمت جلو برمی‌دارم، اما مرز روشنایی و تاریکی هم با من حرکت می‌کند و نقش‌های تکراری سنگ‌فرش زیر پایم ادامه می‌یابد. قدمی دیگر، اما اینبار با تردید کمتر، و همچنین قدمی دیگر. گویا در طول خیابان حرکت می‌کنم؛ پس بهتر است به کناره بروم تا در این تاریکی، ماشینی چیزی با من برخورد نکند؛ و شاید با رسیدن به کناره‌ی مسیر، نشانه‌ای، اسمی، مغازه‌ای، خانه‌ای ... بیابم تا دست کم حدسی از جایی که هستم در دست داشته باشم، اما هرچه به سمت راست می‌روم، به همان صورت قبل، سنگ‌فرش است که تکرار می‌شود. به هر سمتی که می‌روم، فقط تکرار نقش سنگ‌فرش است. یک زمین مسطح و بی‌مرز ...

به علت عبور از روی سطوح ناهموار خیابان، سرم به شیشه‌ی اتوبوس می‌خورد و کمی لای چشمانم را باز می‌کنم. به شدت منگ و خسته هستم، به طوری که نمی‌فهمم کجا هستم و چه شده ...

با افتادن خودکار از دستم، یکهو از جا می‌پرم. روی نیمکت پارک نشسته بودم و سودوکو حل می‌کردم و به خاطر کم‌خوابی‌های این چند وقت، همانطور خوابم برده بود. هوا ابری است، احساس می‌کنم چند قطره باران هم روی صورتم می‌افتد، ولی به هیچ وجه توانایی این را ندارم که بلند شوم و به سرپناهی بروم. همانطور که بریده‌ی روزنامه در دستم است دُلا می‌شوم تا خودکار را بردارم. دختر و پسری، خنده‌کنان و سرخوش از مقابلم می‌گذرند. در همان حالتی که با دست، سعی در پیدا کردن خودکار دارم، به کفش‌هایشان نگاه می‌کنم. یک جفت کفش پاشنه بلند قهوه‌ای، بدون جوراب، با پاچه‌های کوتاه، و یک جفت کفش معمولی قرمز، با چیزی شبیه گل روی آن، شلوار به شدت تنگ که من از اینجا با دیدنش احساس خفگی می‌کنم، و باز هم بدون جوراب. با رد شدن آن‌ها، خودکار خجالتی من هم از مخفیگاهش بیرون می‌آید. دوباره به حالت عادی نشستن برمی‌گردم، اما حوصله‌ی ور رفتن با اعداد را ندارم. هنوز به آن دو نگاه می‌کنم. آرام روی یک نیمکت که خیلی هم از من دور نیست می‌نشینند و سرگرم تِلیت کردن مخ یکدیگر می‌شوند. بنابر نوع نشستنشان، روی پسر به سمت من است، لذا به راحتی می‌شود قیافه و لباسش را دید. تی‌شرتی که تقریباً چیزی از آستینش نمانده و فرق زیادی با رکابی ندارد. راستش نمی‌دانم، خیلی با اسم لباس‌ها آشنا نیستم. گونه‌ها کمی برجسته، صورت سوخته که گویا این روزها اسم فلزی به نام برنز را روی آن می‌گذارند و همچنین شرط می‌بندم که کمی تا قسمتی آرایش هم کرده است. راستش نمی‌دانم، خیلی با اسم وسایل آرایشی آشنا نیستم. دختر با اینکه پشت به من نشسته است، اما می‌شود حدس زد چه تیپی دارد. چیزی به نام مانتو که احتمال زیاد جلویش بیش از یک دکمه در میانه‌ی لباس ندارد، که رسماً موجب باز بودن جلوی مانتو می‌شود. لازم به تذکر نیست که اسم لباس‌ها را بلد نیستم. حتماً یک عدد تی‌شرتی چیزی که خیلی هم تنگ می‌بایست باشد، موهای هفت رنگی که تنها در ناحیه‌ی گل‌سر زیر پارچه‌ی نازک و باریکی به اسم شال قرار می‌گیرد و ... . به محض اینکه صورتش را می‌چرخاند و چهره‌اش را می‌بینم، ترجیح می‌دهم به اعدادم برگردم، دست کم آن‌ها ترسناک نیستند؛ و مدام یاد این جمله از یکی از آشنایان که خود دستی نه چندان از دور بر آتش دوستی‌های خیابانی دارد می‌افتم که برخی‌ها اگر با تاپ و شلوارک بیرون بیایند، کمتر جلب توجه می‌کنند. به هر حال قرار نیست که سلیقه‌ی همه، مثل من باشد. اصلاً به من چه که نشسته‌ام زاغ سیاه این دو نفر که تکلیفشان با خودشان هم مشخص نیست را چوب می‌زنم؟

