گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

۴۲ مطلب با موضوع «همهمه» ثبت شده است

مثل همیشه وقتی از خیابان‌ها و جاده‌های شهری و بین‌شهری عبور می‌کنم، عنصر همیشه در صحنه و حاضر، بنرها و بیلبوردهای متنوع و مختلف و مزَین به نام‌های نامی انواع سازمان‌ها و بخش‌ها و ارگان‌های ریز و درشت، از فرهنگی و اجتماعی گرفته تا سیاسی و نسبتاً نظامی، در جهت تحقق اهداف و سیاست‌گذاری‌ها و بخشنامه‌ها و دستورات است. از شعار سال گرفته تا انواع و اقسام معضلات و مشکلات و برنامه‌ها و مناسبات و غیره، که بنابر فراخور حیطه کاری و حتی غیرکاری هرکدام از عموم مردم یا بخش‌های دولتی، نسبت به طراحی و سفارش و نصب بنرها و پارچه‌نوشته‌ها و دیوارنویس‌ها، اقدام شایسته‌ای از خود نشان داده و می‌دهند.

بله، اگر نگویم تمام، اما گویا در اکثر فعالیت‌ها و اقدامات و تصمیم‌گیری‌ها و برنامه‌ریزی‌هایمان، در هر سِمت و جایگاه فردی و اجتماعی که هستیم، به هر طریق ممکن، از انواع روش‌های سمبلاسیون استفاده کرده، و حتی گاه و بی‌گاه، آگاهانه آن را ترویج کرده و توصیه می‌کنیم: "کار رو سمبل کن برو". تنها کافی است تا بار مسئولیت و پاسخگویی و فشار روانی جمعی و فردی کار مربوطه از دوش ما برداشته شود، باقی‌اش مشکل من یکی که نیست.

از همین روی، از کارهای سازمان یافته‌تر همچون ادارات و موسسات و ... که با کاغذبازی، گزارش‌سازی، عکاسی‌های صوری، توزیع و نصب بنرها، بزرگنمایی و منم‌منم کردن‌ها، رقابت‌های بی‌حاصل و چشم و هم‌چشمی‌های بین سازمانی و امثالهم، عمده بودجه و انرژی و نیروی کاری و زمان و ... را هزینه کرده تا کارها را رفع و رجوع کنند؛ و هرچه سریع‌تر با ماست‌مالی کردن ترک‌های ریز و درشت، تنها به دادن گزارش نهایی مبنی بر انجام اقدامات مقتضی، به بازرسان احتمالی، از ماموریت‌های سخت و طاقت فرسای محوله عبور کنند و به مرحله بعدی بروند، گرفته؛ تا مسئولیت‌های فردی و شخصی و اجتماعی تک‌تک عوام الناس که خود کارشناسانی همیشه در صحنه و تافته‌ای جدا بافته از قشر اکثریت نابخرد جامعه هستند؛ همه و همه تنها در راستای موجه جلوه دادن کارمان، و تنها، از روی پل گذراندن درازگوش خود شخص شخیص خودمان است.

از مثال‌های افراد عادی و عامی، مانند انتقادات فراوانی که از کم‌کاری‌ها داریم و در جای خود، کم‌کاری که هیچ، اصلاً کار نمی‌کنیم؛ که بگذریم (که بسیار شنیده و دیده‌ایم و پیشترها گاهی در موردش حرف‌هایی زده‌ام)، به مثالی اشاره می‌کنم که همه از خانواده گرفته تا بخش‌های مختلف حاکمیتی و دولتی، به نوعی در آن دخیل هستیم. صحبت‌های ریز و درشتی که در مورد عوارض و معضلات و مشکلات شبکه‌های اجتماعی بیان می‌کنیم، که در باطن عمدتاً اشاره‌مان به همان تلگرام است.

فارغ از بحث درستی و نادرستی موضوعات مطروحه در مورد تلگرام، بیشتر مشکل من این است که چگونه قرار است تنها با برگزار کردن نشست‌های دوره‌ای و نصب بنرهای اصطلاحاً فرهنگی و نصیحت‌های مثلاً دلسوزانه دمادم، این مشکلات را حل کنیم؟!

قبول دارم که فرهنگ‌سازی امری زمان‌بر است (هرچند که فرهنگ را مگر می‌سازند؟!)، و قبول دارم که وقتی به عمر بسیار اندک تلگرام و رشد رعدآسای تکنولوژی می‌نگرم، هیچ وقت نقد "ما اول یه ابزاری رو وارد می‌کنیم بعد به دنبال فرهنگ‌سازیش هستیم" کلیشه‌ای نخواهد شد، و واقعاً هم به این سرعت نمی‌شود کاری کرد؛ اما این در شرایطی است که تنها خود را محدود به تلگرام کنیم، نه مشکلات بوجود آمده. وقتی به مشکلات بیان شده حول و حوش تلگرام می‌اندیشم، بسیار چهره آشنایی را برایم تداعی می‌کنند؛ مشکلاتی که در طول زمان شاید کم و زیاد شده باشند، یا در ظاهر و شکل تغیراتی پیدا کرده باشند، اما بسیار قدیمی‌تر از آن هستند که بعد از این همه سال، هنوز فرصت فرهنگ‌سازی و مقابله با آن را نداشته باشیم. معضلاتی که در یاهومسنجر، سایت‌های چت گروهی و خصوصی، کلوب‌ها و وبلاگ‌ها با چت‌های عمومی و خصوصیشان، گوشی‌های مجهز به مادون قرمز و بعد از آن بلوتوث، فیس‌بوک و امثالهم هم وجود داشتند؛ و موضوع نشست‌ها و تبلیغات آن دوره بودند، و چون در آن زمان ریشه‌کن شدند(!)، به ابزارهایی همچون واتس‌آپ و اینستاگرام و تلگرام و غیره نقل مکان کردند؛ و طبیعتاً هرچه امکانات به‌روزتر، گستره تبعات آن هم بیشتر.

