گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

۱۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

رسید. روزی که ماتمش را داشتم رسید. در میانه‌ی میانترم‌ها بودیم. یکی از برخی اوقاتی که تفریحات خوابگاهی - که پسرهای خوابگاه رفته بهتر می‌دانند - بیشترین متقاضی را پیدا می‌کند. چون همه‌ی ما شب امتحانی هستیم و برای تنظیم و بایگانی مطالبی که به طور فشرده و سریع حفظ شده‌اند، نیاز مبرمی به این بازی یافت می‌شود. بویژه در بین بچه‌های فیزیکی و ریاضی، با آن کل‌کل‌های همیشگی بین رشته‌ای. به جای حساس بازی رسیده بودیم که تلفنم زنگ خورد. منزل بود و نمی‌شد جواب نداد؛ چون بعد از آن داستان شروع می‌شد که چی کار می‌کردی که جواب ندادی؟ با کی بودی؟ کجا بودی؟ و ....

من: الو؟ سلام.

- : تا فردا اینجا باش، اسباب کشی داریم.

همین. قطع نمودند و بنده بهت زده تا ته بازی نفهمیدم چه کار کردم، اما گویا از زمان هوشیاریم بهتر بازی کردم. وسط امتحانات بودیم. نزدیک امتحان مهمی که نه تنها نمره‌اش برای معدلم، که برای خود درس هم بسیار مهم بود. سال پیش این درس را افتاده بودم و به خاطر ضریب بالایش موجب مشروطی این دانشجوی زحمت کش، در سال اول تحصیلش شد. هیچ وقت آن امتحان یادم نمی‌رود. عجب بدبختی کشیدم با آن دست گل‌های یاسر و آخر سر ...

یاسر، هم اتاقی خوب بنده و صاحب راه حل‌های ابتکاری ناب است. همچنین دارای آپشن‌های دیگریست که شاید بعدا، کم‌کم، با آن‌ها آشنا شدید.

از آنجایی که دانشجویان، بویژه پسرها، خیلی اهل جزوه نویسی نیستند، و از آن مهمتر، چون دخترها جزوه‌های کامل و تمیز و رنگین کمانی دارند، این یک سنت کهنی است که در چند جلسه‌ی اول، دختر خوش خط و درس خوان کلاس شناسایی و در نزدیکی‌های امتحان، به اخذ دست نوشته‌های مهم و پر ارزش‌تر از طلای فرد نجات بخش اقدام شود. فرشته‌ی نجات آن درس ما، خانوم مهتاب بودند. (جهت اطلاع دوستانی که نیش گرامیشان باز شد بگویم که فامیلی ایشان مهتاب بود). تنها یک مشکل، این بزرگوار سایه‌ی بنده را با تیر می‌زدند.

ترم اول، وقتی در راهروی کلاس‌ها قدم می‌زدم، استاد درس ریاضی1 ما را دید و گفت تا به اطلاع بچه‌ها برسانم که آخر هفته کلاس اضافی برگزار می‌شود. به محض رفتن استاد، کسی محکم به پشت بنده کوبید که در دو جا احساس شکستگی کردم.

یاسر: می‌بینم که نیومده خوب با استادا جور شدی.

من: گفت آخر هفته کلاس اضافی داریم. به بچه‌ها می‌گی؟

- : هر کی خربزه می‌خوره باید برقصه.

(این یکی دیگر از توانایی‌ها و استعدادهای این موجود می‌باشد که ضرب‌المثل‌ها را به طرز بی‌مزه‌ای تحریف می‌کند)

یاسر: خودت با استاد رو هم ریختید، خودتم به بقیه می‌گی. کلاس اضافی رو تو گزاشتی، من فحش بخورم؟

من: چرا چرت می‌گی؟ استاد گفت. تازه خودتم می‌دونی که من توو برخورد با دخترا مشکل دارم. تنها دخترایی که باهاشون حرف زدم خواهرم و یکی دوتا از دوستا و دشمناش بوده.

- : اِ ! نیگا، نسترنه.

(این یکی دیگه اسم کوچک بود)

من: زهر مار، ترسیدم. بی‌جنبه بزار عرق رسیدنت به دانشگاه خشک بشه، آشنا بشی بعد. زودی پسرخاله شدی!

- : اصا تقصیر منه که می‌خواستم کمکت کنم.

