گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

خانه همسایگان

پیش‌گفتار: همهمه - دل‌درد 22 - دل‌درد 29 - حالا برعکس - دل‌درد 30 - پشت بام - مملکتِ کارشناس پرور - آخَرین پیامبر، بعد از آخِرین پیامبر! - فرار به آلکاتراز - ما همه، خوبان روزگار؛ ما، همه خوبان روزگار.

در گذشته‌هایی نچندان نزدیک و نه بسیار دور، یکی از سرگرمی‌های بزرگ‌ترها، پرسیدن معماهایی ساده اما گیج کننده، از بچه‌ها بود. سوال‌هایی مانند:

اگر پیرزنی در حیاط خانه‌ی خود، دو سبد بگذارد؛ و یکی را با کاه و دیگری را با پنبه پر کند، خروس پیرزن کدام سبد را برای تخم‌گذاری انتخاب می‌کند؟

نکته‌ی جالب توجه در این معما آن است، که هیچ کدام از پاسخ‌ها و گزینه‌های پیشنهادی، جواب سوال نمی‌باشد. درواقع پاسخ درست، طرح درست سوال است. آیا اصلاً خروس تخم می‌گذارد؟!

این نکته‌ی به ظاهر ساده اما به شدت مهم و اساسی، چیزی است که به معضل بسیاری دیگر از مفاهیم و اصول ساده گرفتار شده، و از شدت بدیهی بودن، دیده نمی‌شود. هستند، اما فقط در مثال‌ها و مصادیق ساده همچون معماهای بی‌مزه ولی آموزنده بالا. در حالی که می‌توان آن‌ها را در این سوال نیز مشاهده کرد: اعدام کردن یا نکردن؟! اما اصلاً مسئله این نیست. نه اینکه هر دوی این پاسخ‌ها اشتباه بوده، و یا اموری بی‌اهمیت باشند، نه. می‌توان تحلیل‌ها و نتیجه‌گیری‌ها و بررسی‌های عمیق و سطحی مختلفی برای این پاسخ‌ها مطرح کرد، و نتایج قابل توجه، و شاید بی‌معنی از آن گرفت. نکات و مسئله‌های ریز و درشت رفتاری، منطقی، فردی، اجتماعی، و ... بسیاری، در هر کدام از جبهه‌های ایجاد شده پیدا کرده و بیان نمود، که هر کدام قابلیت تبدیل شدن به یک بحث گسترده را دارند. بحث‌هایی که بنده به عمد از ورود به آن‌ها خودداری کرده و هیچ علاقه‌ای برای ورود به این بازی را ندارم. بازی تکراری که هر بار در هر مسئله بحران آفرین رخ می‌دهد، و همه در گیر مسئله بودن یا نبودن می‌شوند.

بارها شاهد این دور باطل بوده و هستم، و احتمال زیاد خواهم بود، که در بحبوحه‌ی داغ یک جریان، هرچه اقدام به تشریح یک موضوع، و یا بررسی دقیق و عمیق یک امر داشته باشی، در سر و صدای ناشی از تب و تاب رخداد، گم شده، و برای کسی اهمیتی پیدا نمی‌کند. پس از آن نیز، چنانچه پیشتر در موردش صحبت کرده‌ام، با فروکش کردن هیجانات درست یا غلط، حول آن موضوع، تقریباً هیچ‌کس، بنا به هر دلیلی، هیچ دلیلی برای شنیدن آن حرف‌ها ندارد. فارغ از این پرسش پرمخاطره که اساساً دیگر کسی حال شنیدن دارد؟!

نه فقط در این مسئله، که عادت کرده‌ایم در برخورد با هر رویداد یا حتی فرد غریبه و آشنا، به راحتی قضاوت و نظرپراکنی کنیم. فارغ از اینکه قضاوت ما درست یا نادرست می‌باشد، اصل قضاوت بدون آگاهی است که مسئله‌ی اصلی است. اینکه با هر وزش بادی، نتیجه‌ای بگیریم، و خیالمان هم راحت است، چراکه قرار نیست تبعات هیچکدام از قضاوت‌هایمان را گردن بگیریم (البته فارغ از روزی که چه بخواهیم و چه نخواهیم، تمام قضاوت‌هایمان را جلوی چشممان بر گردنمان آویزان خواهند کرد). هیچ‌کس تعجب نمی‌کند، که چگونه می‌شود، یک برچسب و اتهام واحد، همزمان به افراد جبهه‌های مخالف نسبت داده می‌شود، در حالی که تقریباً اختلافی 180 درجه‌ای با هم دارند. چرا؟ چون هر دو درگیر عدم طرح درست مسئله شده‌اند. به جای اینکه با یقینی بر اساس هیچ اساسی، حکم صادر شود، هیچ صدا و هشتگ و فریادی مبنی بر طرح یک سوال مهم، که قبل از هر قضاوتی لازم است، شنیده نشد (یا نبود، و یا دوباره در سیل عظیم صداها گم شد)؛ و آن درخواست، این است که هرکدام از مدعیان، مدارک و مستندات حرف خود را در معرض دید همگان قرار دهد، که این خود تازه یکی از قدم‌های آغازین پیمودن راه داوری است!

اگر چشم بسته و با قطعیت، 100% معتقد به اشتباه بودن نظر مقابل هستیم، دست کم احتمال بدهیم، که شاید 1% ممکن است نظر ما نیز، اشتباه باشد ...

