گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

۱۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خود درگیری» ثبت شده است

می‌دونم خیلی بی‌ربط نویسیه، اما وقتی عادت همیشگی رو کنار بذاری و بدون پیش‌نویس، واژه‌ها رو ردیف کنی، بهتر از این از آب در نمی‌آد ...

۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۳ ، ۰۲:۱۰

باید هرچه نوشت‌افزار هست، از خودم دور کنم. اکثراً که دم دست هستند، هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد؛ اما گاهی، فقط همین گاهی‌هایی که فکرش را نمی‌کنی، انتظارش را نداری، همین سهل‌انگاری‌های آنی، دنیایی از پشیمانی یا خوشنودی را می‌سازند، به گونه‌ای که چندین ساعت می‌گذرد و می‌بینم که همچنان می‌نویسم، می‌نویسم و می‌نویسم ...

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۳ ، ۰۵:۰۱

همچنان کاندر غبار اندوده‌ی اندیشه‌های من ملال انگیز

طرح تصویری در آن هر چیز

داستانی حاصلش دردی.

 

نیما یوشیج

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۳ ، ۲۲:۰۲

پیشاپیش از زیاد بودن نوشته پوزش می‌خواهم

اگر نخواندید هم چیزی از دست نداده‌اید

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۲ ، ۰۲:۲۵

کُشته‌ام بسیار در دل، آرزوها را،

پس به روی کُشته‌های آرزوها

پیکرانی چه دل‌آرا!

با دگرسان زندگانی، زندگانی می‌کنم من.

ز آن چه روزی در پی‌اش می‌رفتم، اکنون می‌گریزم.

من بدان حالت رسیدستم که با خود می‌ستیزم.

 

 

نیما یوشیج

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۲ ، ۱۹:۵۸
هشدار:

خواندن این نوشته، به کسانی که دارای هر زیر شاخه‌ای از روان‌پریشی بوده یا هستند، پیشنهاد نمی‌شود.
۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۲ ، ۱۹:۱۴

با چنین زور جــنون پـــاس گریـــبان داشتم             در جنون از خود نرفتن کار هر دیوانه نیست

 

اقبال لاهوری

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۲ ، ۱۰:۲۷

روی صندلی چوبی کنار پنجره می‌نشینم. کمی خیابان را خیره می‌شوم، شرم می‌کنم و نگاهم را می‌دزدم. چشمانم را می‌بندم و صدای آهنگ را در گوشم زیاد می‌کنم. پایم کم‌کم با آهنگ ریتم می‌گیرد و ضربه می‌زند به زمین. نورهای اطراف از بیرون پلک‌هایم خودنمایی می‌کنند، در سیاهی این سوی پلک‌هایم رقصی پر حرکت دارند. یک نفس عمیق می‌کشم، فقط یک دم، بی بازدم. یک دم پر از هوای افکارم که نگه می‌دارمش در سینه‌ام.

1001، 1002، ... ، 1010، هجوم افکارم به دهانم. سرم را عقب می‌برم و به لبه‌ی صندلی تکیه می‌دهم. راه گلویم باز می‌شود، سُر می‌خورند و برمی‌گردند.

... ، 1013، 1014، ... ، 1020، راهی دیگر. قلبم تندتر و با قدرت می‌زند - حتی از روی پیرهن ضربانش پیداست - تا خون ماسیده‌ام را حرکت دهد. افکارم سوار بر امواجش به سمت مغزم، این همیشه تعطیل روزگار حمله‌ور می‌شوند. پشت پلکم جمع می‌شوند، فشار می‌آورند؛ پلک‌هایم را محکم‌تر پیش هم نگه می‌دارم.

... ، 1025، 1026، ... ، 1030، دیگر منگ شده‌ام. دیگر افکارم در بدنم پخش شده‌اند. آرام نفسم را بیرون می‌دهم.

قلبم تیر می‌کشد ........

 

ریش قرمز

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۲ ، ۰۰:۴۸

نمی‌دانم چــه می‌خــواهم بـگویم                  زبــانم در دهـــان بــاز بــسته‌ست

در تنگ قفس باز است و افسوس                  که بال مرغ پــروازم شکسته‌ست!

هوشنگ ابتهاج

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۲۰
حالم به هم می‌خورد. از خودم، از فکرم، از بود و نبود، از رفتارها، از برخوردها، ...

احساس می‌کنم سر معده‌ام می‌سوزد. گویی هرچه از دیده‌ها و شنیده‌ها و گفته‌ها خورده‌ام را می‌خواهم بالا بیاورم. دکتر گفته است نیاز به استراحت مطلق دارم. دارویم یک ساعت خواب شبانه است. بیداری‌ها چنینم کرده‌اند.


خسته‌ام. نیاز به چند روزی مرخصی دارم. با حقوق و بی حقوق فرقی ندارد، چون حقوقی ندارم.


دلم می‌خواهد بروم آن افقی که این روزها همه می‌روند تا در آن گم شوند را پیدا کنم؛ نه برای افق بودنش، برای گم شدنش.


سرم سنگین است و چشمانم درد می‌کنند. به گمانم عوارض آن یک ساعت خواب تجویزی دکتر باشد که بی فایده هم هست. همین ساعتی که جسمم را مجبور می‌کنم دقایقی روی هر سطح افقی و عمودی راحت باشد پریشانم می‌کند.


یعنی به معنای اصل کلمه تعطیل هستم. کرکره‌هایم پایین‌اند. دیگر هیچ چیزی نمی‌فهمم. آدم‌ها، دوستان، اطرافیان، هیچکس و هیچچیز را نمی‌فهمم. شده‌ام مرد جن زده‌ی امید. شاید باید همچو او بروم تا آنجا که نمی‌دانم، تا ساحلی که کودکی به زبان من حرف بزند. بهتر است همچو او در گوشه‌ای بنشینم و بگذارم به مخم، همین ماده‌ی فاسد شده‌ی درون سرم که بوی گندش تمام من را فرا گرفته، بادی بخورد و منتظر باشم تا سالی یک بار کودک را ببینم.


دلم یک مرخصی می‌خواهد. پـــــــــــــــــــــــاک تعطیلم.


شاید این دقیقه‌های بین یک تا بینهایت را منزل نباشم. کاری داشتید، پس از شنیدن سکوت ممتد پیام خود را بگذارید.


............


ریش قرمز
۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۲ ، ۲۱:۵۴