گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عمری که از روی من گذشت» ثبت شده است

هرجوری که بود، با آن وضع اسفناکمان که جان می‌داد برای سر چهارراه نشستن و پول به جیب زدن، ما را نشاندن پای بازی. یعنی نمی‌دانستم اصلاً با کی یار هستم؟ چی کار می‌کنم؟ من کیم؟ اینجا کجاست؟ هــــــــــــــــــوع!

یاسر: باز این، دلقک‌بازیش شروع شد. بینم اینو از کدوم آدم مسخره‌ای یاد گرفتی، امروز هی اصوات نابهنجار از خودت درمیاری؟ بسه دیگه!

من: دلقک‌بازی کجا بود؟ باز حالم داره بد می‌شه!

یکی از بچه‌ها: خب پاشو بریم درمونگاه ...

یاسر: نه بابا این مسخره بازیشه. حالا اگه دو روز پیش بود، می‌گفتم عوارض اون ضربه فنیس. چیزی هم که نخورده حالش بد شه ...

من: ضربه فنی؟!

- : منظورم همون زمین خوردن خجالت‌بارته که آبرومونو برد. حالا تو هم وقت گیرآوردی این وسط؟

اون یکی از بچه‌ها: از کِی اینجوری شدی؟

من: صبح که از درمونگاه اومدیم، البته این وسط یکم حالم بهتر شده بود ولی باز شروع شد.

یاسر: می‌گم نکنه واسه پماده؟ دکتره که خوابالود بود، تو هم که توو حال خودت نبودی، نکنه یکم از پماده داده خوردی؟

- : چرت نگو دیگه! هــــــــــــــــوع، ای داد، دل و رودم پاره شد ...

- : پاشو! پاشو بریم پدر دکتر رو درارم، معلوم نیست چی کار کرده. هرچی هست، زیر سر خودشه.

...

 

گـــــــــــــروپ

یاسر: توو کدوم سولاخ موشی چپیدی دُکی؟ بیا ببین چه کردی با جَوون مردم، نالوتی!

من: یواش مرتیکه! دَرو کندی. باز فیلم فارسی نگاه کردی؟ توو یه شب چندتا فیلم می‌بینی تو؟

دکتر: چی شده؟ چتونه؟

یاسر: دیگه چی می‌خواستی بشه؟

شتــــــــــــــلق

یاسر: یواش دیوونه! داغون کردی کله رو.

من: ببند زیپو! ببخشید دکتر، معذرت می‌خوام. دانشجو جماعت رو که میشناسید، یکم ... می‌دونی دیگه، در جریانی.

دکتر: آره از اومدنش فهمیدم، اشکال نداره.

یاسر: صبر کن ببینم چی گفتید به هم؟

من: گفتم ببند.

دکتر: خب چه کمکی از من ساختس؟

من: این دیوونه اگه بذاره، اصلاً ما واسه چی اومده بودیم؟

دکتر: رنگتون پریده انگار!

من: آها! آقا ما همون قربانی سوختگی حملات تاسیسات دانشگاهیم. از صبح که رفتیم یه خط در میون حالت تهوع داریم.

یاسر: آره ما رو هم به تهوع انداخته از بس هی صدا از خودش درآورده. نمی‌ره خودشو سبک کنه، ملت رو راحت کنه.

من: باز حرف زدی؟ برو یه لیوان آبی چیزی بیار با این قرصا بخورم، سرم ترکید از دست تو.

دکتر: قرص؟! بده ببینم!

یاسر: ندیدی؟ دکتری؟ یه چیزیه که ...

دکتر: می‌دونم چیه ولی من که قرص ندادم بهتون.

من: مسکنه، واسه سردردم.

دکتر: خب حالت تهوع واسه همینه، عوارض این قرصس، وقتی سرخود دارو بخوری همینه.

من: چی؟!

یاسر: می‌گم چرا باباجونم همش ضد تهوع می‌خوره!

من: یاسر؟!

یاسر: چیه خب؟ باباجونم یکم مشکلات چیز داره، چند بارم البته عمل کرده، مث یه داروخونس. منم یه چندتا از مسکناشو ورداشتم واسه روز مبادا، چون مث اینکه قرصاش قوین که روو اون پیرمرد سخت جون تاثیر میذاره.

دکتر: !

من: !

...

 

از دکتر تشکر کردیم و با آن بلای آسمانی از درمانگاه خارج شدیم.

یاسر: پسر! ببین کی داره میاد؟

من: مرتیکه تو خجالت نمی‌کشی همش چشات اینور و اونور وله؟

- : به جان خودت اتفاقی دیدمش.

- : جون خودت! حالا دیدی که دیدی...

- : نه، می‌خواستم بگم بری تشکر کنی بابت اون همه لطف و مرحمتشون، درست گفتم دیگه؟

- : گفتم این حرفا به گروه خونیت نمی‌خوره. آره درست گفتی. خودم می‌دونم کِی تشکر کنم.

آسمانی‌فر: اِ سلام، خوشحالم می‌بینم خوبید، حسابی نگران کردید همه رو ها!

من: سلام، البته بستگی داره خوب رو چه طوری تعریف کنیم. ممنون، خدا رو شکر، بابت اون همه زحمت هم تشکر، خجالت دادید.

- : خواهش می‌کنم، وظیفه بود.

یاسر: البته یکم از وظیفه رد شده بود.

من: آروم بگیر.

آسمانی‌فر: راستی جزوه هم آمادس، هر وقت خواستید بگید بدم خدمتتون، باید خودتون رو زود برسونیدا! درسا کمی سنگین شده.

من: چشم حتماً سر فرصت خدمت می‌رسم، شرمنده کردید.

یاسر: اصلاً متخصص الطاف شرمنده کننده‌اید.

آسمانی‌فر: در مورد اون سری هم عذرخواهی می‌کنم، هر وقت خواستید می‌تونیم اون حرفتونم ادامه بدیم.

یاسر: ها!

من: چی؟!

یاسر: گفتی خودت می‌دونی کِی تشکر کنی، عجب ناقلایی هستیا!

من: !

آسمانی‌فر: همون سری که آقای دلنشین هم باهاتون بودند و جاتون حرف می‎‌زدند.

یاسر: من؟! چرا پا منو وسط می‌کشید؟

من: راستش من چیزی یادم نمیاد الان، شاید به خاطر اون ضربه باشه، نمی‌دونم.

آسمانی‌فر: حالا خودتون رو اذیت نکنید. بیشتر هم مراقب خودتون باشید، این کارای خطرناک از شما بعیده.

من: هی دارم گیجتر می‌شم، کدوم کارا؟ چه خبره اینجا؟

آسمانی‌فر: کُشتی دیگه. خوب نیست وسط دانشگاه.

من: ها؟!

یاسر: من برم پی نخود سیاه، الان مهمونم داریم، توو اتاق منتظرن.

آسمانی‌فر: با آقای دلنشین کشتی می‌گرفتید که ضربتون کرد و اینجوری شدید دیگه، یادتون اومد؟

من: یــــــــــــــــــــــــــــــــاســــــــــــــــــــــــــــــر!

 

 

ریش قرمز

۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۵۲

سریع خود را از درمانگاه به اتاق رساندیم تا یک ثانیه هم از دست نرود. تا در را باز کردیم تازه یادمان آمد که چه شده بود. تمام اتاق را آب گرفته بود و بخار همه جا را پر کرده بود. من هم که دیگر سرگیجه گرفته بودم و حالم هم بد بود.

من: هــــــــــــــــــوع ...

یاسر: پسر، عجب سونا بخاری! اون وقت این همه پول می‌دیم می‌ریم استخر.

- : اون وقت هــــــوع کجا می هوع خواستی بـ هـــــــــــــــــوع خوابی؟

- : اینم هوع حرفیه هوع، فکرشو هوع نکرده بودم هوع.

- : چرا هوع اینجوری حـ هـــوع رف می‌زنی؟

- : مگه هوع متد هوع جدید حُب بازی هوع نیست؟

- : خدا! حالم خوش هوع نیست، دل و رو هـــــــوع دم داره میاد بالا ....

- : احتمالا هوع از عوارض هوع همون ضربس هوع که به سرت خورد.

- : یه بار دیگه ایـ هــــــوع جوری حرف زدی، همـ هـــــــــوع ینجا کشتمت.

- : بیا خسیس، خودت فقط اینجوری حرف بزن.

- : من برم هــــوع ... تو به تاسیسات هـــــــــــــوع ...