ریش قرمز

۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۹ ، ۱۸:۵۵

موضوع: ورود به سرزمینی شگفت‌انگیز، در یک روز عادی

 

به گمانم صبح یک روز تعطیل بود. چرا که مترو به شدت خالی از سکنه به نظر می‌رسید. یادم نیست به چه دلیل بیرون آمده و به کجا می‌رفتم. در فضای بین دو واگن ایستاده، و به ابتدای راهروها چشم دوخته بودم. در پیچ و تاب‌هایی که قطار به خود می‌گرفت، حس چرخ خوردن در مسیر گوارش ماری عظیم به من دست می‌داد. چرخش به راست، ناپدید شدن یکی‌یکی واگن‌ها؛ مستقیم، دیده شدن یکباره‌ی انتهای راهروی درون قطار؛ چرخش به چپ، کج شدن سر لوله‌ی گوارش و ناپدید شدن ماهیچه‌ها؛ مستقیم، تنگی و چسبناکی دیواره‌ها، و درخشش نوری در آخر مسیر، که به سرعت نزدیک می‌شد.

با فشار جریان نامعلوم و نامحسوسی، به هوا پرتاب شدم. گویی مار بزرگ، از هضم کردن من منصرف شده، و مرا قی کرده باشد. با حالتی گیج و البته مشمئز شده، از زمین برخاسته و خود را تکاندم. تمام چیزی که دیده می‌شد، زمین بود و آسمان؛ بدون هیچ پستی و بلندی. زمین صاف و یک‌دست خاکی، به رنگی قهوه‌ای سوخته؛ و آسمانی رنگ پریده و بی‌حال.

به دور خودم چرخی زدم. پشت سرم چند نفر را دیدم که پشت میزهایی نشسته و مشغول نوشتن هستند. هرکدام رو به یک سو داشته، و از دیگران فاصله‌های نامنظم و نامرتبی را حفظ کرده بودند. اما نمی‌دانم چرا، یک چیزی غیرعادی به نظر می‌رسید. هرچه بیشتر نگاه می‌کردم، متوجه هیچ چیز عجیبی نمی‌شدم. صرفاً چند نفر بودند، که به همراه میز و صندلی و دفتر و دستکشان، سر به زمین و ته به آسمان داشته، سر و گردنشان در زمین فرو رفته بود، و بی‌هیچ خستگی و توقف، بر کارشان متمرکز بوده و می‌نوشتند.

در حال تماشای آن‌ها بودم، که ناگاه، سر و صدای همهمه‌ای از دور دست به گوشم رسید. به سمت صدا که برگشتم، سیاهی گنگی را دیدم که به سرعت و بدون تعادل، به این سمت می‌آمد، و گرد و خاک زیادی پشت سرش به هوا بلند شده بود. وقتی به میزان مناسبی نزدیک شد، اتوبوس دماغه‌دار روبازی را دیدم، که راننده خوشحال و باهیجان فرمان را به چپ و راست می‌چرخواند، و جمعیت مسافر نیز، روی هم غلتان و مدام تلوخوران، دست‌هاشان را بالا گرفته بودند و از ته جان نعره می‌کشیدند. هرچه اتوبوس نزدیک‌تر می‌آمد، تشخیص آنکه الآن به کدام سمت خواهد رفت، سخت‌تر می‌شد. حالت تدافعی و آماده‌باش به خود گرفتم، تا در اولین فرصت ممکن، به سرعت از مقابلشان بگریزم؛ درست مانند دروازه‌بانی که مقابل ضربه‌ی پنالتی قرار گرفته است، با این تفاوت که اینبار می‌خواهد بگذارد تا توپ عبور کند.

هرچه این پا و آن پا کردم بی‌نتیجه بود. اتوبوس با سرعت و شدت به من برخورد کرد و مرا از زمین کند و با خودش همراه کرد. در حالی که بی‌حرکت و ساکت و کمی بهت‌زده، بر روی کاپوت پهن شده بودم و پاشنه‌هایم در تماس با زمین ساییده می‌شدند، جمعیت حاضر در اتوبوس، همچون شخصیت‌های یک فیلم سینمایی در پیش چشمانم در جنب و جوش بودند. گویی روی صندلی ردیف اول سالن نشسته‌ام، و پرده‌ی نقره‌ای در چند قدمی من افراشته شده است. مسافران میخکوب شده در صندلی‌هایشان، نه از ترس، که در اوج لذت و شادی، با چشمانی گشاده، در هر تکان و تغییر مسیر، فریاد می‌کشیدند و به این سو و آن سو پرتاب می‌شدند. راننده‌ی نابینا نیز، با جدیتی مثال‌زدنی، بر روی فرمان افتاده و به آن چنگ انداخته بود، و همچون سوارکاری در دشتی آزاد، می‌تاخت.

با هر چپ و راست شدن اتوبوس، به آرامی از جلوی آن سُر می‌خوردم، تا آنکه نهایتاً نقش بر زمین شده و زیر اتوبوس افتادم. وقتی از بالای سرم عبور کردند و آسمان دوباره پدیدار گشت، فردی را دیدم که در حال پرواز در عمق آسمان بود. همچون پرندگان عظیم، بر دوش باد سوار شده بود و به ندرت بالهایی را، که به جای دستانش رشد کرده بودند، تکان می‌داد. احتمالاً از دیدن موجودی که روی خاک این سرزمین ولو شده است، تعجب کرد، و یا کنجکاو شد؛ چونکه چرخی زد و اندکی ارتفاعش را کم نمود. خیلی پایین نیامد، ولی از همانجا هم بال‌هایش واضح و نمایان بودند، که همچون کودکان کچلی گرفته، جای‌جایش از پر خالی و گر شده بود. پس از یکی دو دوری که در آسمان حول نقطه‌ای که من بودم چرخید، با شتاب به سمت پایین سرازیر شد و کنار من بر زمین نشست. به سرعت از جا بلند شده و نشستم.