شاید برای همین است که با تمام تلاش‌ها و کارها و هزینه‌های مفید و مضری که انجام شده‌اند، وقتی به ارقام و آمار و نظرات و جلسات و بحث‌ها و ... نگاه می‌کنیم، خود را در یک جامعه فرهیخته‌ی روبه‌رشد بی‌عیب و نقص، با ساکنانی روشنفکر و قانون‌مدار و بافرهنگ می‌بینیم، اما گویا فقط روی کاغذ ...

من هم در اینجا، بدون ریشه‌یابی، هدف گذاری، تحلیل موقعیت، بررسی شرایط، تخمین عوامل و عوارض، پیشبینی شرایط پیش رو، کارشناسی طرح‌های احتمالی، واقع‌بینی در طرح‌های پیشنهادی، تعیین مسئولیت و مدیریت و برنامه‌ریزی، اقدام موثر و دوری از رقابت‌های کاذب، نظارت و بازرسی کافی و مناسب و صحیح، و تمام هرآنچه برای تحقق بخشیدن به یک امر و مقوله لازم است، تنها با گرفتن وجهه‌ای حق به جانب، کار را سمبل کرده و رفع زحمت می‌کنم.

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۱۶

با این که سال‌هاست بنابر دلایل مختلف از خیلی کارها مانند نوشتن دست کشیده بودم و نمود بارز آن را نیز در ماه‌های اخیر به نمایش گذاشته و حتی برخی نوشته‌های بر روی کاغذ و یا تایپ شده قدیمی و جدید را هم از بین برده بودم، اما این چند روز خبری چنان درگیرم کرد که هرچه نوشتم و پاک کردم، نتوانستم از کنارش عبور کنم؛ آن هم در یکی از پر مخاطره‌ترین و مهم‌ترین و تاثیرگذارترین بخش‌های جامعه که سال‌هاست بر روی جزییات و کلیات آن بحث و نقد و جدل بوده و هست و احتمالاً خواهد بود. بویژه که مدت قابل توجهی است که کلاً در این ممکلت، انتقادات بیشتر موجب عادی شدن مشکلات و موضوعات شده، و در روند موضوع مورد بحث و نُقصان‌های آن، اگر تأثیر منفی‌تری نداشته باشد، تأثیر مثبت خاصی هم نمی‌گذارد، و تنها مدت کوتاه و یا بلندی با موضوعی درگیر هستیم، و کم‌کم نیز به قدری حول آن موضوع هر کس و ناکسی هر حرفی می‌زند که به یک امر کاملاً بدیهی و معمولی و گاهی تهوع‌آور تبدیل می‌شود؛ و از آنجا که موضوع در این زمانه و سرا کم نیست، آن را رها کرده و به سراغ حرف‌ها و بحث‌های جدید می‌رویم.

آری در میان تمام مشکلات ریز و درشت نظام آموزشی این مملکت پرفراز و نشیب، از دستمزد فرهنگیان گرفته تا نظام‌های گاه و بی‌گاه آموزشی، و کیفیت و کمیت مدارس و دانش‌آموزان و ...؛ و حواشی مرتبط با امر آموزش، از فرهنگ‌سازی و پیشرفت علمی گرفته تا سرانه مطالعه و ...، در حالی که هزاران گیر و گرفتاری پیدا و پنهان دست به گریبان سر تا پای آموزش و پرورش و خانواده‌ها و دانش‌آموزان و گذشتگان و آینده‌سازان و همه و همه شده است، و در حالی که باید در زمان و با امکاناتی که هر کدام از مسئولین و غیرمسئولین دارند، به فکر قطع کردن دست‌کم، یک دست این غول بی شاخ و دم باشیم، بنزین بروی این جان پر لهیب از آتش می‌ریزیم.

بیش از این قصه‌بافی نمی‌کنم، و قصد ورود به تحلیل موقعیت را هم ندارم، که این رشته را از هر سو بگیریم، گره‌های تودرتویی یافت خواهد شد.

همین چند روز گذشته، اقداماتی مبنی افزوده شدن کتابی دیگر به کتابخانه‌های موجود در کیف دانش‌آموزان روونمایی شد؛ و از آنجا که اوج مخالفت نشان داده شده از طرف یکی از نماینده‌های مجلس به این طرح سراپا جای بحث، در این حد بود که کاش پیشتر به ما نیز ندایی می‌دادند تا در تقویت این امر مهم، وزارت مربوطه را ارشاد می‌کردیم که چرا زودتر اینکار را نکرده و حتی باید این کتاب از سال‌هایی به مراتب پایین‌تر وارد نظام آموزشی شود، بعید می‌دانم که مانع خاصی بر سر این موضوع نیز قرار گیرد، و یک قدم دیگر به سمت تولید نسل‌های یکی پس از دیگری دایرةالمعارف‌تر و در عین حال گریزان‌تر از دانش و خسته از مدرسه و هزاران صفت ترین دیگر، و یا به طور خلاصه یک هارددیسک ویروسی و نیم‌سوخته، حرکت خواهیم کرد.