- : باشه بابا فهمیدم بی‌مزه‌ی بی‌جنبه. هــــــــــــــوع!

و مجسمه‌ی بلاهت این حرکت آخر را با تمسخر انجام داد و فرار کرد.

...

 

کمی که حالم تعادل نسبی پیدا کرد برگشتم، که دیدم تاسیسات محترم شوفاژ را قطع کرده، و از آنجا که همیشه همه‌ی کارها در اولین فرصت ممکن انجام می‌گیرند، باید چند صباحی را در سرما سَر می‌کردیم. سریع 3، 4 دست لباس پوشیدم و در رخت خواب خود فرو رفتم.

...

 

تـــــــــــــــــــــــاق ...

من: یا خدا!

یاسر: جیزس!

- : (!) باز فیلم زیاد نگاه کردی؟ صدای چی بود؟

- : نمی‌دونم، منم مث تو خواب بودم.

- : این چیه وسط اتاق؟

- : هیچی سرد بود، گفتم نمیریم خب.

- : اون چیه روش؟

- : اِ ، آها! یه چندتا تخم مرغه واسه اینکه اگه از سرما نمردیم، گشنگی نکشتمون.

- : اگه تو ما رو آتیش نزنی نکشی، از این چیزا مطمئنم نمی‌میریم.

رفیق شفیق بنده، نمی‌دانم از کجا یک چراغ پیک‌نیکی در وسط اتاق روشن کرده تا به خیال خودش گرم شویم و این شکموی بی‌توجه، مثل همیشه که چیزی روی گاز می‌گذارد و می‌خوابد، چند تخم مرغ در این گرانی روی چراغ گذاشته بود تا آب‌پز کند. آب که کاملاً بخار شده بود، حرارت به تخم مرغ‌های نازنین فشار آورده و آن عزیزان با صدایی مهیب، تا حد امکانشان منبسط شده بودند. یعنی عجب هفته‌ای! دو عدد قرص انداختم بالا که این سردرد که بهتر نمی‌شود، یعنی نمی‌گذارند که بهتر شود، دست کم بدتر نشود. از ناچاری نان و پنیری تناول نمودیم و یاسر را فرستادم دنبال درس و درواقع نخود سیاه تا اندکی دور از شر این موجود، یک چُرت کوچک بزنم، فقط یک چُرت کوچک، همین، مگر چه می‌خواهم؟ ...

تازه چشمانم داشت گرم می‌شد که یکهو صدای باز شدن در، فضای گوشم را پر کرد.

من: باز چی شده؟

یاسر: بفرمایید، بفرمایید. هیچی بچه‌ها رو دیدم، از حالت می‌پرسیدند، آوردمشون عیادت. گفتم واسه روحیت خوبه.

- : (!) توو این وضعیت؟ سرما و موکتم که خیسه جم کردیم ...

- : نگران نباش، بچه‌ها زیر انداز آوردن، بخاری برقی هم دارن. می‌شه یه گردش حسابی، با همین چراغ هم یه چایی می‌ذارم حالشو ببریم.

 

شده بودیم کمپوت علوم پایه، توو یه‌ذره جا، 10، 12 نفر آدم جم شده بودیم. بازی و آهنگ و داد و بی‌داد و ... مریض هم که بی‌خیال. تازه در آن میان یاسر هم گیر داده بود که بیا پایین بازی کن حالت خوب می‌شه، سردردت برای اینه که این یک هفته بازی خونت پایین اومده و چنان خماری که انگار بهت نرسیده. هیچی، زور و زور ما را نشاندن پای بازی ...

 

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۰۵

هوا بسیار سرد بود و ما هم که تازه مرخص شده بودیم و توانایی بالا رفتن از تخت، که اکنون برایم مانند کوه هیمالیا می‌نمود را نداشتم، پس کنار شوفاژ روی زمین دراز کشیدم. کمی هم دلنشین بود، کلاً نسبت به زمین احساس امنیت خاصی دارم، بویژه که در سرما پشتت را به شوفاژ تکیه دهی و چیزی روی خود بکشی و آرام در خود غوطه‌ور شوی.

...

؟ : عــــــــــــــــــــــــــــــاوو ...

(صدای جیغ بنفش، ممتد، نازک ...)

نه، اشتباه نکنید. درست است که دانشگاه در میان بیابانی بود اما این گرگ‌ها نبودند که حمله کرده بودند. ساعت از 12 گذشته بود و دانشجویان پسر و دختر که همواره خوابشان را سر کلاس می‌برند (بویژه که آخر هفته بود و اصلا فردایش کلاسی در کار نبود)، به علت بارش برف و حس و هوای آن در شب، ذوق زده شده و تصمیم به تبادل اطلاعات به طور رمزی نموده بودند.

من: یه امشب که ما سردرد داریم، تلفناشون قطع شده؟

یاسر: مرد مومن، دلت خوشه ها! تلفن واسه پیامای دو نفریه، الان گله‌ای دارن پیام می‌دن.

- : ننه باباشونم دلشون خوشه بچه‌هاشون رو فرستادن مهد علم و دانش ...

- : درباره آینده سازان مملکت درست صحبت کن! بیا این دو تا قرص رو بخور، مُسکنه. راحت بخوابی.

 

با آنکه اهل قرص و دارو نیستم، اما مجبور شدم. هنوز ضربه‌ی وارده تازه می‌نمود و صدای قشر فرهیخته همچون پتکی در ملاجمان می‌خورد.

...

 

من: عـــــــــــــــــــــــــــای!

یاسر: مرگ! چته؟ نصف شبی چرا داد و بیداد می‌کنی ملت خوابن؟

- : روانی چی کار می‌کنی دستم داغون شد؟ تازه الان کی جز من خواب بود؟ همه که ریختن بیرون. چی می‌خوای بالا سر من، راه افتادی توو تاریکی؟

- : هیچی بابا! خوابم نمی‌برد گفتم بیام پشت پنجره برفا که میاد رو بشمرم خوابم ببره. تو چرا صاف زیر پنجره خوابیدی؟

- : ببخشید، شرمنده مزاحم تحقیقات آماریتون شدم. با مسئول خوابگاه صحبت می‌کنم یا پنجره رو بذارن اونورتر یا شوفاژ رو از زیرش بردارند. خل و چل! این پرت و پلاها چیه می‌گی؟ برو توو جات گوسفند بشمر خب.

...

 

بـــــــــــومب، فیـــــــــــــش ...

من: عـــــــــــــــــــــای!

یاسر: ای درد! چی شده باز؟ سنگ کوب کردم نصفه شبی. با خودتم درگیری؟

- : سوختم، سوختم.

- : آروم بابا همه رو بیدار کردی. بذار ببینم؟! هــــــــــــــــــمم! آها!

سوختم در غم هجران تو یار         پر کشید جانم ز تن ای بی‌وفا

- : آتیش گرفتم!

- : صبر کن فهمیدم.

مثل پروانه در آغوش یکی شعله‌ی شمع        از غم هجر تو آتش بگِرفتم، سوختم

درست بود؟

- : دارم می‌میرم.

- : یعنی اشتباه بود؟ حالا انقدر بالا پایین نپر، بذار یه لحظه فکر کنم.

- : چرت چیه می‌گی؟

- : مگه مشاعره پانتومیم بازی نمی کنی؟

- : روانــــــــــــــــــــی!

 

آن شب یکی از شب‌هایی بود که همه جوره خوش‌شانسی بهم روو کرده بود. البته تقریبا همیشه اینطوری بود. به هر حال از آنجا که طی این چند سال، رسیدگی فراوانی به خوابگاه‌ها شده بود، درست شبی که تازه من بدبخت مرخص شده بودم و سرم سنگین بود و احتیاج به کمی استراحت داشتم، لوله‌ی شوفاژ سر باز کرد و اقدام به ماساژ پشت بنده با آب جوش نمود که در آن موقع شب انتظار همچین لطفی را نداشتم. هیچی، لَه‌لَه کنان و با مکافات وصف نشدنی 4، 5 طبقه خوابگاه را پیمودیم و نزدیک بود این وسط چند باری هم با کله نقش بر زمین شویم، اما چون در روند ماجرا یک امر تکراری می‌شد و موجب خستگی شما، تلاش نمودم که چنین اتفاقی نیفتد. هر جوری بود خود را به درمانگاه شبانه‌روزی نزدیک خوابگاه رساندیم. در زدیم ولی کسی جواب نداد، لباسم را که تقریبا درآورده بودم و روی خودم انداخته بودم موجب شده بود بین سوختگی و سرما دچار هنگ موضعی شوم. دیگر می خواستیم برگردیم ماشینی چیزی بگیریم و خود را به شهر برسانیم که چراغی روشن شد. در که باز شد دکتر میان سالی با قیافه‌ای درب و داغون و خواب‌آلود در را باز کرد. خوشبختانه سوختگی شدید نبود اما خب به خاطر وضع دکتر، که کورمال کورمال اقدام به افشاندن پماد بر بدن نحیف ما می‌کرد، یک وجب سوختگی تقریبا دو ساعتی طول کشید تا مورد مرحمت پماد قرار گیرد. دیگر صبح شده بود و جای سوختگی دردش کم شده بود، پس با این تصور که دیگر دانشجویان در این ساعت از روز در خواب شبانه به سر می‌برند راهی اتاق شدیم تا شاید دمی بیاساییم.