برخلاف وقتی که پرواز می‌کرد و بال‌هایش طویل و قدش کوچک به نظر می‌رسید، اکنون بال‌هایی کوچک و قامتی بسیار دراز داشت. با پاهای کج و کوله و لاغرش، لنگ‌لنگان دور من قدمی زد، و هنگامی که پشت سرم رسیده بود، خم شده و کله‌ام را بویید. بال‌هایش را به گونه‌ای روی سینه قرار داده بود که گویی دست به سینه ایستاده است. چهره‌اش حالتی متفکر داشت. سری به نشانه‌ی تأسف تکان داد و پوزخندی از روی تحقیر زد. بال‌هایش را باز کرد. دوباره قدش آب رفت و بر ابعاد بال‌هایش افزوده شد. در یک حرکت آنی به آسمان پرید، و مشتی دیگر از پرهایش کنده و در هوا پخش شدند.

در حالی که به سختی از زمین بلند می‌شدم، بار دیگر با فشار جریان نامعلوم و نامحسوسی به جلو پرتاب شدم. ناخودآگاه دست دراز کردم تا خود را به تکیه‌گاهی بیاویزم. چیزی به چنگم افتاد و آن ار محکم نگهداشتم. میله‌ی افقی صندلی کنار در مترو بود. به ایستگاه رسیده بودیم و همچون همیشه، راننده بی‌آنکه اعتقادی به کم کردن سرعت داشته باشد، به یکباره بر ترمز کوفته بود. با صدای بوق ریزی در باز شد. در حالی که می‌خواستم از قطار پیاده شوم، دیدم که چند پر سیاه معلق در هوا، به سمت پایین می‌آمدند.

 

ریش قرمز

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۹ ، ۱۵:۳۰

زمینی: اَه، اَه، اَه، چه روز مزخرفی بود!

...

اِهِم!

...

داشتم می‌گفتم، همش باید گیر یه مشت آدم گیج بیفتم.

...

ببینم تو حالت خوبه؟! چیزی شده؟!

مریخی: چطور؟

زمینی: چند ماهی میشه کم‌حرف شدی.

مریخی: مگه قبلاً پرحرف بودم؟!

زمینی: اون که نه، منظورم اینه دیگه یه مدتی می‌شه گیر نمی‌دی!

مریخی: دوست داری گیر بدم؟

زمینی: اون که معلومه نه، می‌خوام ببینم چی باعث شده که گیر ندی، ازش کمال سواستفاده رو ببرم.

مریخی: چون دارم فکر می‌کنم؛ فرصتش پیش اومد چشم، گیر می‌دم.

زمینی: بی‌جنبه! اشتباه از من بود حالتو پرسیدم، حالا باز دکمه گیرش فعال می‌شه.

...

حالا به چی فکر می‌کنی؟ اونم این همه مدت!

مریخی: به گیر دادن.

زمینی: بی‌مزه.

مریخی: نه واقعاً دارم به همین فکر می‌کنم.

غر زدن یا نزدن؟ آیا چیزی در ساختار و ماهیت زمین وجود دارد که زمینی‌ها مدام در حال نظر دادن و غرغر کردن در باب همه چیز هستند؟ یا در خود وجود زمینی‌هاست؟!

اما چرا من نیز به محض ورود به جو زمین همچون شما مدام به همه چیز گیر داده‌ام؟ نه، من در تمام مدت سقوط، نه از غذای زمین خورده‌ام و نه از هوایش تنفس نموده‌ام، پس من را چه شده است؟

پس آیا این مسئله در زمین نهفته است؟ یا در ما؟ آیا مریخی‌ها و زمینی‌ها هر دو دارای این ویژگی هستند؟ پس چرا در مریخ تا این اندازه تنش وجود ندارد؟

این امکان وجود دارد که در قسمتی از ما نیز، این عنصر عجیب و غریب خانه داشته باشد، اما در برخورد با زمین فعال شده باشد؛ یا شاید هم در برخورد با زمینی‌ها! نکند که همیشگی باشد و پس از برگشت نیز اینگونه بمانم؟

شاید، شاید ...

...

چون فکر می‌کنیم حرف نمی‌زنیم؟ یا چون حرف نمی‌زنیم می‌اندیشیم؟

اینکه فکر می‌کنیم می‌دانیم، موجب حرف زدن ما می‌شود؟ یا چون فکر نمی‌کنیم، می‌دانیم که باید سخن بگوییم!

آه ...

زمینی: خب بسه دیگه باقیشو توی ذهنت ادامه بده، من برم خوراکیا که خریدم رو کف مال کنم. آخرش از دست چرت و پرتای تو، میرم یه کرونایی رو بغل می‌کنم راحت شم.

ریش قرمز

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۹ ، ۰۸:۳۳

موضوع: مسیر

در ابتدای خیابان فرعی ایستاده‌ام. پس از دو ماه دوری، حالا باز در این خیابان قدیمی هستم، و در حال بازگشت به خانه. مثل همیشه، که هر دو یا سه هفته، کاربری مغازه‌ی نبش خیابان، عوض می‌شود، معلوم نیست برای بار چندم در این دو ماه، به جای آبمیوه فروشی قبلی، که جای یک میوه فروشی باز شده بود، دوباره میوه فروشی تازه‌ای با مدیریت جدید، آغاز به کار کرده است.