 

ریش قرمز

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۰

موضوع نیت در شهادت را، بیشتر به عنوان یک خطر فردی و شخصی یادآور شدم، تا در جانبازی‌ها و ایثارهایمان، به درجات بی‌نهایت آن دست پیدا کنیم، و نشود که بعد از دادن همه چیز، ببینیم هیچ چیز، و یا چیز بسیار اندکی بدست آورده‌ایم. اما خطری بزرگ‌تر و مهم‌تر، در بُعدی بالاتر از خود فرد، و در سطح کلان نیز، در این پوستین‌زدگی وجود دارد، مبنی بر اینکه، اکثریت بر این باور هستند که شهادت فقط کشته شدن در جنگ است! این در حالی است که بر اساس آیات و روایات، کشته شدن در جنگ، تنها یکی از راه‌ها و شکل‌های شهادت است.

همانطور که همه ممکن است شنیده باشند و بدانند، شهادت برای مجاهدین فی سبیل الله است؛ که قسمت دوم این عبارت، به طور خیلی خلاصه بحث شد. بخش جهاد نیز، دارای ژرفای بسیاری بوده و جای بحث زیادی دارد. اگر گذرا و کوتاه بخواهیم به این موضوع بپردازیم، شاید بهتر باشد تا از این نکته آغاز کنیم که جهاد به معنای تلاش و کوشش است، و در زبان عربی، جنگی که ما مد نظر داریم، دارای واژه‌ی دیگری به نام قِتال است. جنگیدن در راه خدا و در حفظ و دفاع از سرزمین و مقدسات و ... که همان قتال در راه خدا می‌باشد، تنها یکی از ابعاد جهاد است. جهاد تمامی فعالیت‌ها و تکالیف که در راه خدا و تقویت و حمایت دین خدا و حقیقت، و برای رضای خدا انجام می‌شود را در بر می‌گیرد؛ و لذا نه فقط کشته شدن، که گاهی مُردن هم درجه‌ای از شهادت را به خود اختصاص می‌دهد. جدای بحث معناشناسی واژگان، این تعبیر از احادیث و حتی آیات نیز قابل استخراج و مشاهده است.

احادیث معتبری هستند، که به مُردن در انجام برخی امور حتی به ظاهر روزمره، اما با نیت درست، لفظ شهید داده‌اند.

آیاتی هستند که وقتی از جهاد، حتی به معنای قتالش صحبت می‌کنند، علاوه بر نثار کردن جان، از راه‌های دیگری مانند خرج کردن مال هم سخن می‌گوید.

یا در برخی آیات، سلاح جهاد را اصلاً کلام معرفی کرده، و نه رزم افزار. یعنی امر به جهاد کرده، اما با بحث و کلام و منطق و قرآن.

یا در برخی آیات، وقتی به زمان و مکانش رجوع می‌کنیم، اثری از هیچ جنگی مشاهده نمی‌کنیم. و در مواردی نه تنها کشته شدگان، بلکه حتی مُردگان در آن دوره را با لفظی مورد اشاره و بشارت قرار می‌دهد، که در آیات دیگر، به شهدا نسبت داده است.

و یکی از خطرهای مهمی که معنی کردن، یا دقیقترش، محدود کردن جهاد به جنگ تن به تن، در پی دارد، می‌تواند غافل شدن از دیگر سنگرها باشد. وقتی تمام توجه‌ها تنها به سنگرهای فیزیکی و جنگی است، و همه تنها شوق پر کردن همان مواضع را داشته باشند (چراکه فقط همین یک راه را برای رسیدن به شهادت باز می‌بینند) موجب خالی شدن دیگر سنگرها (از اقتصادی گرفته تا فرهنگی و ...) می‌شود. تنها در سنگر رزمی مجاهد و متدین بودن، و خالی گذاشتن دیگر عرصه‌های اجتماعی و یا حتی فردی، و سقوط آن‌ها، حتی ممکن است، سنگر رزمی را نیز با شکست روبه‌رو کند.

 

ریش قرمز

۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۰

در هر زمان و مکانی، برای هر انسانی، با هر دیدگاه و تفکری، یکی از خطرناک‌ترین گردنه‌ها، تهی شدن معیارها و ملاک‌ها و مفاهیم، از درون‌مایه و معنای خود است. ما دانسته و ندانسته، به گونه‌ای حول بُعد شهادت طلبی بزرگانمان مانور داده‌ایم، که وقتی با اذهان عمومی و گاهی خصوصی افراد، بویژه جوانان روبه‌رو می‌شویم، شاهد هستیم که این مهم، تبدیل به هدف شده، و علت اصلی آن هم عدم شناخت درست این مفهوم است. ممکن است این پرسش پیش بیاید که مگر هدف بودن شهادت خوب نیست؟! مگر بزرگان و شهدا در پی رسیدن به شهادت نبوده‌اند؟ مگر شهادت نیست که والاترین عبارات را در قرآن و احادیث به خود اختصاص داده است؟!

مسئله دقیقاً در همین نکته است. شهادت به چه معنا و به چه صورت، و از نظر چه کسی؟ آیا اینکه از دید عوام، و یا مرکزی به نام بنیاد شهید، پسوند شهادت بر کسی قرار بگیرد به معنای شهید شدن اوست؟ و صرفاً کشته شدن در نبرد و جنگ یعنی شهادت؟ که اگر اینگونه باشد، آیا جز این است که دشمنان، و برای نمونه، داعشی‌ها نیز، به کشته شده‌های خود شهید می‌گویند؟!