متوجه گربه‌ای می‌شوم که روبه‌رویم نشسته است. از چهره‌اش بی‌حوصلگی فوران می‌کند. بویژه وقتی آرام و خفیف، صدای حزن‌انگیزی از گلو خارج می‌کند. دنبال چیزی نیامده است. از روی ریا و فریب صدا نمی‌کند. آرام نشسته است و گاهی چشمی به اطراف می‌اندازد. دلیل قوی‌تری که بر بی‌حوصلگی و یا احساس افسردگی گربه دارم، پرنده‌ای است که نامش را نمی‌دانم. البته گویا اصفهانی‌ها به آن جارک که از جارچی می‌آید می‌گویند. پرنده‌ای سیاه، با هیکلی ورزشی، سینه و شکم و کتف و نوک بال‌های سفید، و همچنین دمی که در موقع راه رفتن باریک و بلند است. این پرنده با عطش و از روی شیطنت، پشت گربه ایستاده است، آرام جستی به سمت گربه می‌زند و سعی می‌کند در یک حرکت، با نوکش دُم گربه را بگیرد و سریع به عقب می‌پرد و حالت نیم خیز که نشان از آمادگیش برای فرار است به خود می‌گیرد. هر بار این کار را می‌کند و هربار ناموفق و هر بار هم گربه هیچ عکس‌العمل خاصی نشان نمی‌دهد. حتی حرکت دُمش به اطراف هم از روی عادت یا بی‌حوصلگیست و نه به خاطر پرنده‌ای که از افسردگی گربه، حوصله‌اش سر رفته و سعی دارد حتی از روی عصبانیت هم که شده، گربه را به حرکت وا دارد. و من در این فکر که چه همبستگی عجیبی با آن دُم دارم!

تا جایی که یادم می‌آید هوا ابری بود؛ اما الآن که نگاه می‌کنم، به شدت آفتابیست. باغبان پیری، کمی آن ور تر، سرگرم ور رفتن با چیزیست که ناگهان گویا شیر آب را باز می‌کند و آب‌پاشی شروع به چرخیدن می‌کند و مرا هم محروم نمی‌سازد. با پاشیده شدن آبِ آب‌پاش، به سرعت از روی نیمکت می‌پرم ...

یکهو از جا می‌پرم. خیس عرق شده‌ام. آفتاب از شیشه‌ی اتوبوس، دقیقاً به جایی که هستم می‌تابد و فرآیند گلخانه‌ای را روی من اجرا می‌کند. چند پسر جلوی اتوبوس ایستاده‌اند و کمی پچ‌پچ می‌کنند و عقب را نگاه می‌کنند و می‌خندند، به طوری که متوجه نگاه‌های سرد و بی‌حس من که خیره خیره به آن‌ها دوخته‌ام، نمی‌شوند. کمی چرخیدم تا به پشت سرم نگاهی بیندازم. چند دختر در ردیف آخر اتوبوس کنار هم نشسته‌اند و آن‌ها هم به همان کار مشغول. هر دو طرف به نوعی در پی جلب مشتری خود، و دادن نخ‌هایی هستند که در آستین دارند. از آنجا که حوصله‌ی حرص خوردن ندارم، توجهی بهشان نمی‌کنم. تازه متوجه کنار دستم می‌شوم. کنارم را نگاه می‌کنم. دختر نسبتاً جوان و خوش سیمایی، به علت کمبود جا در قسمت بانوان، کنار من نشسته است. به ظاهرش می‌خورَد دبیرستانی باشد. یک روپوش و شلوار معمولی که آستینش را بالا زده و دستان سفید و لاغر خود را به نمایش گذاشته است، و کمی از موهای سیاه و لَختش را که از کنار فرق باز کرده، از مقنعه‌ی ساده‌اش بیرون انداخته. کوله‌اش را بغل کرده و با مچ بند بافته شده‌اش بازی می‌کند و در افکارش غرق است. مدام مبایلش را در می‌آورد و نگاهی به آن می‌اندازد و گاهی خیلی تند و البته با کمی حرص یا خشم، چیزی تایپ می‌کند. برای مدت کوتاهی مچ بندش نظرم را جلب می‌کند. طرح ساده‌ای با رنگ‌های مختلف و زیبا. راستش من، جز چند رنگ اصلی و نسبتاً اصلی، اسم باقی رنگ‌ها را بلد نیستم. به ساعت نگاه می‌کنم، 10:30. مگر الآن نباید مدرسه باشد؟! شاید بعد از ظهری است. اصلاً به من چه؟! مگر من وکیل وصی مردم هستم؟ در همین افکار، گویا متوجه سنگینی نگاه خسته‌ی من شد و به چشمان من خیره شد. بر خلاف دستانش، چهره‌اش نه سرد است و نه خشمگین، تنها غمگین است و بی‌تاب. می‌توانم انعکاس نور در چشمان قهوه‌ای‌اش که بغض در آن جا خوش کرده، اما جاری نمی‌شود را ببینم. هیچ حرفی بین ما رد و بدل نمی‌شود. همانگونه به هم زُل زده‌ایم، که راننده با بوق ممتدی، محکم روی ترمز می‌زند و همگی به سمت جلو پرتاب می‌شویم. سرم به آرامی به پشت صندلی جلویی برخورد می‌کند ...