نفس عمیقی می‌کشم و اولین قدم را بعد از این مدت کوتاه اما طولانی، در راه می‌گذارم. در سمت راست، تعدادی دختر دبیرستانی منتظر رسیدن تاکسی‌های خطی هستند. عموماً کسی تا انتهای خیابان را پیاده نمی‌رود. همه همینجا صبر می‌کنند، و با نوبت و بی‌نوبت، داخل تاکسی از راه رسیده، یا شخصی‌های گذری، که قاچاقی و در نبود خطی‌ها مسافر می‌زنند، می‌پرند و راهی می‌شوند. گاهی صبری به اندازه‌ی خمیازه‌ی کودکی که همراهشان است، و گاهی انتظاری چند برابر زمانی که برای رسیدن باید خرج کنند. من اما اکثر اوقات و تا جای ممکن، سعی می‌کنم قدم زدن را از خودم دریغ نکنم.

تعدادی مغازه و دکان را که در چند متری ابتدای خیابان، که از شلوغی و رفت و آمد بیشتری برخوردار است، رد کنی، دیوارها و پنجره‌های پوشیده شده توسط پارچه و پرده‌های کهنه، آغاز می‌شوند. منازلی که بی‌نظم و ترتیب، و با قیافه‌های از ریخت افتاده، که معلوم است شخصی‌ساز هستند، یک جا نشسته‌اند. شخصی‌ساز به معنای آنکه خود صاحب خانه، پاچه و آستین بالا زده، و بیل و ماله دست گرفته، و بی حضور مهندس و نقشه، آجر و سیمان روی هم ریخته، تا صرفاً حریمی برای اهل خانه مهیا کرده باشد، بی دغدغه‌ی شکل و نمای ساختمان و غیره. البته در بین راه، ممکن است تک و توک خانه‌ای یافت شود که از نظر تاریخ ساخت نو نباشد، ولی از دیگر خانه‌ها جدیدتر بوده، و همچون دیگر خانه‌های امروزی، جعبه‌ای سنگ‌نما کار شده و شق و رق ایستاده، بنا شده باشد.

این خانه‌های درهم و برهم، حتی تأثیر خود را بر کوچه‌ها و خیابان‌ها هم گذاشته‌اند. اینگونه به نظر می‌رسد که هر کسی هرجا توانسته، چهار دیواری خود را بالا برده، و سپس از بالای راه، قیر و آسفالت را سرازیر کرده‌اند، و هرجا توانسته سوراخ و معبری بیابد، پیش رفته و خیابان را پدید آورده است. چنان که گاهی از روی مزاح می‌گویم، این خیابان می‌تواند یکی از محل‌های آموزش تکاوری باشد، از بس که پر پیچ و خم است، و هر مانعی ممکن است در آن یافت شود. یکی از این موانع، سر همین سه راهی اوایل خیابان است، که همیشه خدا از یک‌جایش که معلوم نیست کجاست، آب در کف آن جاری می‌شود. در تابستان چاله‌ی آب می‌سازد و در زمستان مسیری جهت سُر خوردن و کله پا شدن.

از اینجای مسیر، دیگر خانه‌ها بیشتر در ضلع شرقی خیابان قرار دارند، و سمت دیگر، دیوارهای گاه و بی‌گاه سالم و خراب شده‌ی آجری یا کاهگلی است، که زمین‌های خالی و بلااستفاده را از نظر پنهان می‌کنند. زمین‌هایی که علف‌ها در آن‌ها آسوده خاطر رشد کرده‌اند و گاهی تا نیم متر قد کشیده‌اند. در قسمت‌های بدون دیوار نیز، این اراضی، راهی فرعی را بوجود آورده‌اند، که عابران را از این محله و خیابان به محله‌ی پایین‌تر، در فاصله‌ی چند ده متری از این خیابان متصل کرده‌اند. گاهی اگر در چنین ساعاتی از این محل عبور کنی، ممکن است مانند همین لحظه، چند دختر و پسر را هم ببینی که در راه بازگشت از مدرسه، پیش از آنکه به خیابان اصلی محله پایین برسند و در دید بزرگ‌ترها قرار بگیرند، در این زمین فراخ، به گفت و گو با یکدیگر می‌پردازند و اندک‌اندک به سمت پایین‌دست قدم می‌زنند. برخلاف سمت راست که قدمت خانه‌ها تقریباً به یک اندازه است، این سمت چپ است که هم خانه‌ی خرابه و بشدت قدیمی دارد، و هم خانه‌های تازه ساخته شده‌ای که پیشتر حرفشان شد را، در لابه‌لای این زمین‌های خالی، در خود جا داده است. اما چیزی که در هر دو طرف مشترک است، طبقه‌ی اول می‌باشد. در عمده‌ی خانه‌های چند طبقه، همکف آن‌ها تبدیل به بقالی یا تعمیرگاه شده است. گویی ساکنان این قسمت همین دو کار را بلدند. تنها یک پیرمرد که نجاری کوچک و ساده‌ای را می‌گرداند، و یک نانوایی است که به کار دیگری سرگرم هستند. در واقع، مشاغل در این خیابان، کاملاً مرزبندی دارند. در قسمت ابتدایی، همانطور که گفتم، به علت نزدیکی به تنها بلوار شهر، و زیادی رفت و آمدها، انواع مشاغل از سبزی فروشی گرفته تا خیاطی و عکاسی و ... موجود است؛ در قسمت میانی خیابان، همین دو شغل شریف بقالی و تعمیرکاری، و قسمت انتهایی نیز، تا چشم کار می‌کند مشاوره املاک روییده است. هیچ وقت فلسفه‌ی این حجم از املاکی دیوار به دیوار یکدیگر ردیف شده را نفهمیدم. هر شغل دیگری باشد، می‌توان فرض را بر این گذاشت، که در عین شباهت محصول، هر کدام ویژگی خاص خود را در کالایشان دارند، و رقابتی در کیفیت و کمیت با یکدیگر به راه انداخته‌اند؛ اما خانه و زمین را مگر به چند طریق مجزا و مستقل می‌شود معامله کرد که کارشان با یکدیگر تفاوت داشته باشد؟ شاید با هم قرار گذاشته‌اند، هر کدام فقط معاملات یک خانه را در دست داشته باشد.

