گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گم‌شده» ثبت شده است

پاسخی ناچیز به یک چالش

که ذات نوشتن خود بیشترین علت این تمایل بود، تا خود حس حضور در این اتفاق.

۱۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۵۰

بی تو در عهد بوق مانده‌ام؛ بیا که سال من با تو نو می‌شود ...

 

ریش قرمز

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۳۱

در طول زندگیمان، همیشه افکار و اوهام و رفتارمان را به دیگران اثبات و یا حتی تحمیل می‌کنیم؛ اما برای یک لحظه هم که شده، درباره‌ی آن‌ها اندیشه نمی‌کنیم.

 

ریش قرمز

۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۵ ، ۱۸:۴۲

موضوع نیت در شهادت را، بیشتر به عنوان یک خطر فردی و شخصی یادآور شدم، تا در جانبازی‌ها و ایثارهایمان، به درجات بی‌نهایت آن دست پیدا کنیم، و نشود که بعد از دادن همه چیز، ببینیم هیچ چیز، و یا چیز بسیار اندکی بدست آورده‌ایم. اما خطری بزرگ‌تر و مهم‌تر، در بُعدی بالاتر از خود فرد، و در سطح کلان نیز، در این پوستین‌زدگی وجود دارد، مبنی بر اینکه، اکثریت بر این باور هستند که شهادت فقط کشته شدن در جنگ است! این در حالی است که بر اساس آیات و روایات، کشته شدن در جنگ، تنها یکی از راه‌ها و شکل‌های شهادت است.

همانطور که همه ممکن است شنیده باشند و بدانند، شهادت برای مجاهدین فی سبیل الله است؛ که قسمت دوم این عبارت، به طور خیلی خلاصه بحث شد. بخش جهاد نیز، دارای ژرفای بسیاری بوده و جای بحث زیادی دارد. اگر گذرا و کوتاه بخواهیم به این موضوع بپردازیم، شاید بهتر باشد تا از این نکته آغاز کنیم که جهاد به معنای تلاش و کوشش است، و در زبان عربی، جنگی که ما مد نظر داریم، دارای واژه‌ی دیگری به نام قِتال است. جنگیدن در راه خدا و در حفظ و دفاع از سرزمین و مقدسات و ... که همان قتال در راه خدا می‌باشد، تنها یکی از ابعاد جهاد است. جهاد تمامی فعالیت‌ها و تکالیف که در راه خدا و تقویت و حمایت دین خدا و حقیقت، و برای رضای خدا انجام می‌شود را در بر می‌گیرد؛ و لذا نه فقط کشته شدن، که گاهی مُردن هم درجه‌ای از شهادت را به خود اختصاص می‌دهد. جدای بحث معناشناسی واژگان، این تعبیر از احادیث و حتی آیات نیز قابل استخراج و مشاهده است.

احادیث معتبری هستند، که به مُردن در انجام برخی امور حتی به ظاهر روزمره، اما با نیت درست، لفظ شهید داده‌اند.

آیاتی هستند که وقتی از جهاد، حتی به معنای قتالش صحبت می‌کنند، علاوه بر نثار کردن جان، از راه‌های دیگری مانند خرج کردن مال هم سخن می‌گوید.

یا در برخی آیات، سلاح جهاد را اصلاً کلام معرفی کرده، و نه رزم افزار. یعنی امر به جهاد کرده، اما با بحث و کلام و منطق و قرآن.

یا در برخی آیات، وقتی به زمان و مکانش رجوع می‌کنیم، اثری از هیچ جنگی مشاهده نمی‌کنیم. و در مواردی نه تنها کشته شدگان، بلکه حتی مُردگان در آن دوره را با لفظی مورد اشاره و بشارت قرار می‌دهد، که در آیات دیگر، به شهدا نسبت داده است.

و یکی از خطرهای مهمی که معنی کردن، یا دقیقترش، محدود کردن جهاد به جنگ تن به تن، در پی دارد، می‌تواند غافل شدن از دیگر سنگرها باشد. وقتی تمام توجه‌ها تنها به سنگرهای فیزیکی و جنگی است، و همه تنها شوق پر کردن همان مواضع را داشته باشند (چراکه فقط همین یک راه را برای رسیدن به شهادت باز می‌بینند) موجب خالی شدن دیگر سنگرها (از اقتصادی گرفته تا فرهنگی و ...) می‌شود. تنها در سنگر رزمی مجاهد و متدین بودن، و خالی گذاشتن دیگر عرصه‌های اجتماعی و یا حتی فردی، و سقوط آن‌ها، حتی ممکن است، سنگر رزمی را نیز با شکست روبه‌رو کند.