کتاب از بین دستانم رها شده و بر صورتم فرود می‌آید و از خواب می‌پرم. در جایم دراز کشیده بودم و کتاب می‌خواندم که خوابم برده بود. از بس در این کتاب‌ها چرت و پرت نوشته‌اند. مطمئنم که باید بعداً جواب این پول و وقت و انرژی که به پای این چرندیات حرام می‌کنم، پس بدهم. قدیما بیشتر شعر می‌خواندم، اما بعد از مدتی متوجه شدم هر کسی که از خواب بلند شده، هر چی به فکرش رسیده، به طور ریتمیک نوشته است و نمی‌دانم چگونه، در اولین فرصت چاپ نموده است. اکثراً هیچ حس و روحی در آن‌ها نیست، هیچ حرفی در آن‌ها نیست، صرفاً از روح متلاطم شاعر (!) برخواسته و یکسری کلمات را کنار هم قرار داده است. با دیدن این وضع تقلید سبک و تکرار و توصیفات همیشگی، حتی در اشعار بزرگان، دیگر از شعر زده شدم. نمی‌دانم، شاید من مشکل پسند شده‌ام. قرار نیست که همه باب میل من باشند. اما از آن وقت تصمیم به خواندن رمان گرفتم، و هرچه پیش می‌روم، به این امر بیشتر می‌رسم که وضع رمان از شعر هم بدتر است. با این پرت و پلاهای آبکی، بی‌روح، حمله‌های یک طرفه به افکار و عقاید، قصه‎‌های بی‌مزه و روندهای مبهم در داستان‌ها، چه داخلی و چه خارجی، حتی آن‌ها که جایزه‌ها برده‌اند، دیگر کتاب هم خیلی حالی برایم نمی‌گذارد، برای همین هم هست که از نوشتن، این تنها چیزی که برایم مانده فرار می‌کنم. چرا که باید پس‌فردا علاوه بر این عمری که از خود تلف کرده‌ام، جواب گوی عمر و پول و انرژی دیگرانی هم که خزعبلات مرا می‌خوانند، باشم. نمی‌دانم، قرار نیست که همه مثل من فکر کنند!

گفتم حمله‌های یک طرفه. کلاً چیزهای یک طرفه مزخرفند. مثل محبت یک طرفه که سر کار گذاشتن خود است. دوستی یک طرفه که در واقع سواری دادن است. عشق یک طرفه که روشی بی‌منطق و مسخره برای حرام کردن زندگیست. اساساً مانده‌ام که چرا دم دستی‌ترین کالای ما شده است دل؟! به چشم بر هم زدنی می‌بازیمش و حتی اگر به اشتباه خود پی ببریم، باز نمی‌خواهیم قبول کنیم. به اصرار در عشق (!) می‌مانیم و گاه دست به اعمالی برای تصاحب می‌زنیم که بیشتر خودخواهی را تداعی می‌کند و نه دلباختگی را، و یا صرفاً در تخیلات و رویا حبس می‌شویم، یا زندگی را تمام شده می‌پنداریم و ... . حتی خیابان یک طرفه هم چیز بی‌خودیست، چون از آن جهتش، ورود ممنوع می‌شود و همه هم عاشق زدن ساز مخالف، نقض نفی و کلاً رفتن از جهت خلاف‌اند. حتی اگر آن کار هم مورد نظرشان نباشد، به محض دیدن پارک ممنوع، بوق زدن ممنوع، ورود ممنوع و هر چیزی که با پسوند ممنوع همنشین باشد، دقیقاً همان کار را انجام می‌دهند، آن هم صرفاً جهت لجبازی. یعنی تا این حد که حتی اگر نفس نکشیدن را هم ممنوع کنی، حاضرند نفس نکشند و بمیرند، اما حال این "ممنوع" را که به این‌ها هیزم تر فروخته، بگیرند.