- : مثلا چه کمکی؟

- : هیچی، باید از یه جا شروع کنی. بیا فعلا از نسترن، ببخشید از خانوم آسمانی‌فر شروع کن.

- : الان وقت مناسبی واسه دلقک بازی نیست. بینم، تو اسم اینارو کی یادگرفتی؟

- : تو کاریت نباشه. بحث درسیه بابا. بهش ماجرای کلاس رو بگو. هم صحبت کردن رو یاد می‌گیری بابایی، هم بقیه دخترارو این بهشون خبر می‌ده.

- : نمی‌شه تو بری بگی؟

- : نه، تو باید بگی، نگران نباش من حمایتت می‌کنم. از قدیم گفتن هر کی رو دوس داری، بجای اینکه براش ماهی بگیری، تن ماهی بگیر، خوردنش راحت‌تره.....

 

من: ببخشید خانوم سماوات! یعنی آسمان، سپهر، آسمانی زاده....

یاسر: با این حرف زدنش، ببخشید خانوم آسمانی‌فر، ایشون می‌خواستن درباره یه امر مهمی وقتتون رو بگیرن.

آسمانی‌فر: خجالت بکشید.

و بعد با اخم‌های گره کرده و قدم‌های بلند از آنجا دور شد.

یاسر: با تو بودا! آبرومون رو بردی. ولی چقدر نجیب.

من: چرت نگو.

- : نه دیگه، با این قیافه و طرز حرف زدنت خب حق داشت، من بودم یکی می‌زدم زیر گوشت پسر بی حیا. تو خجالت نمی‌کشی؟ نه تو حیا نمی‌کنی؟

- : یقه رو ول کن، جدی گرفتی! تو گند زدی با نوع آماده سازیت. امر مهم!

- : خب مهم بود دیگه.

- : نخواستیم. کمک نخواستیم. خودم یه کاریش می‌کنم. تو به پسرا خبر بده.

- : زکی، دخترارو تو بگی، سیبیلوهاش واسه من؟

- : بچه ها که هیچ کدوم سیبیل ندارن! باشه، اونارو هم خودم می‌گم. تو فقط برو تا بیشتر از این آبرومون رو نبردی.

 

در همون موقع یکی دیگر از دختران کلاس را دیدم. با هر بدبختی و عرق ریختن و لکنت که بود ماجرای کلاس را اطلاع دادم و قرار شد ایشان زحمت باقی خانوم‌ها را به عهده بگیرند.

هفته‌ی بعد وقتی وارد کلاس شدم، خانومی با عصبانیت جلو آمد و با صدای بلند شروع به داد و بی‌داد کرد.

مهتاب: از آدمای خودشیرین متنفرم. خودتون بریدین و دوختین، دست کم یه اطلاع می‌دادین.

در توصیف وضعیت اینجانب همین بس که نزدیک بود احتیاج به تعویض شلوار پیدا کنم. وقتی فکرش را می‌کنم، خوب شد کشیده‌ای چیزی نزد. آن وقت به هیچ عنوان توانایی اصلاح فکرهایی که به ذهن کج دوستان خطور می‌کرد را نداشتم. این‌ها و چند لیچار دیگر را بار بنده کردند و رفتن کنار خانوم آسمانی‌فر نشستند. دیگر عمرا نمی‌شد برای بررسی علت فواران این کوه آتشفشان نزدیک رفت، چون هر دو مخزن در حال انفجار و نگاه‌های چپ چپ به اینجانب بودند.

سر جایم رفتم و موضوع را از یاسر جویا شدم. این خانوم بسیار درس خوان، بنابر هر دلیلی، خبر کلاس مذکور به گوششان نرسیده بود و وقتی مطلع می‌شوند، موضوع را پیگیری کرده و در تحقیقات خود به دوست شخیص بنده برخورد نموده و ایشان هم به اطلاع آن گرامی رسانده‌اند که این حقیر جهت خودشیرین بازی کلاس اضافه تشکیل داده‌ام....

(!)

 

ریش قرمز

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۲ ، ۲۰:۴۰

در این فکــرم من و دانم که هرگز                   مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگــر هـم مــرد زندانبــان بخـواهد                   دگــر از بهــر پــروازم نفس نیست

فروغ فرخ‌زاد

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۴۶

مـا ســیر بـاغ و راغ به یــاران گـذاشتیم                کز خود رمیده را هوس باغ و راغ نیست

رهی معیری

۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۲ ، ۱۴:۲۹

نمی‌دانم چــه می‌خــواهم بـگویم                  زبــانم در دهـــان بــاز بــسته‌ست

در تنگ قفس باز است و افسوس                  که بال مرغ پــروازم شکسته‌ست!