 

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۴۶

در آن روز پس از سال‌ها (البته به گفته‌ی ساکنان محلی) در آن شهر برف بارید، بارید، بارید و گویا قصد داشت تلافی آن چند سال مذکور را یک جا درآورد. فقط طی چند ساعت اولیه، تا مچ پای این حقیر برف نشسته بود؛ البته در مکان‌هایی دور از دست‌رس دانشجویان. خب هرچه هست، دانشجویند و برف دیده‌اند و ... همین قدر توضیحات برای تصور حرکات مشروع و غیرمشروع این عزیزان کافیست. به قدم زدن خود برای رفتن به کلاس ادامه می‌دادم؛ البته با رعایت فاصله‌ی قانونی و حرکت با دنده سنگین، چون در محل‌های پر رفت و آمد برف‌ها شل و سفت شده بود و از آنجا که مسئولین در خواب هم آمادگی برخورد با بارش برف را نداشتند، همین مقدار برف کم نیز موجب سُر شدن معابر شده بود و دلیلی برای حرکت پاها در جهت‌های مخالف جهت اراده‌ی مغز؛ جهت‌هایی مانند ضربدری، موجی، چپ و راستی، تابه‌تا و ...

بله، در حال لذت بردن از زیبایی برف بودم که احساس کردم همه چیز به طور ناگهانی و غیرمعمولی وارونه است. سپس به سرعت صدای گروپ، قاه‌قاه و احساس سرمایی شدید در نواحی بی‌پوشش مثل یقه و صورت و ... .

اینها آخرین چیزهایی بود که در حافظه‌ی همیشه تعطیل بنده ذخیره شده و قابل بازیابی بود و هرگونه تلاش برای بدست آوردن اطلاعات بیشتر با اِرورهای پیاپی روبه‌رو می‌شد.

یاسر: بیدار شدی؟ حالت خوبه پسر؟

من: چی شده؟ سرم گیج می‌ره ...

- : اِ ، چیزه، سُر خوردی سرت خورده لبه جدول. اصلاً نگران نباش، یه زخم سطحیه، چیزی نشده، فقط یه 10، 12 تا بخیه ناقابل خورده همین.

- : یهو بگو سرم پاره شده مغزم ریخته کف خیابون دیگه!

- : نه به این شدت ولی تقریباً.

- : فقط بدشانسی باز کلاس رو عقب موندم و حالا دوباره واسه جور کردن جزوه اسیری دارم.

- : اصلاً نگران هیچی نباش، مگه من مُردم؟!

- : منم دقیقاً از همین موضوع می‌ترسم ...

- : حالا ول کن این حرفا رو. ببین چقدر طرفدار داری! همه بچه‌ها اومدن دیدنت ...

- : آره تو هم خوب به خودت رسیدی، کمپوتی چیزی هم مونده مریض یکم قوت بگیره؟

- : تو که حالت خوش نبود نمی‌تونستی بخوری.

- : مگه قرار بود خوب نشم؟ ببین چقدرم زحمت کشیدن، چقدر گل! فکر می‌کردم اگر کسی هم بیاد ملاقات، میاد که مطمئن شه مُردم.

- : بابا بحث بین بچه‌ها همیشه هست، ولی خودت که ایرانیا رو می‌شناسی، یه چیزی که از دست بره قدرشو می‌فهمن. هرچند اینا از طرف همه نیست.

- : نیست؟!

- : اون گلای وحشی رو می‌بینی؟ از طرف منه.

- : همون علفا که پشت خوابگاه درمیاد دیگه؟

- : خواهش می‌کنم، قابلتو نداشت. اون یکی از طرف بچه‌ها خوابگاهه.

- : باز دم اونا گرم.

- : کُلُهم بقیه هم از طرف خانوم آسمانی‌فره که به نظرم به نمایندگی از بچه‌های کلاس باید بوده باشه، چون خودش که خیلی از تو خوشش نمیاد، بقیه بچه‌ها هم که سری نزدن ...

- : اینهمه؟ اونم ایشون؟

- : البته بین خودمون باشه، درسته یکم بداخلاقه ولی خیلی نگرانت بودا! البته این همه رو یه جا که نیاورد، نصف روز فقط طول کشید بیاریمت بیمارستان، راستش تو 4 روزه بیهوشی.

- : 4 روز؟! اونوقت ننه بابای ما نیومدن نعشمونو جم کنن؟

- : راستش من با گوشیت زنگ زدم خونتون، گویا خواهرت ور داشت. موضوع رو براش گفتم، گفت خیالم راحت باشه، نمی‌میری.

- : !

بدشانسی که شاخ و دم ندارد، درست همان هفته دفترچه بیمه را داده بودم برای تمدید و هیچی دستم نبود، باید پول را درسته تقدیم می‌کردیم تا بتوانم مرخص شوم، هرچند آن عقل کل به سرش زده بود از دفترچه خودش استفاده کند ولی ریسکش را نپذیرفتم، همینم مانده بود سر همچین مسئله‌ای گیر بیفتم، خدا می‌دانست ممکن بود چه‌ها که بر سرم نیاید. هیچی، جیب‌های خودمان و چند تن از دوستان را خالی کردیم به امید اینکه شاید بعداً  بتوانیم از بیمه دانشجویی بگیریم. با احتساب یک روزی که طول کشید مرخص شوم، 5 روز از کلاس و درس عقب مانده بودم. باور بفرمایید اینجانب هیچ بچه‌ی درس خونی نیستم، اما چکنم که درس‌های ما به گونه‌ایست که سر کلاس هم باشی چیزی نمی‌فهمی. البته آن ترم کمی سبک درس برداشته بودم تا خیر سرمان، کمی این معدل روو به سقوط را بالا بکشیم. باید در این دو روز آخر هفته خودم را جمع و جور می‌کردم تا هفته‌ی بعد با انرژی شروع کنم و خود را به کلاس برسانم اما ...

 

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۲ ، ۰۹:۳۱

همچنان احساس عجیبی همراهیم می‌کرد. ماجراها در ذهنم قدم می‌زدند. از اتفاقات مبدأ گرفته تا مقصد، از برخورد با آن پسر تا برخورد با متصدی ترمینال، ... و فحش‌هایی که به این شانس پربار می‌دادم.

3 جهت از 4 جهت اصلی شهر را طی کرده بودم و حالا یک سوی دیگر بیشتر نمانده بود. یعنی این چند ساعت از کنکور هم سخت‌تر گذشت.

راننده : عزیز! یه دست به این ماشین می‌گیری؟ یه هل بدی روشن شده ...

بی آنکه سوالی برایم پیش بیاید که اصلاً این بابا وسط این بیابان چه کار داشته است با خودم گفتم بد هم نیست. هم این بنده خدا کارش راه می‌افتد و هم تا جایی می‌توانم همراهش بروم. اما ....

تا سر بلوار، ما این ماشین لگن را به دوش کشیدیم، دریغ از یک پت پت نیمه جان، چه رسد به روشن شدن. می‌خواستم دیگر بی‌خیال شوم که یکهو صدای غار غار ماشین بلند شد.

راننده : بیا پسر جان. می‌رسونمت.