خدا را شکر که کسی این اطراف نیست تا صدای مرا بشنود، وگرنه به جرم بی‌شعور بودن و درک نکردن هنر و هنرمند باید از جامعه‌ی هنری که تقریباً کل کشور را شامل می‌شود عذر خواهی کنم؛ چون گویا فقط من یکی این وسط نخاله‌ام. وقتی هر ننه قمری - خودم را می‌گویم - پا در خیابان می‌گذارد و شاعر، نویسنده، خواننده، نقاش، موسیقیدان و ... می‌شود، آن هم در حالی که یا تازه دارد درسش را می‌خواند، یا همانم نخوانده، یا اصلاً استعدادش را هم ندارد و ... می‌آید و نظریات بس شگرفی درباره‌ی هنر می‌دهد، ابتذال را به اسم آزادی روح هنر، چرت و پرت‌های نامفهوم را به اسم احساس و فلسفه، دری وری‌های بی‌معنی را به اسم سبک جدید و خلاقیت قالب می‌کند، یا به عنوان آخرین راه نجات، می‌گوید من از زمان خود جلوتر هستم و آیندگان حرفم را خواهند فهمید؛ آن وقت است که می‌بینیم فقط برخی‌ها هستند که از هنر چیزی سرشان نمی‌شود. جاها عوض شده، اکثریت در دسته هنرمند قرار گرفته‌اند. من که خودم شخصاً چیزی از هنر حالیَم نیست ...

در میانه‌ی این افکار، با خنده‌های قاه‌قاه همسایه از خواب می‌پرم. همچنان کتاب در دستم است. چشمانم را نمی‌توانم باز کنم. در وضعیت بسیار مسخره‌ی مرزی هستم. وضعیتی که بین خواب و بیداری گیر می‌کنی. با هوشیاری کامل، در خواب غوطه‌ور می‌شوی. نمی‌توانی تفاوت خیال و واقعیت را تشخیص بدهی. پیش‌تر شنیده‌بودم، خواب دیدن در بیداری، برای کسانی رخ می‌دهد که بسیار بی‌خوابی کشیده باشند. من بی‌خوابی کم نداشته‌ام، اما شاید نه به آن اندازه که به چنین حالتی دچار شوم. اما تا یادم هست، وضعیت مرزی که در خواب، بیداری می‌بینی را، بسیار تجربه کرده‌ام. مثلاً همین الآن که این آهنگ مسخره و بی‌معنی در حال پخش است، نمی‌دانم در خواب است یا بیداری! اکثراً در اینگونه موارد، تلاش برای فهمیدن اصل و فرع، بی‌نتیجه است ...