نکته‌ای که به آن دقت نمی‌شود این است که بزرگان ما، شوق شهادت داشته‌اند و نه اینکه به قصد شهادت کاری بکنند. شهادت به کسی می‌رسد که در راه خدا و حق، و به هدف انجام وظیفه در راه حق و حقیقت و خدا حرکت می‌کند. شهادت مقصد نیست، مزدی است که در مقصد به فرد می‌دهند. مسئله این است که باید نیت و هدف، خدا و رضای او باشد، و در این راه آرزومند باشیم که با عنایت خدا، چنان به وظیفه و تکلیفمان عمل کنیم، که مستحق شهید شدن باشیم. شهدا به قصد کشته شدن کاری نمی‌کردند، نمی‌رفتند که بمیرند؛ می‌رفتند تا تکلیف خود را انجام دهند. تکلیف در مردن نیست، آماده بودن برای شهادت این نیست که هدفت مردن باشد، برعکس، تا جای ممکن سعی در زنده ماندن می‌کند تا وظیفه‌اش، و امر سرورش روی زمین نماند؛ مولایش تنها نماند؛ زنده بماند تا کارهای بیشتری انجام دهد؛ افراد مُصلح تربیت کند (چه در رده‌های مختلف، و چه به عنوان جایگزین خود بعد از کشته شدنش)، و ... و آن هنگام که تنها راه خدمت رسانی و انجام وظیفه، دادن جان است، بی ترس و تردید، جانش را هم بدهد. آیات و احادیث به کشته‌ای شهید می‌گویند که برای خدا و در راه خدا و به نیت انجام تکلیف و در راه انجام تکلیف، جان داده باشد؛ و هر نیت غیر از این، مصداق همان کشته راه الاغ است که در یکی از جنگ‌های صدر اسلام رخ داد.

این‌ها را نه برای قضاوت افراد و جوانان مشتاق می‌گویم، که نه صلاحیت و شرایط این کار را دارم، و نه عددی هستم؛ تنها می‌خواهم به پوستین زدگی دچار نشوم و نشویم. فقط شور و هیجان در کار و اعمال و نیاتمان نباشد، و بدانیم که دقیقاً کجای راه ایستاده‌ایم و به کجا می‌رویم.

مایی که مدام از مقام والای شهدای بسیاری که داریم می‌گوییم، تا چه حد در رفتار و افکارشان دقیق شده‌ایم و به آن‌ها شبیه (البته جز موارد اندکی که اکثراً هم در حد مرحله سطحی روزمرگی و روابط کلی اجتماعی و خانوادگی‌شان محدود شده، که همین هم خوب است، اما کافی نیست، و نیاز به عمق‌بخشی بیشتر دارد)؟ تا چه حد از وظایفی که به گردن داریم اطلاع داریم؟ تا چه حد شوق شهادتمان جای خدا را برایمان گرفته؟ تا چه حد خودخواهی و منیتمان، مقابل فرمان مافوقمان ایستاده (که در سطوح مختلف زندگی، از روابط عادی اطرافمان گرفته، تا رده‌های بالا، وقتی فرمان و امر و هدایتی ابلاغ می‌شود، هر واژه و بحث و جدلی در دهانمان می‌چرخد، جز چشم)؟ تا چه اندازه برای آن مبارزه که برایش سر و دست می‌شکنیم، آمادگی کسب کرده‌ایم و توانایی داریم (که گاهی دیده می‌شود کمکی که نیستیم، خود مانعی بر سر پیروزی هستیم و فقط خودی‌ها را به کشتن می‌دهیم)؟ تا چه حد سرباز مفیدی هستیم و سربازان مفید جمع کرده‌ایم؟ و ...

تنها داد شهادت سر دادن، راه رسیدن به آن نیست ...

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۰۱:۵۰

پیش‌گفتار: همهمه - یک بام و دو هوا.

در روزهایی هستیم که آمیخته به ایثار و شجاعت و جهاد و شهادت شده؛ چه از نظر ایامی که به نام سرور شهیدان است، و چه از نظر شهیدانی که گهگاه به میهن باز می‌گردند.

در زمانی که اولین کاروان‌های جوانان عاشقی که در سکوت رفته بودند، و حال پیکرشان بازگشته بود، ولوله‌ای در بین مردم افتاد. کاری به بحث‌های بین مخالفین و موافقین این امر، که همیشه خدا و از ابتدای آفرینش، بر سر هر موضوعی با احساسات فوران یافته شروع به مجادله می‌کنند ندارم، و این زمان را که پس از گذشت مدتی نچندان زیاد و کم از آغاز این اتفاقات، کمی از هیجانات موافق و مخالف کاسته شده، بهتر دیدم در مورد موضوعی به مراتب مهمتر فکر کنیم. مسئله‌ای که سالیان سال است از آن صحبت می‌شود، اما در سکوت فرو رفته است. بله، با آنکه نامش بارها و بارها به زبان جاری می‌شود و خواهد شد، اما کمتر در مورد آن می‌دانیم، و یا خواسته‌ایم که بدانیم؛ و آن جهاد و شهادت است. دو واژه‌ای که نسل در نسل با آن‌ها بزرگ شده‌ایم و در جانمان رسوخ پیدا کرده، اما فقط به تکرار حرف‌هایی کلی و تکراری از آن بسنده کرده‌ایم و با وجود سخنان و منابع فراوانی که به عمق این مطالب پرداخته‌اند، اما مانند همیشه، حس و حال رجوع به آن‌ها را نداشته و نداریم.