 

ریش قرمز

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۰

در هر زمان و مکانی، برای هر انسانی، با هر دیدگاه و تفکری، یکی از خطرناک‌ترین گردنه‌ها، تهی شدن معیارها و ملاک‌ها و مفاهیم، از درون‌مایه و معنای خود است. ما دانسته و ندانسته، به گونه‌ای حول بُعد شهادت طلبی بزرگانمان مانور داده‌ایم، که وقتی با اذهان عمومی و گاهی خصوصی افراد، بویژه جوانان روبه‌رو می‌شویم، شاهد هستیم که این مهم، تبدیل به هدف شده، و علت اصلی آن هم عدم شناخت درست این مفهوم است. ممکن است این پرسش پیش بیاید که مگر هدف بودن شهادت خوب نیست؟! مگر بزرگان و شهدا در پی رسیدن به شهادت نبوده‌اند؟ مگر شهادت نیست که والاترین عبارات را در قرآن و احادیث به خود اختصاص داده است؟!

مسئله دقیقاً در همین نکته است. شهادت به چه معنا و به چه صورت، و از نظر چه کسی؟ آیا اینکه از دید عوام، و یا مرکزی به نام بنیاد شهید، پسوند شهادت بر کسی قرار بگیرد به معنای شهید شدن اوست؟ و صرفاً کشته شدن در نبرد و جنگ یعنی شهادت؟ که اگر اینگونه باشد، آیا جز این است که دشمنان، و برای نمونه، داعشی‌ها نیز، به کشته شده‌های خود شهید می‌گویند؟!

نکته‌ای که به آن دقت نمی‌شود این است که بزرگان ما، شوق شهادت داشته‌اند و نه اینکه به قصد شهادت کاری بکنند. شهادت به کسی می‌رسد که در راه خدا و حق، و به هدف انجام وظیفه در راه حق و حقیقت و خدا حرکت می‌کند. شهادت مقصد نیست، مزدی است که در مقصد به فرد می‌دهند. مسئله این است که باید نیت و هدف، خدا و رضای او باشد، و در این راه آرزومند باشیم که با عنایت خدا، چنان به وظیفه و تکلیفمان عمل کنیم، که مستحق شهید شدن باشیم. شهدا به قصد کشته شدن کاری نمی‌کردند، نمی‌رفتند که بمیرند؛ می‌رفتند تا تکلیف خود را انجام دهند. تکلیف در مردن نیست، آماده بودن برای شهادت این نیست که هدفت مردن باشد، برعکس، تا جای ممکن سعی در زنده ماندن می‌کند تا وظیفه‌اش، و امر سرورش روی زمین نماند؛ مولایش تنها نماند؛ زنده بماند تا کارهای بیشتری انجام دهد؛ افراد مُصلح تربیت کند (چه در رده‌های مختلف، و چه به عنوان جایگزین خود بعد از کشته شدنش)، و ... و آن هنگام که تنها راه خدمت رسانی و انجام وظیفه، دادن جان است، بی ترس و تردید، جانش را هم بدهد. آیات و احادیث به کشته‌ای شهید می‌گویند که برای خدا و در راه خدا و به نیت انجام تکلیف و در راه انجام تکلیف، جان داده باشد؛ و هر نیت غیر از این، مصداق همان کشته راه الاغ است که در یکی از جنگ‌های صدر اسلام رخ داد.

این‌ها را نه برای قضاوت افراد و جوانان مشتاق می‌گویم، که نه صلاحیت و شرایط این کار را دارم، و نه عددی هستم؛ تنها می‌خواهم به پوستین زدگی دچار نشوم و نشویم. فقط شور و هیجان در کار و اعمال و نیاتمان نباشد، و بدانیم که دقیقاً کجای راه ایستاده‌ایم و به کجا می‌رویم.