آرام چشمانم را باز می‌کنم. گویا صدای آهنگ واقعی است. بلند می‌شوم و سرم را می‌خارانم. موهایم را که بنابر نداشتن حوصله، کوتاه نکرده‌ام و بلند شده‌اند و از آنجا که این چند وقت فقط خوابیده‌ام، شکسته‌اند، می‌خارانم و از عبور انگشتانم از روی موهای شکسته، سوزشی در مغز سرم حس می‌کنم. نمی‌دانم ساعت چند است. گوشی و کامپیوتر و هرگونه وسیله‌ی ارتباط جمعی را از کار انداخته‌ام. حتی کارهایم را هم تعطیل کرده‌ام، بی‌آنکه خبری به بالا دستی‌هایم بدهم. فقط افتاده‌ام یک گوشه و در انزوایی که سال‌ها بود از آن دور شده بودم، فرو رفته‌ام. هیچ چیز برای یک جامعه گریز، دلنشین‌تر از یک انزوای بی‌دغدغه نیست. البته می‌دانم کار اشتباهی است، اما فعلاً که در خوابگاهم و چشم خواهرم را دور دیده‌ام. تنها مخالف سرسخت انزوا طلبی من، خواهرم است. نمی‌دانم چند وقت است حمام نرفته‌ام. الآن هم خیلی حوصله‌ی آب را ندارم. اما چه کنم که این موهای شکسته بدجور کلافه‌ام کرده‌اند. حوله را بر می‌دارم و سلانه سلانه به سمت حمام‌ها می‌روم. خدا خدا می‌کنم که شماره‌ی 16 خالی باشد، که خدا را شکر هست. یک حمام کوچک با مساحت دو متر مربع. البته تقریباً، چون با وجب اندازه گرفته‌ام. آرام آب سرد و گرم را تنظیم می‌کنم و مثل این قاتل‌های فوق حرفه‌ای در فیلم‌های دری وری هالیوودی زیر دوش می‌روم؛ با این تفاوت که آن‌ها یا به علت زیاد فکر کردن و نقشه ریختن سرشان بی‌مو شده، و یا به این خاطر که در صحنه جرم، اثری از خود به جا نگذارند، سرشان را تراشیده‌اند، و وقتی زیر دوش می‌روند، فرت آب از سر و کلشان سرآزیر می‌شود و لذتی که من می‌برم را از دست می‌دهند. لذت فرو رفتن آب در موهای مواج و نیمه فر و شکسته‌ام، و سپس آرام آرام سرآزیر شدن آب از لای موها و سُر خوردن روی چهره‌ام که در آینه به آن می‌نگرم. چهره‌ی خشک و خسته‌ای که دارد از حال می‌رود؛ از بس این چند وقت با چند عدد نان و شاید کمی بیسکویت سر کرده است.

گلویم خشک است. سرم را به عقب می‌برم و دهانم را زیر دوش باز می‌کنم و آب در دهانم می‌گردانم، ولی بی‌فایده است. همچنان آن آهنگ مسخره و بی‌معنی در گوشم صدا می‌کند. از زور خشکی گلو و تشنگی، به سختی نفس می‌کشم ...

کمی غلت می‌زنم. کتاب همچنان در دستم است. همانطور چشم بسته، با دستم به دنبال نشانه می‌گردم و با کمی جان کندن پیدایش می‌کنم، لای کتاب می‌گذارم و کتاب را کنار سرم، روی زمین رها می‌کنم. با همان دست، کورمال کورمال، سعی در به دست آوردن بطری آبی که همیشه در همین حوالی، بالای سرم می‌گذارم هستم. آها، گیرش آوردم. لای چشمم را به آرامی باز می‌کنم. چیز زیادی در ته بطری نمانده. همان را در دهانم می‌ریزم که به گلو نرسیده، جذب می‌شود. صدای آهنگ تمرکزم را به هم می‌زند. گیج و منگم، اما یادم هست که هنوز نمازم را نخوانده‌ام. سعی می‌کنم ساعت را ببینم، یادم می‌آید که گوشیم را که تنها وسیله‌ی ساعت یابیم است، از دست‌رس خارج کرده‌ام تا چندی در انزوای قدیمی خودم باشم. راستش همیشه با دست کردن ساعت مچی سالم مشکل داشتم، بهم احساس خفگی می‌دهد؛ اما فقط با نوع سالمش مشکل دارم. برعکس، ساعتی که خواب رفته باشد یا خراب شده باشد را به طور اعتیادگونه‌ای دست می‌کنم و مدام هم نگاه می‌کنم. گویی در انتظار چیزی یا کسی، ثانیه شماری می‌کنم. البته بی‌انصاف نباشم، ساعت سالم هم خوبی‌هایی دارد، البته از نوع عقربه‌ایش. می‌توان مدت زیادی در حرکات ثانیه شمار و گاهی دقیقه شمارش غرق شد و خسته نشد. ولی یک ضرر بزرگ‌تر آن، که شاید دلیل احساس خفگی من نسبت به ساعت سالم باشد این است که، به طور وسواس‌گونه‌ای باید دقیق باشد. مثلاً یادم می‌آید آن روزها که قبل از شروع اخبار، ساعتی روی صفحه تلوزیون نمایش داده می‌شد و از یک دقیقه قبل از شروع، لحظه‌ها را نشان می‌داد، میخ می‌ایستادم و ساعت را تنظیم می‌کردم و دست به پیچ تنظیم، خیره می‌شدم به تلوزیون و پلک نمی‌زدم تا رأس ساعت، آن را به کار بیاندازم، تا حتی ثانیه شمار هم دقیق باشد. به هر حال خیلی وقت است که دیگر ساعت دست نمی‌کنم، و تیکم به گوشی منتقل شده است. مدام به صفحه‌ی گوشی نگاه می‌کنم. به ساعت دیجیتالی گوشی.