هوشنگ ابتهاج

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۲ ، ۱۱:۲۰
گاهی می‌شود که بنابر هر دلیلی، تصمیم می‌گیریم که مطلبی را به کسی یا کسانی گوش‌زد کنیم. حال چیزی است که خوانده‌ایم، شنیده‌ایم، دیده‌ایم، کشف کرده‌ایم یا هر چیز دیگر. نصیحت است، سخنرانی است، امر و نهی است یا هر چه. با تمام درست و غلط بودن گفته، این جمله‌ای که برگرفته از ماجرایی است رخ داده برای پیامبر، دهان‌ها را مهر می‌کند که رطب خورده، منع رطب نکند.
اگر اینگونه باشد، هیچ کس نباید توصیه‌ای کند، راهنمایی کند، امر به معروف و نهی از منکر کند یا هر چیزی که نامش را می‌گذارید؛ چون انسان کامل نیست. درست است که نصیحت و راهنمایی، خود شرایطی دارد اما اینجا جای این بحث نیست که بسیار جای حرف دارد. شاید در گفت و گویی دیگر. مطلب اینکه، این جمله‌ی خرما دار، شده است مشتی در دهان خیر خواه و غیر خیر خواه دیگران. لازم می‌دانم ماجرای پیامبر را مروری کنیم. پیشاپیش بگویم که ممکن است جزئیاتی که می‌گویم با شنیده‌های شما فرق داشته باشد، ولی اصل همان است، پس در مثال مناقشه نفرمایید.
مادری کودکش را پیش پیامبر برد که خرما برایش خوب نیست و نباید بخورد، اما گوش به حرف نمی‌دهد. پیامبر فرمودند فردا بیاورش. فردا می‌آیند و پیامبر با کودک صحبت می‌کنند. علت را می‌پرسند. پیامبر پاسخ می‌دهند که دیروز خود خرما خورده بودم و رطب خورده منع رطب نکند.
2 نکته‌ی بسیار اساسی در این اتفاق می‌باشد که هیچ کس به آن توجه ندارد و هر جایی اشتباهی می‌کنیم یا گیر ناصحی می‌افتیم، بی آنکه خطایمان را بپذیریم، این جمله را حواله‌اش می‌کنیم.

اول آنکه پیامبر فردای آن روز نصیحت را انجام دادند. پس انجام کاری (حال نه لزوما خطا) در گذشته، دلیل نمی‌شود که آن فرد امروز اجازه‌ی راهنمایی نداشته باشد. (بویژه که تجربه‌اش را نیز دارد و بهتر می‌تواند کمک کند)

دوم آنکه پیامبر این جمله را به کسی نگفتند، مخاطب خودشان بودند. یعنی این ناصح است که باید با خود به قضاوت بنشیند که آیا من اجازه‌ی نصیحت دارم یا نه (که این خود باز بحثی دیگر است که گاهی لازم است فرد خطاکار حتما نصیحتی کند)، نه آنکه به شخصی که قصد راهنمایی یا مطلع کردن ما را دارد با غضب بگوییم تو خود خرمای خود را خورده‌ای، به خرمای من کاری نداشته باش. (که اگر با بی آگاهی نیز گفته باشیم، تهمت نیز زده‌ایم)

نکته‌ی سومی که من اضافه می‌کنم این است که آیا وقتی پزشکی به شما دارویی می‌دهد، شما آن را پرت کرده و می‌گویی چرا خودت نمی‌خوری؟ معلوم است که نه. چون این شما هستید که به آن نیازمندید. اینجا دکتر است که باید خودش با خودش بگوید که "اگر من جای او بودم باز هم همین دارو را تجویز می‌کردم؟" که بحث وجدان است. وگرنه قرار نیست که همه از این دارو استفاده کنند. به همین ترتیب اگر کسی نصیحتی یا پیشنهادی می‌دهد، باید خودش جمله‌ی مذکور را به خودش بگوید تا درست و منصفانه راهنمایی کند. شرایط گوینده و شنونده یکسان نیست که لازم باشد گوینده هم به آن عمل کند. گاهی چیزی که برای شنونده لازم و واجب است، برای گوینده یا شخصی دیگر مضر و حرام می‌باشد.