مایی که مدام از مقام والای شهدای بسیاری که داریم می‌گوییم، تا چه حد در رفتار و افکارشان دقیق شده‌ایم و به آن‌ها شبیه (البته جز موارد اندکی که اکثراً هم در حد مرحله سطحی روزمرگی و روابط کلی اجتماعی و خانوادگی‌شان محدود شده، که همین هم خوب است، اما کافی نیست، و نیاز به عمق‌بخشی بیشتر دارد)؟ تا چه حد از وظایفی که به گردن داریم اطلاع داریم؟ تا چه حد شوق شهادتمان جای خدا را برایمان گرفته؟ تا چه حد خودخواهی و منیتمان، مقابل فرمان مافوقمان ایستاده (که در سطوح مختلف زندگی، از روابط عادی اطرافمان گرفته، تا رده‌های بالا، وقتی فرمان و امر و هدایتی ابلاغ می‌شود، هر واژه و بحث و جدلی در دهانمان می‌چرخد، جز چشم)؟ تا چه اندازه برای آن مبارزه که برایش سر و دست می‌شکنیم، آمادگی کسب کرده‌ایم و توانایی داریم (که گاهی دیده می‌شود کمکی که نیستیم، خود مانعی بر سر پیروزی هستیم و فقط خودی‌ها را به کشتن می‌دهیم)؟ تا چه حد سرباز مفیدی هستیم و سربازان مفید جمع کرده‌ایم؟ و ...

تنها داد شهادت سر دادن، راه رسیدن به آن نیست ...

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۰۱:۵۰

پیش‌گفتار: همهمه - یک بام و دو هوا.

در روزهایی هستیم که آمیخته به ایثار و شجاعت و جهاد و شهادت شده؛ چه از نظر ایامی که به نام سرور شهیدان است، و چه از نظر شهیدانی که گهگاه به میهن باز می‌گردند.

در زمانی که اولین کاروان‌های جوانان عاشقی که در سکوت رفته بودند، و حال پیکرشان بازگشته بود، ولوله‌ای در بین مردم افتاد. کاری به بحث‌های بین مخالفین و موافقین این امر، که همیشه خدا و از ابتدای آفرینش، بر سر هر موضوعی با احساسات فوران یافته شروع به مجادله می‌کنند ندارم، و این زمان را که پس از گذشت مدتی نچندان زیاد و کم از آغاز این اتفاقات، کمی از هیجانات موافق و مخالف کاسته شده، بهتر دیدم در مورد موضوعی به مراتب مهمتر فکر کنیم. مسئله‌ای که سالیان سال است از آن صحبت می‌شود، اما در سکوت فرو رفته است. بله، با آنکه نامش بارها و بارها به زبان جاری می‌شود و خواهد شد، اما کمتر در مورد آن می‌دانیم، و یا خواسته‌ایم که بدانیم؛ و آن جهاد و شهادت است. دو واژه‌ای که نسل در نسل با آن‌ها بزرگ شده‌ایم و در جانمان رسوخ پیدا کرده، اما فقط به تکرار حرف‌هایی کلی و تکراری از آن بسنده کرده‌ایم و با وجود سخنان و منابع فراوانی که به عمق این مطالب پرداخته‌اند، اما مانند همیشه، حس و حال رجوع به آن‌ها را نداشته و نداریم.

در میان تمام شور و هیجانی که در بین مردم پاکدل شعله‌ور شد، مبنی بر آنکه دختر و پسر و پیر و جوان و زن و مرد، خواهان پیوستن به مدافعین و مبارزین بودند، و اکنون نیز، هستند کسانی که به دنبال راهی برای رفتنند، شاهد مغفول ماندن اصل این مفاهیم بودم. مفاهیمی که همه در کلامشان به آن استناد می‌کنند، و واقعاً از دل و جان به آن اعتقاد دارند، اما معلوم است که به درستی با آن آشنایی ندارند، چرا که جهاد را در قتال می‌بینند، و شهادت را هدف. این بدان معنا نیست که خود عالم به معنای ژرف این مفاهیم باشم، اما بد نیست به عنوان یادآوری برای خودم هم که شده، برخی زوایای جامع‌تری از این مفاهیم را ببینیم.