بهتر از این نمی‌شد. در راه زمان برایم هیچ معنی خاصی نداشت، تا جایی که یادم نیست چند بار ماشین خاموش شد،‌ مسافت زیادی هلش دادم و اندکی سواری گرفتم. به محض رسیدن جلوی درب باشکوه دانشگاه، بدون تلف کردن وقت برای تعارفات همیشگی، تنها هزاری‌هایی که در جیبم بود را روی داشبورد گذاشته و به سمت محل برگزاری مراسم ثبت نام دویدم. از این طرف به آن طرف. شاید تجربه کرده باشید که وقتی عجله دارید کارها بدتر به هم پیچ می‌خورد، نمی‌دانم کدام آدم متفکری محل ثبت نام را تعیین کرده بود. هرچه دنباله‌ی فلش‌ها را می‌گرفتم به جایی نمی‌رسیدم. انگار مدام دور خودم می‌چرخیدم. حتی یک باغبانی، چیزی نبود تا سوالی بپرسم. کفرم درآمده بود. ساعت تند تند به 3 نزدیک می‌شد که سرانجام به آخرین فلش رسیدم. روبه‌رویم یک ساختمان قدیمی بود که یک نگهبان چاق جلوی آن، روی یک چهارپایه کوچک خوابیده بود. بهتر است بگویم بی‌هوش شده بود. هرچه صدا می‌کردم انگار نه انگار. بهتر دیدم بروم داخل شاید راهی، چاهی پیدا کنم. به محض برخورد دستم با در، صدای بلند آژیر همه جا را فراگرفت. نگهبان عزیز گویا از مرحله عمیق خواب خارج شده بودند که اینبار به سرعت از جایش پرید و یغه‌ی این جانب را چنان گرفت که روی پنجه باید می‌ایستادم.

نگهبان : چی کار می‌کنی؟ دانشگاه چی داره که بخوای بدزدی؟

من : خواب دیدید حتما جناب. دزدی کجا بود؟ اومدم ثبت نام.

- : ثبت نام که خیلی وقته تموم شده. زود راستشو بگو چی کار داشتی اینجا؟ نکنه معتادی چیزی هستی اومدی تِلِپ شی؟

- : این چه حرفیه آقا! اصا به قیافه من می‌خوره؟

- : اتفاقا چه جورم.

(بنده خدا همچین بی‌راه هم نمی‌گفت. با این اتفاقاتی که بنده پشت سر گذاشته بودم، همچین رنگ و نوایی هم بهم نمانده بود)

- : باور بفرمایید اومدم ثبت نام.

- : همینجوری تک و تنها پاشدی اومدی ثبت نام؟ برو خودتو مسخره کن بچه. پلیس که اومد معلوم می‌شه چی کاره‌ای.

- : پلیس؟! من فکر می‌کردم اینجا فقط نش کش داره.

- : مزه میای؟ نشونت می‌دم.

هیچی در شهری که خر هم پر نمی‌زد، به فاصله زمانی چند دقیقه سر و کله‌ی یک ماشین گشت خفن پیدا شد. دو تن از ماموران محترم نیروی انتظامی - از همینجا به همشون خسته نباشید می‌گم - که احتمالاً برای دستگیری سارقان بانک آمده بودند، بنده را قنداق پیچ کرده در ماشین زیبای خود جای دادند. باز خدا را شکر که این‌ها در شهر گم نمی‌شوند. هرچه از ما اصرار، از عزیزان انکار. وقتی وارد پاسگاه شدیم،‌ یکی از مهربانان آنجا از اینجانب مدارک شناسایی طلب نمود. تازه علت احساس بد امروزم را فهمیدم. یعنی بدبخت شدم. همه‌ی زندگی بنده حقیر در کوله‌ای بود که بر حسب خوابالودگی در اتوبوس جا گذاشته بودم. تا آن عزیز از بی‌مدرکی بنده اطلاع حاصل نمود، مهربانیش هم گویا رو به تمام شدن نهاد. به طور افقی به داخل بازداشتگاه هدایت شدم. دست کم یک هم سلولی هم نبود تا از تنهایی در بیایم. در اتاق بد بو، رو به در، با اعصاب متشنج، زیر نوری ضعیف و قطره‌های آبی که نمی‌دانم از کجای سقف بر شانه‌ام می‌چکید ...

خدااااااااااااااااا

یکهو از خواب پریدم. تازه آفتاب درآمده بود، هنوز در اتوبوس بودم. کوله‌ام؟ زیر پایم بود. کمی که آرام شدم دیدم پسر که خواب سنگینی رفته بود، سرش روی شانه‌ام افتاده بوده و بنده را با آب دهانش متبرک کرده است.

 

ریش قرمز

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۲ ، ۱۴:۴۵

هیچی، آن از صبح زود راه افتادن و استرس و اولین روز جدایی و علافی در ترمینال و اتفاقات بی‌خود اول صبح و حالا خواب ماندن و رد کردن دانشگاه و غریبی و نابلدی راه و ....

به محض ورود به سالن خالی از سکنه‌ی ترمینال مشاهده کردیم که کلاً 5 تعاونی موجود است که 3 تا از آن‌ها خارج از سیستم بوده و 1 عدد هم که با مسافر محترمی در حال بگو مگوست و می‌ماند آخری. خانوم مسئول تعاونی پنجم هم برای گذراندن هرچه مفیدتر وقت، با تلفن مشغول صحبت‌های کاری بود.

- : آره عزیز، یارو هم گیر داده بود. هی می‌گفت من به شما علاقه دارم و نمی‌دونم، همیشه دنبال یکی مث شما بودم و ...

- : .... (انتظار ندارید که صدای آن سوی تلفن را شنیده باشم؟)

- : منم همینو گفتم. "مگه شما منو میشناسی؟". گفت خیلی وقته از تعاونی شما استفاده می‌کنم. آخه جز اینجا، دوتا کارخونه دیگه هم دارم، ولی تو یه شهر دیگس، واسه همین زیاد توو سفرم و ... . راستشو بخوای همچین بد هم نبودا. قیافه مالی نداشت ولی پولدار بود.

اینجانب که همیشه سرم درد می‌کند برای پند و اندرز دادن، آمدم تا بگویم که "آخر این چه طرز همسر پیدا کردن است؟ مگر پیراهن و مانتو انتخاب می‌کنی؟". اما گفتم سر پیاز هستم؟ ته پیاز هستم؟ و ...

- : نه مگه خُلم واسه خودم دردسر درست کنم؟

گویا این ماجرا ادامه دار بود. من هم که دیرم شده بود.

من : ببخشید خانوم!

- : مگه نمی‌بینی دستم بنده؟ یه دقیقه وایسا خب.

- : راستشو بخواین من یه 7 دقیقه‌ای هست اینجام. کار دارم. بی‌کار نیستم که وایسمو پرده سوم از نمایش "خواستگارهایم" رو گوش بدم که.

- : پسره پُرو. برو اصا تعطیله. مرتیکه ....

حوصله دهن به دهن شدن با همچین ضعیفه‌ای را نداشتم. دیگر ویندوز مغزمان با ارورهای یک در میان بالا آمده بود. به سمت درب خروجی رفتم. حتی دریغ از یک پیک موتوری، چه رسد به تاکسی. مدام احساس بدی داشتم. دلی شور افتاده، کمی تا قسمتی ابری و گرفته. چاره‌ای نبود. جاده را گرفته و راه افتادیم. مگر تمام می‌شد؟ ساعت 10 شده بود که به یک میدان کوچک و سوت و کوری رسیدم. در این ساعت از روز، حتی یک مغازه هم باز نبود. دیگر راضی به ترک تحصیل و بازگشت به آغوش پر سرزنش خانواده شده بودم که ناگهان صدای قِر قِری از پشت نزدیک شد؛ پیرمردی با یک موتور بسیار بسیار بسیار بسیار قدیمی. فرصت را از دست نداده و این هیکل بی‌جان را جلویش انداختم. یا مرگ یا زندگی...

پیرمرد سریع با ایجاد اصطکاک بین کف پا و کف زمین اقدام به ترمز گرفتن کرد.

پیرمرد : پِ ... مَ ... ت ... اَ ... آ ... یی.

(!) دیگر مطمئن شدم اینجا یک قبرستان قدیمی بوده و این پدر هم بلا نسبتش، آخرین بازمانده‌ی رو به انقراض این اطراف است.

من : پدر جان! معذرت می‌خوام. واقعا شرمندتم. شما تنها موجود، یعنی تنها آدم زنده‌ای هستی که توو این یه ساعت دیدم. من غریبم،‌ علیلم،‌ ذلیلم، بی‌چارم. دانشگاه از کدوم وره؟ چجوری برم؟ ...

- : ای ... می ... بَ ... ش ...