پایان کلام. مولا علی می‌فرمایند "منگر چه کسی سخن می‌گوید، نگاه کن چه می‌گوید"
پس بهتر است فارغ از خوب و بد بودن سخنران، شنونده بی پرخاش و با آرامش همه‌ی گفته‌ها را بشنود، بسنجد و بهترین را برگزیند؛ و بهتر آن که گوینده بی غرض و منصفانه حرف‌هایش را بزند و به تصمیم افراد احترام بگذارد.

باز تصمیم با شماست.

ریش قرمز
۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۱

از همان آغاز صعود، فیلم هم شروع شد. هر چند قدم، یکی یکی یا پایشان سر می‌خورد، یا درد می‌گرفت، یا خسته می‌شد و ...، و بدبختی این بود که آرزو و سپیده، این عزیزان را گردن بنده رها کرده بودند و مانند دو یوزپلنگ در حال بالا رفتن از کوه بودند. با هر بدبختی که بود، این نوگلان وطن را سالم رساندم بالا. آن دو مهربان رقیب همیشگی هم نفس زنان ولو شده بودند. جالب اینکه به خودشان هم رحم نمی‌کنند. نفس جا نیامده در حال کل‌کل‌های همیشگی خود بودند.

سپیده: من هر دو هفته حتما میام کوه.
آرزو: از نفس زدنت پیداس. داره جونت بالا میاد.
- : واسه اینه که به این کوه عادت نداشتم.
- : راس می‌گی. تو اصا به کوه عادت نداری، چون قبلیا که رفتی تپه بوده.
- : باز من همونم رفتم، تو که از پله هم بالا نمی‌ری. این بارم مطمئنم داداشت به زور آوردتت.
- : اتفاقا برعکس، من آوردمش.
- : حدس می‌زدم. ترسیدی سنگ کوب کنی، گفتی بهتره یکی باشه که هیکل نافرم و سنگینتو جم کنه.
- : نخیر، آوردمش یه مرد بالا سرمون باشه. مث تو خوبه که همیشه وِلی؟
با سرفه‌های من و ناله‌های باقی دوستان، بحث فعلاً به همینجا ختم شد. دیگر نفسم در نمی‌آمد، شکمم چسبیده بود به کمرم. سریع آب میوه‌ها را درآوردم و دادم به بچه‌ها. یادم بود به تعداد خریده بودم ولی یکی کم بود. نکنه توو راه افتاده؟ حالا چی کار کنم؟ دارم می‌میرم.
در همین حال و هوای خالصانه بودم که یکی از دوستان گفت: چرا نمی‌خورید آقا میلاد؟ نکنه سمی چیزی توشه؟
با صدای خنده‌های دخترها نگاهی به دستم که کیسه را با آن نگهداشته بودم کردم. آب میوه دستم بود. شروع به خوردن کردم و برای ماس مالی کردن، خنده‌ی زورکی را بر لبانم نشاندم که ناگهان خنده‌ها به نیشخند‌های موزیانه تبدیل شد، که البته مثل همیشه خواهر بنده اخمو بود.
- : چیه؟ چیزی شده؟