با فارغ شدن از این افکار، بیشتر مسیر را که حالت نیمه شهری دارد، پشت سر گذاشته‌ام. از اینجای راه، در سمت راست نیز دیوارهای یکسره، جای خانه‌ها را می‌گیرند، ولی به جای زمین‌های پر علف و خالی، خانه‌باغ‌های گاهی ویلایی و درختان متنوع است که در پشت دیوارها پنهان شده‌اند. شروع شدن این خانه‌باغ‌ها نیز، خود نشانه‌ی مواجه شدن آرام‌آرام من، با عمل صعود است. خیابان که از چند متر پیش، شیبی ملایم به خود گرفته بود، پس از حدود 40، 50 قدم، به ناگاه ارتفاع می‌گیرد. درست مانند عبارت معروف فتح قله‌های موفقیت، که معلوم نیست برای چه، موفقیت‌ها را باید روی قله می‌گذاشتند؟!، گویی زمین صاف را از آن‌ها گرفته‌اند، برای رسیدن به انتهای خیابان نیز، باید این قله‌ی ورم کرده و بالا آمده را پشت سر گذاشت. این هم یکی دیگر از همان موانع آموزش نظامی که پیشتر در موردش صحبت کرده بودم. با شیبی که اگر کمی تندتر می‌بود، باید دست به دامن صخره نوردی می‌شدم، خیابان به یکباره چنان اوج می‌گیرد، که دیگر بسیاری از خانه‌ها و باغ‌ها و زمین‌ها نمی‌توانند خود را از دید مستقیم خارج کنند، و تنها آپارتمان‌های تازه‌ساز هستند که قد و قامت خود را متناسب با این افزایش ارتفاع بالا آورده‌اند و درون خود را از هویدا شدن، مصون نگهداشته‌اند.

مشاهده‌ی اولین سگ ولگرد، به همراه سخت‌تر شدن تنفس، به علت عدم آمادگی جسمانی مناسب، نشان از نزدیک شدن به قله دارد. از آنجا نیز، مسیر با شیبی کمی کمتر از صعود، به سمت پایین سُر می‌خورد. از این بالا حتی می‌توان فراتر از انتهای خیابان را هم، در حد توان چشم غیرمسلح، مشاهده کرد. از پیش پایت گرفته که گله به گله، سگ‌های ولگرد سفید و سیاه، بی‌حال و خسته، در کنار و یا حتی وسط خیابان، چُرت ظهرگاهی خود را می‌زنند؛ تا خانه‌ها و آپارتمان‌های دو طرف، و زمین‌های بایر تا دوردست شرق و غرب ادامه یافته، که تک و توک در اواسطشان، خانه‌ای یا دیوارچینی مجاز و غیرمجازی صورت گرفته؛ و در آخر مسیر نیز، راهی خاکی که به خیابان آسفالت شده، متصل گردیده، و باقی راه را به سمت روستاهای موجود در بین تپه‌های دور و نزدیک افق روبرو ادامه می‌دهد.

ریش قرمز

۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۹ ، ۱۷:۵۴

موضوع: تنها در خانه

مدت‌هاست، صدای فریادهای گمنام و نامفهومی در انتهای مغز و گوشم، به طور ممتد زنگ می‌زند. روزهای روز است، که اینجا تاریک است. ماه‌های ماه است، که هوا گرفته است. سال‌های سال است، که همه جا را خاک و خاکستر پر کرده است؛ نه تنها پر کرده که همچنان در حال باریدن است. از جای‌جای این سقف، در هر اتاق، حتی در ایوان نیز، دانه‌های پفکی و پنبه‌ای دوده و خاکستر، در ابعاد و اشکال گوناگون، آرام و آهسته پایین می‌آیند، و روی لایه‌ی نازکی که همه جا را فرا گرفته است، می‌نشینند. بدون آنکه ضخامت این سطح سیاه، هیچ تغییری بکند. مانند آبنمای لجن گرفته‌ای که هرچه فواره‌ی آن تلاش می‌کند، در عمق و حجم آب کدر آن، هیچ تفاوتی ایجاد نمی‌شود.

ماهیچه‌های پا و کتف و کمر و همه جای بدنم، خشک و منقبض شده‌اند. آخرین باری که از جایم تکان خورده‌ام را به خاطر نمی‌آورم. با زور، و همراه با دردی که همچون نارنجک ضامن کشیده‌ای عمل می‌کند، اندکی خود را جابه‌جا می‌کنم.