- : یه کار دیگه، من می‌پرسم، شما با سر جواب بده. می‌شه منو ببری دانشگاه؟

پیرمرد با یک تکان سر، روحی دوباره در تن این دورافتاده دمید. پریدم پشت موتور و راه افتادیم. بسیار کند حرکت می‌کرد ولی بهتر از پیاده بودن و بدون راهنما بودن بود. پدرجان هم که یک همصحبت پیدا کرده بود، در تمام طول مسیر حروف به هم ریخته‌ی الفبای فارسی را برایم بازگو کرد و من هم مدام تایید کرده یا هر جا احساس می‌کردم چیز تأسف باری می‌گوید، سری تکان داده و دلداری می‌دادم.

ساعت 12 شده بود که پیرمرد باز با حرکتی فنی، ترمز گرفت. لبخندی به هم زده، تشکر نمودم و پیاده شدم. تابلوی "بلوار دانشگاه" شعاع نوری را درمیان ابرهای دلم پدیدار کرد. بلواری بود بی هیچ خانه و جانوری در اطراف، و البته طولانی. نیم ساعتی که طی مسیر نمودیم، ماشینی را دیدم که کناری پارک کرده و راننده مشغول ور رفتن با آن است. سریع خود را به آن رساندم، به امید اینکه سراب نباشد.

من : ببخشید! تا دانشگاه خیلی مونده؟

راننده کر و کثیف و روغنی : خود دانشگاه؟ خـــــــــــــــــــــــیلی مونده. اصا اونوری باید بری.

- : سر جاده که نوشته بود ....

- : آره، می‌دونم. اینا اول می‌خواستن اینور دانشگاه رو بسازن، ولی بعداً نمی‌دونم چی شد رفتن اونور شهر.

- : پس ته بلوار چیه؟

- : بیابونی.

(!)

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۲ ، ۱۰:۵۱

اواخر شهریور بود و برای ثبت نام در دانشگاه باید به دیار دیگر می‌شتافتم. اولین مسافرتی که تنهایی انجام می‌دادم. حال غریبی بود، جدایی از خانه ... . وسایل مختصری را فراهم کرده، بلیطی اخذ نموده و صبح زود به راه افتادیم تا اول وقت در جلوی صف ثبت نام حضور به عمل آوریم. سبحان الله از آفرینش خدا، باورتان نمی‌شود عجب آسمانی، رنگی، لعابی! تا به حال آن ساعت از روز را به چشم ندیده بودم. از روی بی‌تجربگی نیم ساعتی زودتر وارد ترمینال شدیم تا یک وقت دیر و زود نشود؛ بی‌خبر از آنکه ماشین‌ها دست کم یک ربع، نیم ساعتی تاخیر خواهند داشت. در اوج خوابالودگی، علافی کسل کننده‌ای را تجربه کردیم. در همان حال خواب و بیدار که منتظر نشسته بودیم، پسر هم سن و سالی کنار دست ما نزول نموده و جلوس کردند.

پسر با خمیازه : ببخشید! ساعت چنده؟

من : 3:15

- : الان دیگه باید می‌رفتم که بخوابما، ببین عجب روزگار ناسازگاری شده.

و خمیازه‌ی کشداری را ضمیمه فرمود و کم کم شل شدند. واقعاً راست می‌گویند که خمیازه حسود است. ما که راحت نشسته بودیم، با این دو خمیازه که دوست گرام بیان نمودند، فکمان پیاده شد از بس دهن را به قد یک وجب باز کرده و نفس‌های عمیق و مخلوط با دود بی‌خود سیگار فرد کناری را وارد ریه‌های نازنین کردیم. کم‌کم داشت چشمانمان می‌رفت، اما باید بیدار می‌ماندم. بی‌چاره سر و گردن که هر چند لحظه در جهات گوناگون، عمل سقوط آزاد را به نمایش می‌گذاشتند؛ و ما بودیم که با پرش‌های یکهویی از جایمان، سوژه‌ی مناسبی برای سرگرمی دختر خانمی شده بودیم که روبه‌رویمان نشسته بود. جای آرزو خالی. حتماً یه مشتی، لگدی، چیزی حواله می‌کرد که چرا اینجوری می‌کنم و آبرویش را برده‌ام، یا چه در سر دارم که برای دخترک از این اداها در می‌آورم ... . پسر کناری من که بدتر از این حقیر خوابش برده بود. آن هم به گونه‌ی مورب به سمت من خم شده بود. برای کسانی که درس مختصات یادشان باشد بگویم که برداری را تجسم کنید که در راستای نیمساز یک هشتم مثبت دستگاه 3 بعدی دکارت می‌باشد. برای درک بهتر کافیست تا در همین حالی که مشغول اتلاف وقت خود با خواندن این مطالب هستید، اگر به گونه‌ی استاندارد - و نه همچون من که روی میز ولو شده‌ام - نشسته باشید، از کمر و با حفظ راست بودن ستون فقیر فُقرات، 30 درجه به سمت جلو خم شوید و سپس بالا تنه را به میزان محسوسی به طرف راست متمایل کنید ....

می‌گفتم. در یکی از همین حرکت‌های ورزشی در قسمت سر و گردن بودم که با مخ به ملاج این میله‌ی مورب برخورد کرده و هر دو از جا پریدیم.

پسر : مگه ....

حرفش نیمه تمام ماند. مرد لاغر اندامی با موهای فر و سبیل کوتاهی، با یک لحن کوچه بازاری داد زد : سه و نیم فلان جا، بپره بالا.

ما هم گوش فرا داده و پریدیم. چنان هر دو به شتاب مشغول انجام عمل پریدن شدیم که بنده ساک ایشان را برداشته و او کوله‌ی مرا؛ دست بنده زیر بغل ایشان جا ماند و پای او لای بند ساک. از همین رو پرش کامل شده و هر دو دقیقا با صدای گروپ بر زمین نقش بستیم. این یعنی هر دو هم مسیر هستیم .....

کلاً شرکت‌های اتوبوس رانی علاقه‌ی شدیدی به حروم کردن جوهر دارند. در این چند ساله جز تک و توک دفعاتی، در اکثر موارد ندیدم اطلاعات روی بلیط به کار بیاید. مثلاً شماره‌ی صندلی اینجانب 5 بوده اما وقتی به زور از میان جمعیت و ازدحام ایجاد شده جلوی ورودی باریک اتوبوس گذشته و وارد آن سفینه شدم، دیدم تا شماره‌ی 20 پر شده است. جالب اینکه برخی از هم وطنان عزیز بلیط هم نداشتند. بنده هم وقتی دیدم برای تطابق شماره‌ی بلیط و صندلی، باید یک معمای جانشینی پیچیده را حل کنم - چون هر کس، هر جا گیرش آمده بود نشسته بود - و راننده هم ظاهرش خیلی آرام نبود، همانجا نشستم. ترسیدم تا به خود بیایم، همه جا پر شود، و من با اینکه بلیط از قبل رزرو شده دارم، از ماشین به بیرون هدایت کنند.

یه صدای آشنا : ببخشید! اینجا جای کسیه؟

همان پسر بود. با سر گفتم نه و در دل خدا خدا می‌کردم. همیشه وقتی فردی پشت هم با این حقیر برخورد می‌کند، تا مدت‌ها، نقش ثابتی را در زندگیم پیدا می‌کند. جالب آنکه فاصله بین رخدادها با ماندگاری فرد مورد نظر، رابطه عکس دارد. اتفاقات نزدیک‌تر = ماندگاری بیشتر.

با تمام هل زدن‌ها که در سوار شدن به خرج دادیم اما باز نیم ساعتی را علافی کشیدیم تا باقی مانده‌ی صندلی‌ها پر شود. پسر که بی‌هوش شده بود و من هم خوابم گرفته بود. کم کم نفهمیدم چی شد.

 

صدای کلفت : آقا! پاشو می‌خوام مسافر بزنم. آقا!

من : کیو بزنی؟

با صدای مهربان راننده چشمانم را باز کردم. جایتان خالی، یک فروند سبیل دسته موتوری را در فاصله 30 سانتی خودم دیدم. بدبختانه به ترمینال رسیده بودیم؛ چون از قبل، آشنایان دنیا دیده بارها گفته بودند که دانشگاه در ورودی شهر است و ترمینال در جهتی دیگر. ساعت 9 شده بود. یعنی 1 ساعتی از آغاز ماراتون ثبت نام گذشته بود. با همان حال خوابالوده سریع پیاده شدم. گیج بودم و نمی‌توانستم جهت یابی را درست انجام دهم. از قسمت پارکینگ وارد سالن شدم. مگس پر نمی‌زد.