در میان تمام شور و هیجانی که در بین مردم پاکدل شعله‌ور شد، مبنی بر آنکه دختر و پسر و پیر و جوان و زن و مرد، خواهان پیوستن به مدافعین و مبارزین بودند، و اکنون نیز، هستند کسانی که به دنبال راهی برای رفتنند، شاهد مغفول ماندن اصل این مفاهیم بودم. مفاهیمی که همه در کلامشان به آن استناد می‌کنند، و واقعاً از دل و جان به آن اعتقاد دارند، اما معلوم است که به درستی با آن آشنایی ندارند، چرا که جهاد را در قتال می‌بینند، و شهادت را هدف. این بدان معنا نیست که خود عالم به معنای ژرف این مفاهیم باشم، اما بد نیست به عنوان یادآوری برای خودم هم که شده، برخی زوایای جامع‌تری از این مفاهیم را ببینیم.

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۳

پیش‌گفتار: از ما گفتن بود - سخت نگیر بابا! - بیابید پرتقال فروش را!.

ابتدا باید بگویم که پیشاپیش نوروز را به همه شادباش و فرخنده می‌گویم؛ و در این بی‌حوصلگی نوشتن و حال و هوای دوری از وب، گفتم بد نیست بیایم و یک حرفایی را که قبلاً به آن اشاره‌هایی کرده‌ام و این اواخر هم در فکر نوشتنش بودم و یک خبرهایی هم چند وقت پیش در این باره شنیدم، بنویسم.

اگر من بیایم یک نوک قاشق چای‌خوری، مرگ موش به شما بدهم، می‌خوری؟ اگر بگویم همین یک ذره است، چیزی نمی‌شود که! باز هم می‌خوری؟ اگر خودآزار یا امثال آن نباشی، حتماً من را دیوانه‌ای چیزی خطاب می‌کنی؛ و شاید پاسخ بدهی که مرگ موش یک ذره و یک کیلو ندارد ... .

یا بیایی روزی یک تکه از گوشت زنده بدنت را ببُری. یک تکه است دیگر، مشکلی که پیش نمی‌آید، می‌آید؟

حتماً می‌گویید دم عیدی این پرت و پلاها چیست که می‌گویم! اتفاقاً دم عید خیلی به این موضوع مربوط می‌شود. به هر حال با تعطیلات عید روبه‌رو هستیم و سفر هست و دور هم نیشنی و ... که موجب می‌شود یک دوست قدیمی هم حضورش بیشتر از پیش حس شده و دیده شود. دوست ناخلفی که به جای کم شدن حضورش در بین پسرها، شاهد رشد گرایش دختران هم به آن هستیم. بله، مواد مخدر را می‌گویم. و در این مطلب خاص، بیشتر منظورم سیگار و قلیان می‌باشد.

همانطور که شما کاری نداری مرگ موش یک ذره است یا یک قاشق و یا یک کیلو، مخدر هم یک ذره و یک عالمه ندارد که؛ مخدر، مخدر است. درست است که سیگار در مقابل تریاک کوچک است، اما باز هم سمی و خطرناک است و اتفاقاً این یکی خطرش بیشتر است، چون آسیبش را به مرور زده و تا به خود بیایی، کار است که از کار گذشته.

دکتر و دانشمند و عقل و خدا پیغمبر (که قبلی‌ها را هم شامل و دارا است ...) همه و همه گفته‌اند و ثابت نموده‌اند و پیشنهاد و توصیه داده‌اند که پسرم! دخترم! این سیگار چند سانتی و این قلیان چند دقیقه‌ای، شاید چند ثانیه‌ای یک حال خاصی به تو بدهد (که خود دلیلی بر آن است که در دسته مخدرها قرار گیرد) اما هزاران برابر آسیبب است که به تو می‌زند. تازگی‌ها هم که خبرش آمده که گویا مخدرهای دیگری چون شیشه و ... هم در این تنباکوها قاطی کرده‌اند. هرچند که خودم سال‌ها پیش بنابر دلایلی این احتمال را می‌دادم که در تنباکوها چیزی قاطی بکنند و دوستان نزدیک ممکن است این حرف را از من شنیده باشند؛ ولی من نمی‌خواهم صرفاً به یک خبر اکتفا کرده و حرفی بزنم (آن هم در این دنیای امروز که دقیقه‌ای خبر درست می‌کنند)، فقط می‌خواهم بگویم امکانش هست. تازه اگر هم نباشد، خود خالص آن هم همچین بی‌خطر نبوده و حکایت همان نوک قاشق چای‌خوری است. می‌خواهی خودت را بکشی؟ خب برو سریع و راحت این کار را بکن، نه این همه سرمایه مملکت را هدر بده، نه دودش را به حلق دیگران هم بفرست، نه خودت را هم زجرکُش کن.

 

روزگارتان پر از شادی و خوشی و نیک‌فرجامی.

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۳ ، ۱۸:۰۹

پیش‌گفتار: از ما گفتن بود - سخت نگیر بابا! - سوزنی تقدیم به خودمان.

حالا (یا دقیق‌ترش چند روز پیش) که بحث چگونگی مواجه شدن با عقاید دیگران را، به طور گذرا مورد اشاره قرار دادم، موقعیت را مناسب دیدم تا درباه یک موضوعی که چند سال و یا شاید دهه می‌باشد که در این مملکتی که دارای هزاران سال فرهنگ و تمدن است، باب شده، حرفی بزنم. اینکه به راحتی قومیت‌ها، اشخاص عمومی و خصوصی، فرهنگ‌ها، رخدادها و ... را به اسم بامزه و باحال و خنده‌دار بودن، مورد تمسخر و توهین و موضوع ساخت جک قرار می‌دهیم.