چشمانم را، که به علت باز بودن و خیره ماندن طولانی، که مدت زمان آن را نیز، به یاد نمی‌آورم، خشک و ملتهب شده، می‌بندم، و سر را به پشتی مبل تکیه می‌دهم. انگشتانم را به زحمت خم و راست می‌کنم تا آهسته‌آهسته، گرفتگی عضلاتشان باز شود، و قادر به حرکت باشند. دقیقاً به همان دلیل شروع به حرکت کردن کرده‌ام، که تمام این دوران را، که از طول مدت آن بی اطلاعم، ثابت و ساکن مانده بودم. به هیچ دلیل مشخص!. به قدری در این چهاردیواری رو به ویرانی بوده‌ام که حتی به یاد نمی‌آورم چرا و چطور به اینجا آمده و در آن مانده‌ام. حتی یک ثانیه پیش از ورودم به این خانه را هم در خاطر ندارم.

حالا دیگر بی‌درد و فشار بیش از حد، می‌توانم دستانم را مشت کنم. صدای مهیبی تمام فضا را پر می‌کند. چشم باز می‌کنم؛ تَرک پُر رگه‌ای، که از زیر این دیوار آغاز، و تا روی سقف ادامه یافته، و در پایین دیوار دیگر، خاتمه می‌یابد، شکاف نسبتاً بازی را ایجاد کرده است. به دستانم نگاه می‌کنم. حتی زیر دستان و تنم نیز از لایه خزنده و تسخیر کننده سیاه، پر شده است. دستم را برای دیدن بهتر آن بلند می‌کنم. گلوله‌های خاکستر، بی‌آنکه از مسیر خود منحرف شوند، از میان دستم عبور می‌کنند. با چشمانی خالی از تعجب و شگفتی، چونان کسی که مدت‌های درازی است که با این حال و هوا آشناست، نگاهی گذرا به این عبور و مرور می‌اندازم، و سپس دستم را از روی بی‌میلی، در هوا رها می‌کنم، تا با پای خودش، به جای خویش بازگردد. حتی فرود سنگین و ناگهانی ساعدم نیز، آرامش و همبستگی دوده‌ها و سیاهی‌ها را به هم نمی‌زند.

کمی به جلو خم می‌شوم. شکاف با صدایی رگه‌رگه، بازتر می‌شود. بی توجه به آن، تمام وزنم را روی دستانم می‌اندازم، و با سرعتی کند و آهسته و حوصله سر بر، از جایم بلند می‌شوم. تمام شکاف نیز به طور کامل باز می‌شود، و خانه به دو نیم تقسیم می‌گردد. نیمه‌ی روبرو، گویی که از ابتدا وجود نداشته است، از پیش چشمانم به یکباره محو می‌شود؛ اما هیچ منظره‌ی دور و نزدیکی جای آن را نمی‌گیرد. تماماً فضایی خالی است، که تا چشم کار می‌کند، دانه‌های پفکی و پنبه‌ای دوده و خاکستر، در ابعاد و اشکال گوناگون، آرام و آهسته، از بالای نامعلوم این فضای تهی، به پایین ناپیدای آن می‌ریزد. و من در لبه‌ی این پرتگاه، صاف و بی‌تشویش ایستاده‌ام. بی‌آنکه به خالی بودن پیش پایم بیندیشم، و یا بدانم که برای چه، و به دنبال چه چیزی هستم، شروع به قدم برداشتن، به داخل این سیاهی وسیع می‌کنم. در بین هیچ، و بر روی هیچ، پا می‌گذارم و پیش می‌روم. اینبار اما دانه‌های خاکستر، این تنها هستی موجود در این خلأ گسترده و تاریک، بر سطح تنم می‌نشینند، و همچون دانه‌های برف، که از تماس با گرمای بدن، آب می‌شوند، بر روی تن من پهن و جذب می‌گردند. سرم را به دنبال چه چیز نمی‌دانم، اما به سمت پشت می‌چرخانم و با امید دیدن چه، نمی‌دانم، اما تاریکی بی‌انتها را می‌بینم که در هر سو ادامه یافته است.

دیگر بالا و پایین مفهوم خود را از دست داده است. نمی‌دانم، این دانه‌های پفکی و پنبه‌ای دوده و خاکستر هستند، که در ابعاد و اشکال گوناگون، آرام و آهسته، از هر طرف می‌وزند و می‌بارند؛ یا من هستم که در هوایی مملو از هیچ، معلقم و چرخ می‌زنم. دوده‌ها و خاکسترها نیز، همچون گلبول‌های سفید فاسد شده‌ای، که پس از گندیدن، همچنان احساس وظیفه می‌کنند، به این جسم خارجی که به این حریم پا گذاشته است حمله کرده، مرا احاطه می‌کنند، و در من حل می‌شوند.

همچون پری سبک، خود را رها می‌کنم، و خزش و لغزش دانه‌های پفکی و پنبه‌ای دوده و خاکستر را، که در ابعاد و اشکال گوناگون، آرام و آهسته، ذره‌ذره‌ی وجودم را خاکستری رنگ می‌کنند، حس کرده و نوش می‌کنم. در آن دم که همه‌ام مملو از رنگی خاکستری می‌شود، دیگر گوش‌هایم زنگ نمی‌زند، و تنم درد نمی‌کند. در یک لحظه، مانند قاصدکی که آن را پُف کنند، در فضای سیاه و خالی متلاشی می‌شوم، و به صورت دانه‌های پفکی و پنبه‌ای دوده و خاکستر، در ابعاد و اشکال گوناگون، آرام و آهسته می‌بارم.

ریش قرمز

۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۸ ، ۰۱:۳۰

ای ستاره، باورت نمی‌شود؛

آن سپیده‌دم که با صفا و ناز

در فضای بیکرانه می‌دمید

دیگر از زمین رمیده است.

این سپیده‌ها سپیده نیست:

رنگ چهره‌ی زمین پریده است!