من : عجب شهری قبول شدیم. هیچ رفت و آمدی بهش نیست؟ این بابا کدوم مسافر رو می‌خواست سوار کنه؟

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۲ ، ۰۹:۲۳

همینطور که به قدم زدن در خیابان ادامه می‌دادیم و بی‌بی مدام تکرار می‌کرد که "حیف چادر نماز نداشت" و از زمان خودش و مضررات لباس‌های جوانان می‌گفت، بویژه که تیپ‌های آن ساعت از روز را در خیابان، پیاده و سواره مشاهده می‌نمود، از جلوی یک بستنی فروشی رد شدیم.

سپیده : آقا میلاد می‌شه بریم یه بستنی بخوریم؟ من خیلی وقته هوس کردم.

آرزو چشم غره‌ای به او رفت : تو با من حرف ....

سریع دستش را گرفتم و کشیدمش داخل مغازه، برای دوستانی که فکرشان هزار جا می‌رود تاکید کنم که دست آرزو را گرفتم. از این مغازه‌هایی بود که دارای میز و صندلی برای صرف در مکان بود تا نیازی به بردن نباشد. به محض اینکه سفارشات را آوردم و شروع به خوردن کردیم، آرزو که نگذاشته بودم جواب سپیده را بدهد با پایش چنان به ساق ما کوبید که از شدت درد بستنی در گلویم گیر کرد و شروع به نفس زدن‌های بریده بریده و سرفه‌های نیمه کاره کردم. مرگ در یک قدمی....

سپیده : اِ خفه شد، آرزو بزن پشتش.

آرزو هم از خدا خواسته چنان از روی حرص با مشت به پشت بنده می‌کوبید که بستنی وامانده از ترس نمی‌دانست کدام سو برود و همانجا سنگر گرفته و درجا می‌زد. یعنی حالم وصف نشدنی بود. به هر بدبختی از مهلکه جان سالم به در بردم.

بی‌بی : عجب قهوه خونه‌ای! یه آبی، چایی، چیزی نداره این بچم خفه شد.

سپیده : بی‌بی! قهوه خونه کجا بود؟

خوشبختانه دیگر بی‌بی جان از فاز لباس فروشی خارج شده بود، اما مدام بازوی مرا می‌گرفت و با مشت به سینه می‌کوبید که : بمیرم ننه، زبونم لال داشتی سَقَط می‌شدیا! این قهوه خونه بود رفتی؟ یه چیکه آب نداشت. زمونه ما همه چی توو قهوه خونه پیدا می‌شد. وای یادش بخیر. یه بار با آقام خدا بیامرز رفتیم صبحونه یه نیمروی باحالی خوردیم. هـــــــــــــــــــی جوونی....

من : می‌گم بی‌بی هم اهل دله ها!

بی‌بی : آره ننه، دل هم خیلی دوست دارم. اون قدیما با شوهرم زیاد می‌رفتیم جیگرکی...

در همین گیر و دار بودیم که دیدم بهتر است برای گذراندن وقت باقی مانده تا شام، راهی را انتخاب کنم تا هم کمتر جیب بیچاره پیاده شود و هم کمی استراحت کنم. یک سینمای 3 سالنه آن سوی خیابان بود.

فیلم اول: مردی که دو تا زن داشت، می‌خواست سومی رو هم بگیرد.

فیلم دوم: مردی که زن نداشت، اما کل خانوم‌های توی فیلم می‌خواستن زنش بشوند.

فیلم سوم: یک مشت مرد و زن که می‌خواستند هم را بگیرند ....

من : عجب بگیر بگیریه! انتخاب با سپیده خانوم، کدوم رو ببینیم؟

همونطور که سپیده به پوسترها نگاه می‌کرد، آرزو آرام به سمت من آمد و نیش‌گون عمیقی از پهلوی این جانب گرفت و زیر گوشم گفت : میلاد! داری با این جوون مردیات کاری می‌کنی همینجا جوون مرگت کنما!

من : خیلی داری حسادت می‌کنیا! بچه مهمونه ...

- : حالا لازم نیست مث پرنسس باهاش رفتار کنی.

4 تا بلیط گرفتیم و رفتیم داخل سالنی که تقریباً پر از خالی بود. در آن میانه‌ها نشستیم و بی‌بی هم که محمود گمشده‌اش به کنعان باز گشته بود، از کنار بنده جُم نمی‌خورد. خوراکی‌ها را به عزیزان سپردم تا در میانه‌ی خوابم، یعنی در میانه‌ی فیلم سراغ بنده نیایند. چشمتان روز بد نبیند، تا آخر فیلم جان کندم. حاضر شدم آن دو ساعت را در لباس فروشی بگذرانم. تا چشمان مفلوک این حقیر گرم می‌شد، بی‌بی سوالش می‌گرفت:

محمود جون اینا چی می‌گن؟ این پسر خوش تیپه کیه؟ بلا به دور این دخترا مرضی چیزی دارن این ریختی شدن؟ آدم خوفش می‌گیره نگاشون کنه....

و هر بار مجبور می‌شدم فیلم را از ابتدا تا آن جایی که مورد پرسش واقع شده بود را برای ایشان تعریف کنم.

دیگر داشت دیر وقت می‌شد. پس زود به یک کبابی رفتیم تا غذای مقوی و مفیدی را به سرعت به بدن لاجونمان برسانیم و به آغوش گرم خانواده و بویژه رخت خوابم برگردم. بی‌بی هم که بی خیال قهوه خانه، ببخشید، بستنی فروشی شده بود، مدام از دختران بَزک کرده‌ی فیلم می‌گفت و استغفار می‌کرد. گویی خودش مرتکب آن افعال قبیحه شده بود.

بی‌بی : محمود بگو برای من دل بیاره و خوش گوشت.

محمود، یعنی من : مادر جان اینجا کبابیه نه جیگرکی.

سپیده : ببخشید آقا میلاد! 1 سوال داشتم. الان از رشته ریاضی راضی هستید؟ چطوریه؟ چقدر باید رتبه بیارم تا قبول شم؟ چه دانشگاهی برم بهتره؟ اصا برم؟ ....

من : این الان یه دونه سوال بود؟ اگه به ریاضی علاقه دارید باید بگم خیلی سخته، اصاً رو دید ریاضی دبیرستان حساب نکن، یه دنیای دیگس. نمی‌تونم اینجوری توضیح بدم برات. باید دیده باشی درسارو تا بفهمی چی می‌گم. اما اگه خیلی علاقه داری بعداً بیشتر برات توضیح می‌دم...

بعد از چند وقتی غذای خوبی خوردم. دخترها که خیلی اهل این مواد پر کالری نبودند و بی‌بی هم دندان درست و حسابی نداشت. پس روی هم 1 سیخ و نیم نصیب دو فرهیخته‌ی جمع شد، 5 تا بی‌بی جان و 10 تایی هم این حقیر مورد استفاده قرار دادم. موقع خارج شدن یکهو پایم به چیزی گیر کرد و با ملاج کف پیاده‌رو ولو شدم. چنان صدایی دادم که همگان برای مشاهده‌ی منبع صدای انفجار، برگشتند. فقط سریع خودم را جمع کردم تا کسی فرصت پیدا نکند شرحی تصویری از این عملیات را در خبرگزاری‌های اینترنتی به سمع و نظر دنیا برساند. آرزو هم که با غرغرهای همیشگی کمکم می‌کرد زیر گوشم گفت : این واسه این بود تا دیگه با این چش سفید دل ندی قلوه بگیری.

من : ها؟!

بی‌بی : ننه دل نداشت که. جیگرکی اینجوریشو ندیده بودم. زمان ما توو جیگرکیا ده جور چیز پیدا می‌شد. معلوم نیست با این گوسفندا چی کار می‌کنن، جیگرش خیلی سفت بود. طرف اصا این کاره نبود. اما شب باصفایی شده‌ها، خب کی قیلون دستشه؟

من : مادر من نگو اینارو، بدآموزی داره جلو خواننده‌ها!

به هر زوری که بود و با شنیدن پشت سر هم "چه جیگرکی بی‌خودی" و "قیلون چی شد؟" به خانه رسیدیم. دم در، در حالی که مشغول به انجام آداب طولانی خداحافظی ایرانی بودیم، بی‌بی گفت: جای مهشید بچم خالی بود. اینبار اونم بیار محمود.

من : مهشید کیه دیگه؟

سپیده : این اسمو تا حالا از بی‌بی نشنیده بودم!