 

برای هر کدام از این موضوعات که مورد توهین واقع می‌شود می‌توان کلی حرف زد و حرف و حدیث‌ها و پرسش و پاسخ‌ها را تحلیل کرد که خود دریایی از وقت و حوصله را می‌طلبد. من اینجا قصد ندارم که به تک‌تک این موارد بپردازم، بلکه به گفتن نتیجه مشترک و کلی آن اکتفا می‌کنم.

 

نژادپرستی کار خوبی نیست، اما بی‌تفاوت شدن و فراموش کردن هویت و تاریخ خود خطرناک است. شخصیت‌پرستی کار درستی نیست، اما بی‌تفاوت شدن و فراموش کردن شخصیت‌ها و رخدادهای مهم کشوری کار خطرناکی است.

مسخره کردن قومیت، خود نژادپرستی است؛ موجب تفرقه است، موجب تحقیر است و خود آن نژاد را هم ممکن است از خودش متنفر کند. مسخره کردن بزرگان اجتماعی و دینی و سیاسی، فقط موجب تحقیر کارها و شخصیت‌های اینچنینی می‌شود. ما از توهین خارجی‌ها می‌رنجیم؟ که چرا ما را وحشی معرفی می‌کنند؟ که چرا ما یا اعتقادات و شخصیت‌ها و مقدسات ما را مورد هجمه قرار می‌دهند؟ ما خود تا چه حد به خودمان احترام گذاشته‌ایم که انتظار داریم دیگران به ما احترام بگذارند؟ از آقای شریعتی و ... گرفته تا شخصیت‌های سیاسی و انقلابی و مذهبی گذشته و یا کنونی مانند آقای خمینی و ... را مورد تمسخر قرار داده‌ایم و اگر به همین صورت ادامه پیدا کند، به مقدسات خودمان هم خواهد رسید (هرچند که از گذشته بوده، اما به طور گسترده‌تر و شدیدتر و بی‌شرمانه‌تر خواهد شد). افرادی که هر کدام چنان کاری برای این مملکت انجام داده‌اند که شرف و هویت و ناموس و استقلال این مملکت حفظ شود و به ما برسد و ما و ناموسمان زیر دست و پای هر بی‌ناموسی قرار نگیریم؛ و متفکران و سیاسیون بزرگ دنیا را به تواضع درآورده‌اند؛ در بین ما بی‌احترام و کوچک شده‌اند. دانسته و ندانسته اقدام به ساخت، تکرار و پخش جک‌ها و تمسخرها می‌کنیم. ادعای آدم بودنمان گوش خلق را کر کرده است و کوچک‌ترین رفتار آدمی که تحقیر نکردن دیگران و بالخصوص خودمان است را به راحتی زیر پا گذاشته‌ایم.

وقتی قومیت‌ها به هم توهین کنند و دو دستگی و یا چند دستگی شود، وقتی نسبت به مفاخر خود بی‌اطلاع و بی‌اعتقاد شویم، وقتی فرهنگ خود را فراموش کنیم، وقتی دستاوردهای خودمان را تحقیر کنیم (فقط چقدر جک برای ماهواره‌ی امید ساخته شد، و برخی‌ها نفهمیدند این ماهواره دارای چه ارزش‌های مختلف علمی و سیاسی و ... بود. شاید چون اصلاً نمی‌دانند ماهواره چیست، و فقط ماهواره را در حد چند شبکه سریال‌های ضد اخلاقی و آب دوغ خیاری می‌شناسند ...)، کم‌کم دامنه این بی‌تفاوتی‌ها، اعتقاداتمان، وطنمان، هویتمان، غیرتمان، ناموسمان و همه را در بر خواهد گرفت (همانطور که عده‌ای الآن به این درجه رسیده‌اند) و آن‌وقت است که هیچ چیز از این مملکت باقی‌نخواهد ماند، جز خیابان‌های زیر کِشت سیب‌زمینی (!)

 

چه از دید اخلاقی بخواهی، چه از دید ملی و اجتماعی، و چه از دید مذهبی (که موارد قبل را هم در بر دارد) این تحقیرها و تمسخرها کار بسیار نادرست، کثیف و بی‌شرمانه‌ایست، که آخر کار هم ضربه اصلی را به خودمان خواهد زد. دست‌کم می‌توانی یکی از عوامل گسترش آن‌ها نباشی ...

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۴۹

پیش‌گفتار: دل‌درد 29 - سخت نگیر بابا! - یک بام و دو هوا.

فرض کنیم بنده به خود اجازه‌ی جسارت داده و حرف‌های نامربوطی را به شما نسبت دهم. راست یا دروغ، وقتی به شما فحش دهم، حرف رکیکی بزنم، مسخره‌تان کنم، دستتان بی‌اندازم، به شعور و یا خودتان و یا خانواده‌تان و یا هر چیز دیگرتان اهانتی کنم، تعرضی کنم، به بازی بگیرم، و ... اگر شما از آن دسته آدم‌های سیب‌زیمینی نباشید، به شما بر خواهد خورد. حتی اگر به روی خودتان نیاورید، از من دلچرکین شده و یا سعی دارید تا به نوعی لطف بنده را جبران نمایید.