فریدون مشیری

پ.ن: خوش آمدی به خانه

۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۸ ، ۱۲:۴۵

موضوع: یلدا

دیگر چیزی تا غروب نمانده است. جلوی چادر تک نفره‌ای که در جای مناسبی از صحرا برپا کرده بودم، روی کنده‌ی خشکیده‌ای نشسته‌ام، و به شعله‌های رو به خاموشی آتش کوچکی که برای دم کردن چای روشن کرده بودم، خیره‌خیره نگاه می‌کنم. چوب‌های نیم‌سوخته، و یا خاکستر شده، که برخی تند و برخی آهسته نفس می‌کشند، با هر دم و بازدمشان، چهره‌هاشان سرخ و گلگون می‌شود و سپس دوباره رنگ خود را می‌بازند. با ذهن و روحی تهی از هرچیز ممکن و ناممکن، تنها به تلاش شعله‌ها برای زنده ماندن نگاه می‌کنم، و چای نامطبوع را جرعه جرعه سر می‌کشم.

این موقعیت نیز، مانند تمام تصاویر خاص و عامی که سال‌هاست از پیش چشمانم می‌گذرد، هیچ حس و فکر منحصر به فرد و ویژه‌ای را، در من برنمی‌انگیزاند. این موضوع باعث شده است که در عکاسی‌هایم، دیگر به دنبال یافتن برش‌ها و صحنه‌های ناب و الهام‌بخشی نباشم، و از زمین و زمان یک ریز عکس بگیرم؛ عکس‌های تکراری و تهی. اوایل خود را این‌گونه فریب می‌دادم که قرار است سر فرصت عکس‌ها را به دقت بررسی کنم، و نازیباهایش را حذف؛ اما در عمل چیزی که رخ می‌داد این بود که همه‌ی آن‌ها را بدون استثنا پاک می‌کردم. بعدها حتی حوصله‌ی پاک کردن را هم از دست دادم.

به آسمان که می‌نگرم، شب سرتاسر دشت و صحرا را پوشانده است، و ستاره‌ها کم‌کم از خواب خوش خود بیدار می‌شوند، و با خمیازه‌های کوتاه و بلند، آهسته چشم باز می‌کنند؛ همان گونه که من، آهسته چشم می‌بندم. از صبح چشم چپم درد می‌کند، احساس می‌کنم گل‌مژه‌ی بدی زده باشد. آنچنان حساس و ملتهب شده که نمی‌توانم حتی به آرامی لمسش کنم، و یا چشمم را آسوده و کامل، باز نگهدارم.

با وزیدن نسیم خنکی که با خود پیام شروع زمستان را آورده است، خودم را بیشتر در آغوش می‌گیرم. ته مانده‌ی چای سرد شده را روی خاکسترها می‌ریزم. از وصال این دو دشمن دیرینه، این آب و آتش همیشه ناسازگار با هم، ستون باریک و محوی از دود خفه کننده‌ای، وارد بینی و حلقم می‌شود. چهره در هم می‌کشم و سرم را عقب می‌برم. دود که پراکنده می‌شود و دوباره چشم باز می‌کنم، برای یک لحظه جا می‌خورم. به یکباره شیر نری را پیش رویم می‌بینم که سر به زیر انداخته و سلانه سلانه به سمت تک درخت خشکیده‌ای که شاخه‌هایش هیزم آتشم شد، پیش می‌رود. شیر به طرز عجیبی می‌درخشد. هاله‌ای از نور و تلالو در اطرافش می‌رقصد. بدون آنکه توجهی به دور و بر خود بکند و نگاهی بی‌اندازد، صاف می‌رود و زیر درخت ولو می‌شود. پوزه‌اش را با حالتی مملو از بی‌حوصلگی بر دستان خود می‌گذارد، و چشم به روبه‌رو، به افق شرقی می‌دوزد؛ همانطور که من بی‌هیچ عکس‌العملی، به او چشم دوخته‌ام. نه تعجب کرده‌ام، نه هیجان زده شده‌ام، و نه ترسیده‌ام. هیچ حس و حال خاصی ندارم. فقط و فقط ایستاده‌ام و او را نگاه می‌کنم.

یک آن که به خودم می‌آیم، به یاد دوربینم می‌افتم. به سرعت سر در چادر کرده و دوربینم را برمی‌دارم، ولی از بدبیاری، باتری خالی کرده است. از بالای شانه نگاهی به او می‌اندازم تا مطمئن شوم که هنوز آنجا دراز کشیده است، و با دستم درون کوله‌ام را به دنبال باتری ذخیره، زیر و رو می‌کنم. به محض آنکه به چنگش می‌آورم، رو به سوی شیر می‌گردانم، و بدون آنکه چشم از او بردارم، سعی می‌کنم باتری را عوض کنم. اما افسوس که امری است محال. تنها ثانیه‌ای سر را پایین می‌آورم تا باتری را در جهت درستش قرار دهم، و چون بار دیگر چشمانم را بالا می‌آورم، دستانم از حرکت می‌ایستند. یک جفت تیله‌ی سرخ و سوزان در دل سیاهی شب، در میان زمین و هوا قرار گرفته است. با دیدنشان تا مغز استخوانم تیر می‌کشد. پس از لحظاتی که ساعت‌ها طول کشیده‌اند، آن گوی‌های آتشین، به جنب و جوش می‌افتند. به نظر می‌رسد که به طرز نامحسوس و آهسته‌ای، بزرگ‌تر می‌شوند، و یا دقیق‌تر آنکه، واضح‌تر می‌گردند. کم‌کم هاله‌ای از خطوطی موهوم، در دور و اطراف آن‌ها شکل می‌گیرد، و هیکل ناموزونی را می‌سازند. در میان راه، مسیرشان را کج می‌کنند و به سمت شیر می‌روند. هرچه به او نزدیک‌تر می‌شوند، تحت تشعشع نور خفیف شیر، واضح و واضح‌تر می‌شوند. صاحب آن چشم‌های پرخون، کفتار درشت هیکل و سراسر سیاهی است، که قوز استخوانی و چندش‌آوری بر پشت کتفش، اندام بزرگ او را، عظیم‌تر و هولناک‌تر می‌نمایاند.