حالا من مهشید از کجا گیر بیارم؟ شما خوانندگان محترم مهشید در دست و بالتان نیست؟

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۲ ، ۱۲:۵۳

اولین تابستان بعد از ورود به دانشگاه را تجربه می‌کردم. تابستانی با آغازی تلخ. پس از گذراندن دو ترم سخت و سنگین، درگیری با برخی دوستان همکلاسی، و آخر سر هم مشروطی جانسوزی که دوستان همراه با سینمای خانگی از ماوَقَع آن مطلع می‌باشند. از آن بدتر آن سال، آغاز سال کوشش‌های خواهر گرام برای شرکت در رقابت‌های فشرده‌ی کنکور بود و از همین ابتدا شروع به برنامه ریزی و جمع‌آوری منابع کرده بود تا اگر قبول هم نشد، دست کم رتبه‌اش قابل پُز دادن پیش سپیده باشد. از این رو بنده را به طور غیر رسمی و بدون حقوق، به عنوان مشاور تحصیلی خود منسوب کرد. مشاوری بدون هیچ گونه اهرم فشار، مانند ماری بدون نیش. به همین خاطر با آنکه احتیاج زیادی به آرامش در این روزهای پر مخاطره داشتم، وقت و بی‌وقت روی اعصاب داغون ما پیاده‌روی می‌کرد. جالب آنکه برای یک کنکور الکی، چنان خدماتی از سوی خانواده برای آرزو، نور چشم خانه مشاهده نمودم که حتی نیمی از آن، در سخت‌ترین بیماری‌ها برای این حقیر دیده نشده بود.

(صبح یکی از روزها) مادر : میلاد! پاشو مرتیکه. مرد انقدر می‌خوابه؟ لنگ ظهر شد، پاشو بینم.

به زور ساعت را نگاهی کردم، هنوز هفت هم نشده بود.

من : مادر من، عزیز من، هنوز صبح نشده، ظهر کجا بود؟ تا دیشب مرد نبودم، چطور شد یهویی؟ خواهش می‌کنم بزار بخوابم.

- : پاشو فلان فلان شده مگه با تو نیستم؟

یعنی حسرت یک خواب خوش بر دلمان ماند.... . با هر فلاکتی که بود برخاستم.

- : جانم مادر جان؟

- : برادر شوهر زن‌عموی دایی مادر سپیده فوت کرده.

- : به من چه؟ زنگ بزنید نش کش.

- : بی‌شعور دارم حرف می‌زنم. سپیده مونده خونه پیش مادر بزرگش، مامانش اینا هم رفتن شهرستان، گفتن حواسمون به این بچه باشه.

- : خب؟!

- : خب و زهر مار. آرزو این چند وقته خیلی خسته شده، دستشو بگیر ببرش یه چرخی بزنه بچه.

- : مادر من، اولا این هنوز کاری نکرده، از چی خسته شده؟ بعدشم اینا چه ربطی به هم داشت؟

- : فشار رو بچمه. این الان فکرش درگیره. همه مث تو نیستن که بی‌خیال و ول باشن.

- : فکرش؟! قسمت فکر کردنش که با منه.

- : نپر توو حرفم. برو هم این بچه یه چرخی بزنه، هم سپیده رو هم ببرید، تنهایی دلش نگیره.

- : الان برم؟

- : آخه تو چرا انقدر خنگی؟ همه پسر دارن، منم پسر دارم. کی الآن می‌ره بیرون؟ دم غروب برید که یه شامی هم بهشون بدی.

- : ممنون از لطفتون مادر جان. خب اینارو دو ساعت دیگه نمی‌شد بگی؟

- : آره اما جارو هم مونده.

- : جاروی چی؟

- : چی و کوفت، چی و درد، چی و مرض. کلفت گیرآوردید دیگه، آره؟ هی بشورم، بسابم، جم کنم. یه کمک بدی قرآن خدا غلط می‌شه؟ پسر بزرگ کردم عصای دست باشه، ببین پرو پرو. عجب زمونه‌ای شده!

- : من نوکرتم هستم، تا حالا کی کمک می‌کرده؟ اون آرزو که دست به سیاه و سفید نمی‌زنه. ولی آخه این وقت صبح؟

- : حالا یه کمکی کردی باید منت بزاری سر مادرت؟ وظیفت بوده. بعدشم درآد چشات، آرزو بچم درس داره.

- : بنده بی‌جا بکنم مادر من. تازه درس نداشتنشم دیدیم.

- : جواب منو می‌دی؟ همش یه کار ازت خواستما .... !

- : گریه نکن، باشه، غلط کردم.

تا بعد از ظهر درگیر نظافت منزل بودم. از گردگیری و جارو تا شستن و شیشه پاک کردن و ... . یعنی جانی در این تن بی‌جان بنده‌ی بی‌رمق نمانده بود. لباس پوشیدیم و راه افتادیم به سمت منزل سپیده اینا. دم در وقتی خواستم زنگشان را بزنم آرزو محکم مچ دستم را گرفت که: میلاد اگه جلو این دختره خودشیرین بازی دربیاری، چنان می‌زنمت که یکی از من بخوری یکی از دیوارا! حالا زنگو بزن.

سپیده : بله؟

من : میلادم، با آرزو اومدیم ببریمت یه چرخی بزنیم.

- : ممنون آقا میلاد (اینو با یه ذوقی گفت). اما مادر بزرگم تنهاست.

- : خب ایشونم بیارید.

- : اما ...

- : اما نداره، اومدیدا، منتظریم.

و ای کاش.....

سپیده : سلام آقا میلاد، خوبید؟ این مادر بزرگم بی‌بی جانه.

آرزو (با اخم‌های گره کرده) : آقاشون خونشونه.

من : سلام مادر جان.

بی‌بی : اِ، سلام، محمود اومدی؟

سپیده : بی‌بی! ایشون آقا میلاده، محمود که 20 سال پیش مُرد. ببخشید آقا میلاد، بی‌بی کمی حواس پرتی داره، بنده خدا 107 سالشه.

آرزو : یا حضرت فیل! بزنم به تخته خوب مونده‌ها، خیلی هم فرزه ماشاالله. (بعد با کمی نیشخند) می‌گم میلاد، واسه تو خوبه ها، جفتتون حواس پرت، عجب زوج با تفاهمی می‌شید.

سپیده : وا، نگو آرزو، دلت میاد؟

آرزو (با اخم‌های بیشتر گره کرده) : داداش منه، خودم تعیین می‌کنم دلم بیاد یا نه.

به هر حال به اتفاق دوستان به راه افتادیم برای متر کردن خیابان‌ها. عجب شبی بود. از آنجا که آدم با خانوم جماعت نباید با جیب خالی جایی برود، تمام پس‌انداز این یک ساله را که با عملگی بدست آورده بودم به همراهی فراخواندمش که هیچی از آن عرق‌های جبین نماند... . قرار شد ابتدا کمی مغازه‌ها را مورد زدن دید قرار دهیم. از من به پسرهای عزیز نصیحت، در این موارد از نزدیک شدن به هر مکانی که احتمال فروش اجناسی در آن می‌رود، به شدت خودداری کنید. دید زدن همان، و افتادن در دام یکی از ویترین‌های پر زرق و برق همان.

بی‌بی : محمود جون! این مغازه چیه؟

من : مادر جان! میلادم. محمود دیگه کیه؟

سپیده : نوه عموشه، 20 سال پیش فوت کرده. از عکسایی که من ازش دیدم، تنها شباهتش به شما مرد بودنشه.

من : (با خودم می‌گویم) امروز این دومین دفس که یکی به من می‌گه مرد، خدا به خیر کنه. (از اینجا را بلند می‌گویم) خدا رحمتش کنه. بی‌بی، اینجا لباس فروشیه.

بی‌بی : پس چرا لباس توش نیست؟

- : (!) پس اینا چیه بی‌بی؟!

- : خدا مرگم بده، اینارو می‌پوشید؟ محمود جون ما که گدا نیستیم اینارو بپوشیم. پاره پوره، بی آستین، زیر و رو باز، مثل یه تیکه پارچه که سر و تهش رو بدوزی. اینارو ...... ها هم نمی‌پوشیدن (بنابر مسائل اخلاقی مجبور به سانسور شدم). زمون ما لباسا اینجوری نبود...

آرزو : داداش ما می‌ریم یه نگاهی بکنیم.

من : اما ...