البته نه از روی جسارت، بلکه به دید رفاقت و دوستی، و همچنین به عنوان یه خواننده و یا رهگذر، وقتی به برخی افراد مسائلی را گوش زد نموده‌ام، این مقوله را مشاهده کرده‌ام که بسیار به ایشان برخورده و با رعایت ادب به بنده یادآور شده‌اند که به تو ربطی ندارد و می‌توانی هیکل خود را جم کرده و ببری جای دیگر، یا در وب دیگری پَهن کنی و اینجا همین است که هست (که البته همین حرف، خود جای بحث دارد که فعلاً در این برنامه نمی‌گنجد).

این روزها، در پی مسائل چند روز گذشته فرانسه، بحث و حرف و جنبش و ... مختلفی ایجاد شده و یا در حال انجام است. از بحث توهینی که انجام شد و دلیل و یا توجیحی که برای این مقوله بیان شد و ماجراها و حدس‌ها و بحث‌های آن می‌گذرم، که خود یک جریان مذهبی - سیاسی را برای باز کردن موضوع می‌طلبد و بنابر دلایلی فعلاً کاری به این حرف‌ها ندارم. حرف من بیشتر برمی‌گردد به خودمان. بله، خودمان. قبلاً بارها و به طور کلی و جزیی، عمومی یا خصوصی، در این وب و یا وب دیگران، در این باره حرف‌ها زده‌ام، و اکنون پوزش می‌خواهم بابت تکرار مکررات.

از جمله کلماتی که همه به خوبی و خوشی و در هر جایی به راحتی به کار می‌برند، آن‌هم بدون تعیین دقیق تعریفشان از آن کلمه، آزادی است. واژه‌ی چند وجهی و چندکاره‌ای که عمداً و یا سهواً در هر معنایی جز معنای خود به کار می‌رود. الآن قصد بحث‌های واژه‌شناسی و یا فلسفی در این باره ندارم، که کلاً خود این کلمه هم دارای گستره‌ی کاربردی بالایی است. با توجه به مضمون متن، فعلاً در باره آزادی، و آن هم از نوع بیانش حرف دارم. همانطور که دیدید، شما به هر کسی این حق را نمی‌دهید که هرچه دلش می‌خواهد به شما بگوید، و یا حتی نظری مخالف نظرتان ابراز دارد (ببخشید که شما را مخاطب قرار می‌دهم، بگذارید به حساب شمای نوعی). این یعنی اینکه آزادی بیان تا جایی که آزادی بیان باشد، بی ایراد و مجاز می‌باشد؛ اما این مسئله همیشه به طور عمدی و یا سهوی فراموش شده، و آزادی‌های بیانی تبدیل به آزادی توهین و تمسخر و دشنام می‌شود. آزادی بیان یعنی بیان افکار و سوالات و اندیشه‌های خود در جا و مکان و زمان مناسبش، و با زبانی درست و با دلایل و منطق و عقل و عنصری کم‌یاب به نام انسانیت (همان چیزی که یکی از تفاوت‌های جالب توجه ما با حیوانات است، هرچند که طی چند دهه گذشته، این تفاوت به عوامل دیگری نسبت داده شده که خود آن هم بحثی جداگانه را می‌طلبد).

حال ما می‌نشینیم (کاری به آن‌ور آبی‌ها ندارم) و جهت ایجاد متن طنزنما برای مسائل اجتماعی - سیاسی، یا تنها به جهت خندیدن، یا هر چیز دیگری، به راحتی جک برای مقدسات می‌سازیم، سخنان و بیانات آن‌ها را دست‌آویز شوخی‌های بی‌جای خود قرار می‌دهیم، و طلبکار هم هستیم.

دلایلی در مثال‌ها و حرف‌های بالا بیان شد که دریافتش را می‌گذارم به عهده ذهن خواننده. در انتها برای کسانی که همچنان توضیحات را مورد قبول ندانسته، برایشان مضحک بوده، مذهب را خرافه و مسخره می‌پندارند، و یا هر دلیل دیگر، باید بگویم که اصلاً حق با شما بوده و دیگران در اشتباه هستند. اگر مقدسات خودت می‌باشد که آدم عاقل مقدسات خودش را مسخره نمی‌کند، و اگر هم اعتقادی به آن‌ها نداری، چه این مقدسات درست باشند و چه خرافه، به هر حال برای عده‌ای عزیزند، و شما در پرتو آزادی بیان، می‌توانی تنها به بحث و گفت و گوی سازنده و نه تمسخر و مجادله، با این افراد بپردازی. لذا، دادن این اجازه به خود (آن هم به خودی که مظهر عقل و درک می‌دانی‌اش) که آن‌ها را مورد توهین و تمسخر قرار دهی، زبانم لال، نشان از خودخواهی، خودبزرگ‌بینی و یا جهل مرکبتان می‌باشد.

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۲۰

در این روزگار که چندی است عصر شکوفایی و پیشرفت و ترقی نام گرفته، در همین روزگاری که چند دهه بیش از آن نمی‌گذرد؛ سالیان سال است درد مرموزی در جان و تن افکار پیچیده است. دردی که شاید قدمتش به درازای عمر آدمی باشد، و شاید نه، که چنان پنهان رخنه کرده است، که هنوز هیچ نمی‌دانیم از کجای کار به این درد مبتلا شدیم. حتی با اینکه حدود ابداع خط و واژگان مشخص است، اما ممکن است این درد، پیشتر از این ابداعات و اقدامات نیز بوده باشد. همچون ماری با کلکسیونی از سم‌های گوناگون، در لابه‌لای صخره‌های پرپیچ و شیار افکار و اذهان چنبره زده، و در هر زمان و عصر و دوره‌ای، همچون یک فرمانده چیره‌دست، متناسب با درک و فهم و ابزار اندیشه و ارتباط آدمی، شیشه مورد نظر که بهترین اثر را داشته باشد، در نیش خود تزریق و خود را به آن مجهز نموده و گهگاه، جای‌جای مغز بشر را گزیده و می‌گزد و خواهد گزید. آنقدر نیش می‌زند و دندان و سم عوض می‌کند تا شاید عطش خوردن افکار و کشتن اندیشه‌ها و به سقوط کشاندن ارتباطات و به بی‌راهه کشاندن افراد را در خود فرو نشاند.