شیر نه آنکه متوجه پیرامون خود نباشد، که با حالتی حاکی از بی‌تفاوتی نسبت به همه چیز، فقط و فقط به دور دست نگاه می‌کند، نگاهی سرشار از خستگی و شاید خواب‌آلودگی و بی‌حالی.

کفتار خِرخِر کنان، چندباری سرش را بالا و پایین کرده، و سپس دهان خود را باز می‌کند. سیاهی تنش به قدری غلیظ است که دندانهای تیز و سفیدش در تاریکی وجودش، گم می‌شوند و به چشم نمی‌آیند. او اما فارغ از تمام این حرف‌ها و اندیشه‌ها، دهانش را بیشتر باز می‌کند، بازتر، بازتر، ... دیگر از حالت عادی خارج شده است. دهانش بیش از حد معمول باز شده و نزدیک است که استخوان‌های فک‌اش از هم جدا شود. همچنان آرواره‌هایش از هم دورتر می‌شوند و وسعت دهانش از درازا و پهنا گسترده‌تر می‌شود؛ تا جایی که گویی همه‌ی وجودش یک دهان بزرگ و عظیم شده است. یک سیاه‌چاله‌ی خوفناک روی زمین.

این دهان ایستاده در پیش رو، آهسته و با فراغ بال جلو می‌رود. آرام آرام شیر را از پلهو در خود جای می‌دهد؛ و با فرو رفتن تدریجی شیر در کام او، هاله‌ی نورانی شیر، درون دهان را اندکی روشن می‌کند، مانند پارچه‌ای که دور لامپی روشن بپیچی. یاد باتری می‌افتم. دستانم بی‌اختیار می‌لرزند. از ترس، یا سرما، یا شوک، نمی‌دانم. حتی لرزیدنشان را حس هم نکرده بودم. به سختی باتری را در جای خود قرار می‌دهد، اما این یکی هم خالی است. سر از دوربین برمی‌دارم، دیگر شیر به طور کامل در آن سیاه‌چاله مخوف غرق شده است و کفتار تمام او را پوشانده است. دهان بزرگ، با همان آرامش و آهستگی که باز شده بود، شروع به بسته شدن می‌کند، و هم‌زمان درخشش شیر نیز، رفته‌رفته کمرنگ‌تر می‌شود و کفتار سیاهی خود را باز می‌یابد.

پیش از آنکه تاریکی مطلق، دوباره گسترده شود، شیر پوزه خود را از پشت دستانش بلند می‌کند و معلوم نیست به کدامین هدف و انگیزه‌ای، بی‌جان و بی‌رمق، پنجه‌ای به درون شکم کفتار می‌کشد. کفتار کمی سر می‌جنباند و چندباری خِرخِر می‌کند، و نور درون شکمش به کلی خاموش می‌شود. در همین حین، ناگهان به من خیره می‌شود. در جای خود، خشک شده‌ام. کفتار در یک چشم به هم زدن پیش رویم ظاهر می‌شود. درست با همان حالتی که در زیر درخت ایستاده بود، جلوی صورتم ظاهر می‌شود، و نفسش را که مملو از بوی تعفن است، به صورتم می‌کوبد.

با شتاب از جا می‌پرم. برای یک لحظه تمام تنم را سکون فرا می‌گیرد. بی‌آنکه تکانی به سر و بدنم بدهم، بی‌قرار و وحشت‌زده، چشم می‌چرخانم. درون کیسه‌ی خواب، و داخل چادر هستم. به یکباره، گویی چیزی که نمی‌دانم چیست، به خاطرم آمده باشد، شتاب و هیجان، تمام وجودم را فرا می‌گیرد. خود را به سختی و به سرعت از چنگال کیسه‌ی خواب رها می‌سازم. با عجله و بدون تعادل، خود را از چادر بیرون می‌اندازم. صورتم در چیز سرد و لطیفی فرو می‌رود. با بُهت از زمین بلند می‌شوم. سرتاسر صحرا را لایه‌ای نازک از برف پوشانده، و تاریکی همه‌ی زمین را فرا گرفته است. دانه‌های پفکی و درشت برف، با فاصله‌ی بسیار از یکدیگر، پایین می‌آیند. این نخستین برف اولین روز زمستان است.

اولین روز؟! به سختی عقربه‌های ساعتم را پیدا می‌کنم و در آن‌ها دقیق می‌شوم. ساعتم خواب رفته است. سر می‌چرخانم و به افق دوردست مشرق چشم می‌دوزم. ابری یک‌دست و ضخیم، تمام آسمان را پوشانده است. سوالی بی‌مقدمه از ذهنم عبور می‌کند، و با گذرش بدنم را به لرزه می‌اندازد، و مو را بر تنم سیخ می‌کند. آیا خورشید طلوع می‌کند یا ... ؟!

ریش قرمز

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۸ ، ۱۳:۳۸