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۳

ما چنان که باید و شاید خودمان نیستیم. نه آنکه از خود دور باشیم، و یا تهی؛ بلکه از همه عالم و آدم غافلیم. از خود خویشتنمان گرفته تا برگ‌های آغشته به رنگ‌های رونده به سوی پاییز. ما غافلیم از هرآنچه که بودن ما را تضمین می‌کند، و یا وجود ما، ضامن هستی و آفرینش آن‌هاست. ما در تقابل هر روزه‌ی روزگار و روحمان، نه این را یاری می‌کنیم، و نه آن را برمی‌گزینیم. ما غافلان راه بودن، به سراغ راه سومی رفته‌ایم که نه راه است و نه بی‌راه؛ بلکه راه بی‌خیالی غیراختیاری است. راهی که همچون کویر مِه گرفته‌ای را ماند که نه راهی مشخص و سنگ‌چین شده دارد، و نه ستاره و خورشید و ماه و نوری عیان، تا مسیر و مقصد را مشخص کنیم و پیدا. و این بدان معنا نبوده و نیست که هیچ کدام این‌ها نباشند، تک‌تکشان در گوشه و کنار دست و پا و چشم ما گوشه‌ای کز کرده‌اند و چشم دوخته‌اند به هر چه در پیششان در گذر است، اما ابرهای رقیق و ناپیدای بی‌خیالی غیراختیاری زاییده از تراوشات غیرفکری ما، آن‌ها را در بر گرفته و تنها پرده‌ای از نمایش‌های گوناگون پیش چشمان مست ما انداخته است، و سرخوش به رفع و رجوع شبانه‌روزهایمان، هیچ نگران پایان پاییزی که آغاز می‌کنیم نیستیم، که آیا چند جوجه خواهیم داشت؟! و شاید پرسشی که با این حال و روزمان در آینده برایمان پیش خواهد آمد این باشد، که اصلاً یادمان مانده پاییز چه بود؟!

ما تنها پوستینی کج و معوج از آنچه که باید و شاید را مانند شده‌ایم، و دیگر هیـــــــــــــــــــــچ ...

 

ریش قرمز

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۱۹

من به تن دردم نیست

یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا

و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی است

که فرود آمده سوزان

دمبدم در تن من.

 

نیما یوشیج

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۳

زمینی: باز اومدی این بالا به آسمون خیره شدی؟ بیا پایین کلی آت و آشغال خریدم بخوریم حوصلمون سر نره.

مریخی: دلم هوای تازه می خواد. هوای رقیق و سبک و بی اتمسفر فضا، فضای بی انتها. وقتی سفینت رو خاموش می‌کنی و صندلیت رو کمی عقب می‌دی و دستات رو پشت سرت قفل می‌کنی و خیره می‌شی توو ناپیدای انتهای نادیدنی فضا، در بین تمام نورها و تاریکی‌ها، توو اون خلوتگاهی که بی‌حساب و کتاب و اذن، حتی هیچ دنباله‌دار سرگردانی هم پاشو روی سیم رابط حس و حالت نمی‌ذاره. چندتا نفس عمیق می‌کشی و به هیچ چیزی فکر نمی‌کنی؛ سکون و سکوت محضی که صدای نجوای تک‌تک مولوکول‌های معلق اطرافت رو هم می‌شنوی. بعد یه نور و ستاره و منظومه رو انتخاب می‌کنی و آروم به سمتش می‌ری. دور خودت چرخ نمی‌زنی، بی‌هدف بین جاذبه‌های مختلف اجرام اینور و اونور پرت نمی‌شی؛ فقط و فقط به سمت اون نور می‌ری، تا مدام بزرگ‌تر و روشن‌تر بشه و با تمام وجودت این تلألؤ نور رو حس کنی، چون می‌دونی چی می‌خوای و چه می‌کنی و کجا می‌ری ...

زمینی: خِـــــــــــــرچ، خرت خرت خرت ...

خیلی وقت بود این طعمش رو هوس کرده بودم. چرت و پرتات تموم شده بیا یه فیلم جدید دانلود کردم.

 

ریش قرمز

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۲۸

در این سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زند          بــه دشــت پُر مــلال مــــا پــرنـــده پر نمی‌زند

 

هوشنگ ابتهاج

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۲۸