ما بنی‌بشران، در امروز روز، در لابه‌لای همین عصر ارتباطات، با انواع و اقسام تجهیزات و ادوات و ابزارهای برقراری ارتباطات اجتماعی، چه از نوع حقیقی روو به افول، و چه از نوع مجازی روو به فزون، هنوز که هنوز است، قدرت واژگان را درنیافته، همچون عروسک خیمه شب‌بازی، آن‌ها را به بازی گرفته‌ایم. بی‌آنکه خود بدانیم واژه‌ای که می‌گوییم چه درون‌مایه و مفهوم و معنایی دارد، در هر جا و مکان و موضوع، به راحتی هرچه تمام‌تر استفاده می‌کنیم، تا جایی که گاهی، و یا نه، اکثراً، حرف‌هایمان ناقض اندیشه خود ما بوده، و در تضاد کامل با افکاری که قصد بیانشان را در قالب خط و زبان داریم می‌باشد. و نه تنها در گفتار خودمان، که واژگان و اندیشه‌های دیگران را که در قالب ناموزون واژگان نابلد به کار می برند را نیز، با چهارچوب‌های کج و معوج و ناهمگون با حقیقت اصلی موضوع و مفهوم مورد نظر، معنا و قالب‌بندی می‌کنیم. و همین تضاد در افکار و ریشه‌های فکری و برداشت‌ها و معانی درست و غلط که در پی رفع ابهامشان نیستیم، و همچنین به کار بردن نابجا و اشتباه واژگان و عدم آگاهی از منظور و معنای گویندگان از حرف‌های زده شده و هزاران هزار بلای دیگر که در میان قفسه سموم مار کج فهمی در ذهن داریم موجب شده است، که همه به یک زبان حرف بزنیم، اما هیچ یک، حرف هم را نفهمیم، و مدام در تعارض و تقابل و مجادله و بحث باشیم؛ بی هیچ نتیجه از پیش تعیین شده و یا نشده. آیا وقت آن نیست که نگاه کنیم به آنچه که می‌خواهیم بگوییم و آنچه می‌گوییم؟ آیا زمان آن نرسیده که بنگریم به آنچه می‌خواهند بگویند و آنچه می‌شنویم؟ آیا وقت دست برداشتن از گذرهای سطحی، و رسیدن به عمق گفت و گوهایمان نرسیده؟ و اگر نه، پس دست بکشیم از بحث و حرف و مناظره و گفتمان، که این سرای، از بن و پایه بر آب و بی‌اساس است.

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۳ ، ۲۲:۰۴

حرف‌های زیادی زده شد. از روابط دختر و پسر به برخی شکل‌ها و انواعش گرفته، تا برخی مسائل و موانع کاذب ازدواج. در این چندین ماه که جسته و گریخته و گاهی پیوسته از مطالبی سخن گفتم که به نوعی به اوضاع جوان امروز برمی‌گشت، تعداد زیادی موافق و مخالف وجود داشت و هر کسی استدلال خودش را داشت، ما هم در این میان، گوشه‌ای از دلایلی که به عقل ناقصمان رسیده بود را بیان و تفسیر کردیم و ممکن است برخی‌ها از دست ما رنجیده باشند، که از آن‌ها صمیمانه پوزش می‌خواهم. در آخر می‌گویم که اصلاً تمام این بحث‌های فلسفی و نظری را کنار بگذاریم؛ فلسفه‌هایی که برخی‌ها خود به آن رسیده بودند و برخی‌ها هم آش شله قلمکاری از عقاید درست و غلط دیگران را تعارف می‌کنند. بسیاری از پیشنهاداتی که دادم و ممکن است موافقان مخالفانی داشته باشد، در طول تاریخ امتحان خود را پس داده بودند و حتی پیشنهاد و توصیه‌ی بسیاری از بزرگان علمی و مذهبی بود، که در این روزگار باب نیستند، لذا مخالفت‌ها بیشتر نظری بود. حرف‌های من درست و نادرست، شما را به مشاهده و تعقل فرا می‌خوانم؛ که آیا با وجود گسترش تزهای برخی عزیزان، مشکلات کمتر شده است یا بیشتر؟ از رسیدن میانگین سنی ازدواج به 27 تا 30 سال بگیر و برو تا افتادن فاصله سنی زیاد بین کودک و والدین و عوارض آن، بوجود آمدن چند ده میلیون جوان مجرد در سنین مختلف، افزایش پوچی و افسردگی و تحلیل روحی و جسمی در جوانان، افزایش نگاه‌های هوسناک در بین دختر و پسر که همه از آن می‌نالیم و جبهه‌گیری‌های جنسی می‌کنیم که پسرها الن و دخترها بل و علتش چیزی نیست جز یک نیاز ساده و مهم که فراموش شده چگونه باید پاسخ داده شود، کم‌رنگ شدن روزافزون عفت در میان ما، افزایش روابط نامشروع، افزایش آمار طلاق، منفی شدن رشد ازدواج، خیانت، تجاوز و ...

قضاوت با شما ...

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۳ ، ۱۰:۲۲