گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

۵۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انزوا» ثبت شده است

گویی که خسته است و نفس تازه می‌کند

گفـتـا: متــاع کهــنه چه کس تــازه می‌کنـد

                                                        و اینــش خیـــال پوچ کاین نیـز بگذرد

با نیـــز بـگذرد کـــه به خـــود می‌دهد فریب

از نیـــز بـگذرد چــه ثمر هست و چه نصیب

                                                       با عمر بی‌نصیب ماندن برای چیست؟

نیما یوشیج

۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۲۸

می‌کــنـم اندیـــشـه‌ی ایـامِ عمرِ رفته را           بی‌سبب شیرازه بر اوراقِ باطل بسته‌ام

 

شفیعی کدکنی

۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۸:۴۳

من به تن دردم نیست

یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا

و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی است

که فرود آمده سوزان

دمبدم در تن من.

 

نیما یوشیج

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۳

در این سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زند          بــه دشــت پُر مــلال مــــا پــرنـــده پر نمی‌زند

 

هوشنگ ابتهاج

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۲۸

من از صداها گذشتم.

روشنی را رها کردم.

رویای کلید از دستم افتاد.

کنار راه زمان دراز کشیدم.

 

سهراب سپهری

۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۰۴

چند سال است که گشته سپری؟

چند ماه است؟ ... بگو.

سال و مَه را به حساب

برده غارت از من

یکه‌تاز شب و روز.

 

نیما یوشیج

۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۳۱

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه‌های باغ‌های تخیل

به داس‌های واژگون شده‌ی بیکار

و دانه‌های زندانی.

نگاه کن که چه برفی می‌بارد ...

 

فروغ فرخ‌زاد

۱ موافقین ۱ مخالفین ۱ ۳۰ آذر ۹۳ ، ۲۰:۲۶

ای کاش گزینه‌ی همه‌ی مواردی هم بود، برای انتخاب بین گم شدن خودم و گورم ...

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۳ ، ۲۲:۴۹

ای کبوتر که در آن دور، پَری از سر بامی                بــرسان از من پر بسته به پرواز سلامی

 

مهدی اخوان ثالث

۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۳ ، ۱۸:۵۱

دیوانه: نمی‌خوای حرفی بزنی؟ الان چند وقته من دارم یه ریز حرف می‌زنم؟! خسته نشدی؟

-: ...

د: همچنان ساکتی!

-: ...

د: نمی‌دونم باید بهت چی بگم، دیگه خسته شدم. هر دفه همینطور زل می‌زنی توو چشای من، انگار تا حالا آدم ندیدی. هر چی هم خودم رو خسته می‌کنم، فایده‌ای نداره. نه، فایده‌ای نداره.

-: اخم

د: مثلاً قیافت رو اینجوری می‌کنی که چی بشه؟

-: مردد

د: چیه؟ انتظار داشتی حرف دلت رو من بزنم؟ کور خوندی. دیگه از این خبرا نیست. تا حالا مراعات کردم، گفتم تهش یه فرجی می‌شه، اما دیگه نه. حرفی داری خودت باید بزنی، مسخره گیر آوردی ما رو؟

-: ... !

د: مطمئنی؟! دارم می‌رما!

-: اخم

د: خوشم میاد تا آخرین لحظه هم کم نمیاری. باشه، من رفتم. فقط یادت باشه بعد نشینی اینجا آب‌غوره بگیری که هیچ کس به من اهمیتی نمیده ها! گلوم خشک شد از بس حرف زدم.

-: ؟!

د: یعنی نفهمیدی چی گفتم؟ یا خودت برای خودت موجب سوال شدی؟ بغض کردن هم حدی داره، هر کی بود این همه وِر زده بودم، تا حالا این بغض رو شکسته بود و دل سبک می‌کرد. مثلاً تو باید بشینی برای من درد دل کنی ... عجبا!

-: هــــــــــــــــــــی ...

د: به گمانم این پنجاه و سومین نفسی بود که تحویل من دادی. نه، مث اینکه واسه گفتن نَشستی؛ نِشستی من جات حرف بزنم؟ خب من که تا هرجا بود گفتم، یه چیزایی رو دیگه نمی‌شه از توو چشما خوند، فقط می‌شه لمس کرد. این حرفای صدتا یه غاز عاشق‌نمایانه رو ول کن که یه نفر بیاد حرفات رو از چشمات ببینه، اون فرد فقط می‌تونه حالت رو از چشمات ببینه. وجود درد و حرف رو از چشمات می‌خونه، اما ریزش رو باید نشونش بدی ...

-: پـــــــــــــــــــــــــــــــوف ...

د: خسته شدی؟ کلافه‌ای؟ جون به لبم کردی ... اصاً شاید بهتره کمی تنها باشی. آره بهتره کمی با خودت خلوت کنی ...

-: مردد

د: زیر لب چی می‌گی؟ خب بلند بگو و تمومش کن دیگه. حالا هر کی ندونه فکر می‌کنه تو نمی‌خوای چیزی بگی و من دارم زوری به حرفت میارم. نکنه اینه؟ آره؟ خب کاری نداره، می‌رم. از اون اول می‌گفتی ...

-: گریه

د: من چی کار کنم از دست تو؟ بمونم بغض می‌کنی، برم گریه می‌کنی!

-: خجالتی

د: فقط یه چیز مونده، بشینم مث خودت زل بزنم توو چشمات که احتمالاً تا قیامت طول می‌کشه. باشه، قبول. فقط بگم که تو یکی من رو از روو بردی، هیچ دیواری اینجوری کلافم نکرده بود ...

دیوار: ...

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۳ ، ۲۲:۰۰