و بی آنکه حرفی از دهان این بنده حقیر خارج شود آن دو جوان فرهیخته با سر به داخل هدایت شدند و من ماندم و تاریخچه‌ی لباسی که استاد بزرگ تاریخ و تمدن ایران برایم بازگو می‌کرد. نگاه کردن آن دو جدای جر و بحث‌های همیشگیشان که آبرویی برایمان باقی نگذاشت و 2 ساعت وقتی که تلف کرد، به بنده نیز حدود 400، 500 تومانی از پول رایج مملک، خسارت وارد نمود. از همه جالب‌تر بی‌بی جان بودند که هر 5 دقیقه می‌گفت: "محمود جون اینا چادر نماز ندارن؟" و می‌رفت و یک لباسی می‌آورد و درباره‌ی بی‌حیایی آن سخن می‌گفت.

 

ریش قرمز

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۲ ، ۱۱:۰۹

ترم دوم نیاز شدیدی به جزوه‌ی یکی از دختران کلاس پیدا کرده بودیم، اما اینجانب نه روی صحبت با خانوم‌ها را داشتم و نه پس از آن دست گل یاسر جان می‌شد نزدیک این بزرگوار رفت. ترم قبل، ایشان با اختلاف نیم نمره، مفتخر به کسب مقام نایب قهرمانی در بازی‌های المپیک پاییزی خر خوانی شدند و همیشه این را از چشم من می‌دیدند.   (!)

یاسر عزیز هم که ترم پیش ریاضی1 را افتادند و از آنجا که احتمال زیاد دانشجوی ریاضی بین شما عزیزان نیست باید اضافه کنم که این درس پیش نیاز بسیاری از دروس دیگر می‌باشد، لذا از حضور این قهرمان در کلاس محروم بودم و کسی را نداشتم تا جلو بفرستم. از آنجا هم که نسل پسرها در اقلیم نیمه جنگلی دانشگاه رو به انقراض است، پسر زیادی برایم باقی نمانده بود. پس به همان دوستان محدود و بسیار درس خوان سپردم تا اگر به هر طریقی جزوه‌ای به دستشان رسید، این کتک خورده‌ی الهی را از یاد نبرند.

چیزی به امتحان نمانده بود. در راهرو ایستاده بودم و در حال خودم بودم که با شُک وارده از ضربه‌ی شدیدی به پشتم از جا پریم. مثل همیشه یاسر عزیز بود.

یاسر: بیا اینم جزوه، حالا پیش خواننده‌ها هی پشت من بد بگو.

من: اِ، گرفتی؟ پسر زودتر این کارو می‌کردی خب، اصا چه جوری گرفتیش؟

- : بعدا می‌گم، فعلا برو زود کپی کن تا نیومده.

- : هان!

- : هان و ... . رو میزش بود، هیشکی هم نبود توو کلاس، برو دیگه الان میاد.

- : دیــــــــــــــــــــــــــــوانه! این همینجوری دستش به من برسه تیکه تیکم می‌کنه، اینجوری همینجا زنده زنده آتیشم می‌زنه. برو بزار سر جاش.

- : اصا خوبی به تو نیومده. منو باش چه آرتیس بازی درآوردم این وسط.

- : قاطــــــــــــــــی! ممنون از کمکت، ته راهرو داره میاد، برو بزار سر جاش.

یعنی با سرعت 3 کیلو در ثانیه، وزنم رو به کاهش بود. خوشبختانه آن گرامی متوجه عملیات فوق سری و البته احمقانه‌ی این رفیق محترم نشدند و فقط نگاهی تلخ که با هیچ شیرین کننده‌ای قابل هضم نبود را تحویل بنده دادند. به هر روی، ظهر روز قبل از امتحان، نسخه‌ی کپی به دست ما رسید و با برنامه ریزی این حقیر، تا صبح باید بالای جزوه جان می‌کندم. به محض ورود به اتاق دراز کشیدم و به یاسر سپردم تا یک ساعت بعد مرا صدا کند، که ای کاش خواب به خواب می‌رفتم. چشمانم را که باز کردم همه جا تاریک بود.

من (در حالت نیمه خواب) : یاسر! مگه قرار نبود صدام کنی؟

یاسر (با جمله‌هایی نصفه نیمه که توسط بنده باز سازی شده تا بتوانید مطلب را متوجه شوید. برای مثال می‌توانید ابتدا کلمات جمله‌ی بعدی را یکی در میان بخوانید) : شرمنده میلاد جان. می‌دونی چی شد؟ نشسته بودم پای اخبار که یهو بوی سوختگی اومد. تا به خودم بجنبم، نصف غذا زغال سنگ شد. بعد از ناهار هم دو دقیقه اومدم بشینم یه نفس بگیرم که یادم افتاد کتری رو گازه. خوشبختانه به این یکی به موقع رسیدم. دیگه همش توو این استراسا بودم، بعدِ غذا سنگین هم شده بودم، خوابم برد.

هیچی، بلند شدیم تا یک عدد چایی بزنیم و تا هر جا که می‌شود درس را جلو ببریم اما ....

من: مگه چایی نزاشتی؟

یاسر: آره اما تشنم بود. می‌دونی که؟

خسته بلند شدیم و رفتیم به سمت جزوه‌ها، اما هر چه بیشتر گشتم، کمتر آن اوراق بهادار را یافتم. یعنی همینجوری برایمان می‌بارید. یک ساعتی لای کتاب دفترهای بسیار اندک خود زانوی غم در آغوش گرفته بودیم که

یاسر: چته؟ مگه فردا امتحان نداری؟

آمدم تا جوابش را بدهم که دیدم تعدادی از برگه‌های جزوه در دستان آن بلا گرفته است.

من: اینا دست تو چی کار می‌کنه؟

- : هیچی، این وسط بود، منم از دو تاش برای آوردن قابلمه استفاده کردم، 3تا زیر قابلمه، 2تا آوردن کتری، چندتایی که جای خالی داشت برای چرک نویس و .... . بینم دست خط کیه انقدر قشنگه؟ حیف نیست اینارو به عنوان کاغذ باطله استفاده می‌کنی بی سلیقه؟

(!)

ما هم با خیال راحت به سمت جای خود رفتیم تا دست کم خوابمان را از دست ندهیم. فردا صبح هم بسیار خونسرد بلند شدیم و راه افتادیم به سمت جلسه. سر جلسه تا جایی که سر کلاس یاد گرفته بودم نوشتم. از شانس خوب ما، آن روز خود استاد حضور نداشتند و مراقب ما هم بسیار جو گیر تشریف داشتند، لذا برگه‌ی اسامی را دست گرفته و با کارت دانشجویی، تک تک بچه‌ها را چک می‌کرد. همینطوری که فکر می کردم و به حافظه‌ی تعطیل خود فشار می‌آوردم، نوبت به بنده رسید. اما به محض درآوردن کارت، دسته‌ای کاغذهای مجهول الهویه نیز برای بدرقه‌ی کارت از جیب مبارک خارج شد.

مراقب: مچت رو گرفتم. اینا چیه؟

من: بابا مگه دزد گرفتی؟ آروم‌تر، دستم کنده شد. چه می‌دونم چیه.

مراقب: حالا معلوم میشه.

برگه‌ی بنده توقیف و برگه‌ها ضمیمه شد و اینجانب با شرط خارج نشدن از کشور آزاد شدم. وقتی به اتاق آمدم یاسر تا من را دید گفت: چطور شد؟ به دردت خورد؟

من: چی؟

- : تقلبا دیگه. تا صبح طول کشید آمادش کنم، خوابم برد نشد بهت بگم.

- : چی؟ ........... آره خیلی به درد خورد. ممنون.

هفته‌ی بعد نمره‌ها آمد. 10.5 که با توجه به تقلبی که کرده بودم صفر رد شد و جایزه‌اش یک تعهد کتبی جهت ابراز پشیمانی برای جلو گیری از اخراج قریب الوقوع اینجانب بود.

 

تمام آن روزها از پیش چشمم می‌گذشت.

یکی از بچه‌ها: یه دست دیگه می‌زنی؟

من: نه، برم بلیط بگیرم. باید برم خونه.

- : الان؟ دو روز دیگه امتحان داری.

- : می‌دونم.

و در فکرم تنها دو چیز چرخ می‌خورد. تحمل لیچارهای خانواده به خاطر افتادن پیاپی یک درس و تصمیم برای اینکه اینبار در طول ترم درس بخوانم.

به امید عملی شدن این تصمیم....

 

ریش قرمز

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۲ ، ۰۱:۵۶