همانطور که نشسته‌ام، از زیر پرده‌ی پنجره‌ی بالای سرم، آسمان را نگاه می‌کنم. هنوز وقت هست. به سختی بلند می‌شوم تا بروم وضو بگیرم، اما حفظ تعادل برایم بسیار سخت است، با یک چشم نیم باز و یک چشم بسته، تلو تلو خوران و کشان کشان به شیر آب می‌رسم. وضو می‌گیرم و سریع برمیگردم. هرچه سعی می‌کنم صاف بایستم تا نماز را شروع کنم نمی‌توانم. انگار زمین کج است. قامت می‌بندم و شروع می‌کنم، اما به شدت نامتعادل هستم. هرچه سعی می‌کنم روی اذکاری که می‌گویم تمرکز کنم، نمی‌توانم. گیج خوابم. گاهی احساس می‌کنم که دارم باقی نماز را در خواب می‌خوانم، چون الفاظی که می‌گویم به گوشم ناآشناست. چشمانم را به زور باز نگه می‌دارم، اصلاً در دنیای دیگری هستم، گویی نماز مرا پس می‎زند. در همین حالت شک بین خواب و بیداری، یاد آیه‌ای می‌افتم که می‌گفت در حال مستی به نماز نایستید. و من، خود نمی‌دانم که از کدام شراب این دنیا مستم! دست و پایم را به خوبی حس نمی‌کنم، کرخت شده‌اند. زبانم در دهانم درست نمی‌چرخد، بی‌حس شده است. تعادل ندارم. گیج می‌زنم، احساس می‌کنم اتاق دارد می‌چرخد. نمی‌دانم، شاید این من هستم که دارم سقوط می‌کنم ...

محکم پشت سرم به شوفاژ می‌خورد و از خواب می‌پرم. همانطور نشسته‌ام و به شوفاژ تکیه داده‌ام. پاهایم خواب رفته‌اند. دفتر چرک نویسی در دستم گرفته‌ام که سفید سفید است و هنوز یک خط هم در آن نکشیده‌ام، چه رسد به اینکه چیزی نوشته باشم. ذهنم کاملاً خالیست. صفر صفر، پاک پاک. حتی یک بندواژه هم از آن عبور نمی‌کند، حتی یک خط مستقیم و ممتد، یا کوتاه. همه جا تاریک است. همه خوابیده‌اند. از صدای پارس توله سگ ولگرد می‌توان فهمید که شب از نیمه گذشته است. آری حدسم درست است. دلیل قوی‌تر، این صدای خنده و چرت و پرت گفتن چند پسری است که نیمه شب‌ها در خیابان ول می‌چرخند. دیگر مطمئن شده‌ام این‌ها ننه بابا ندارند. اما هنوز یک سوال برایم مانده که این‌ها خواب و زندگی هم ندارند؟ حتماً ندارند دیگر. اصلاً به من چه؟ مگر من کلانتر محلم؟! به من چه که هیچ حق و حقوقی ندارم؟ مهم راحتی دیگران است.

آرام دفتر چرک نویس و خودکار را پیش دیگر خرت و پرت‌های کنار رخت‌خوابم می‌گذارم و دراز می‌کشم و به سقف خیره می‌شوم. گویا خواب از سرم پریده است، و شاید انتظار می‌کشم تا از خواب بپرم ...!

 

ریش قرمز

گفته‌های شما (۱)

سلام
الان شما دقیقا مسئول این هستین که من متنتونو خوندم وباید جواب پس بدین
که چرا....
چرا اینقد خوب نوشتین؟
خیلی خوب بود. با متن همزاد پنداری میکردم
نمیدونم شاید دلیلش نزدیکی زیاد با روحیات من بود
در هرحال چرک نویساتونم خیلی خوبه...
پاسخ:
و علیکم السلام.

چشماتون خوب می بینه.

شاید دلیلش اینه که نویسندگی نکردم، فقط رخداد نویسی کردم ...

نظر لطفتونه. ممنون.

شما بگو

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">