آرزو با آرنجش به پهلویم کوبید که در اثر واکنشم فهمیدم طبق عادت همیشگی که با دوستان، بگو و بخند می‌کنم، با ساعدم به نفر کناری که سپیده باشد، تکیه داده‌ام. از آنجا که دخترها مرغشان یک پا دارد، ترجیح دادم هیچ توجیحی نیاورم که فقط اوضاع را بدتر می‌کرد. سرم را با پخش کردن خوراکی‌ها گرم کردم که آرزو دستم را کشید و گفت: نمی‌خواد، بیا برو ناهار رو بگیر.
 که یکی از دوستان به کنایه عرض نمودند که ناهار که هیچ، باید شام بدهم. کمی که دور شدیم، خواهر عزیز ما نگاهی به عقب کرد و بلند گفت "زود برگردیا" و چنان با مشت به پهلوی بنده کوبیدند که احساس کردم کلیه‌ام 10 سانتی جابه‌جا شد، و بعد در همان حالت پیچ و واپیچ که بودم، پرتم کرد پایین (!).
بله، ما مسافتی را قلت خوردیم، کمی بالا و پایین پرت شدیم، مقداری کشیده شدیم و آخر سر توانستیم خود را نگهداریم. خاک و خلمان را که تکاندیم شروع به قدم زدن کردیم تا رسیدیم به یک فلافلی. من هم که عاشق فلافل‌های تند. گرسنگی در یک قدمی نابودی. دو سری فلافل دو نونه با یک دوغ خانواده نوش جان نمودیم. عجب کیفی داد. خوردن ما که تمام شد، نگاهی به اطراف کردم. "خدا من یه کاری داشتم". همینطور راه می‌رفتم و فکر می‌کردم که پایم به سنگی گیر کرد و چنان زمین خوردم که مانند طالبی صدا دادم. زمین خوردن همان و تداعی سقوط آزاد نیز همان، که موجب یادآوری موضوع مفقوده شد. به سرعت چند فلافل دیگر با نوشیدنی گرفتم و باز پا به عرصه‌ی صعود نهادم. باور کنید به اندازه‌ی همه‌ی عمرم ورزش کردم. وقتی رسیدم سعی کردم به چشم غره‌های آرزو توجه نکنم. غذا را پخش کردم و با آنکه سیر بودم اما مجبور به خوردن بودم. خواهر بنده نیز با خشم کنارم نشست تا شاید به خیال خود مراقب سوتی‌های من باشد.
آرزو: اینم شیرینی قبولی داداش باهوشم.
- : ایشاالله دفه بعدی شیرینی عروسی.
سرگرم خوردن شده بودیم که یک گروه از پسرهایی که به نظر حالشان خوب نبود از کنارمان گذشتند. یکی که به گمانم دچار سوختگی شده بود و دیگری برق گرفتگی و یکی هم که گویا از پسر بودنش همچین راضی نبود و سعی داشت به جنس مخالف بپیوندد و ... . احتمالا دچار اشتباه لپی شدند یا به خاطر ظاهر همراهانمان به خود اجازه دادند که چند تیکه که عفت قلم اجازه‌ی ذکرش را نمی‌دهد به سفره‌ی ما اضافه کنند. این مزاحمت بی‌جا همان و دعوای مختصری که موجب پاره شدن یقه‌ی بنده و نابودی دو تن از آنان شد همان. لازم به ذکر است که بنده فقط یک کشیده زدم، به همراه یک کله، و یک زیر یه خم؛ که هیچکدام جراحت زیادی به بار نیاورد و صدمات آن دو عزیز کار خواهر زنجیر کش ما بود. فقط نمی‌دانم آن زنجیر که هر دانه‌اش اندازه‌ی یک کیوی بود را از کجا آورد؟! پس از ختم ماجرا تازه فهمیدیم که خسارت مالی نیز خورده‌ایم. فلافل سپیده پخش زمین شده بود. منم که حال نداشتم دوباره بروم و بیایم، و سیر هم بودم، ساندویچ خودم را به ایشان تعارف کردم، و باز آرنج آرزو بود که بین دو دنده‌ی تحتانی بنده نشست.
آرزو: نمی‌خواد. بیا سپیده تو ساندویچ منو بگیر. من با داداشم می‌خورم.
تا آمدم بگویم که چه فرقی می‌کند، پاشنه‌ی خواهر بنده سر خورد و روی انگشتان پایم چند باری انرژی زیادی را تخلیه کرد.
آرزو: آروم بگیر دو دقیقه.
تازه یاد ماجرای آب میوه خوردن افتادم و بهتر دیدم اینبار به حرف این دختر زورگو گوش دهم.
دیگه بعد از ظهر شده بود و وقت رهایی از این جمع پر مهر. پایین که رسیدیم، ماشینی گرفتیم تا برگردیم.
راننده: کجا می‌رید؟
من: فلان جا.
راننده در حالی که می‌خندید: مارو گرفتی عمو؟ اینکه همینجاست!
من: ها!
هیچی، به هر ترتیبی بود آدرس دادیم و تمام مسیر سعی کردم کوچکترین حرکتی نکنم.
به در خانه که رسیدیم آرزو چنان با مشت به پهلویم زد که دیگر مطمئن شدم کلیه‌ام ترکید.
من: تو چته؟ امروز ما رو کیسه بکس کردیا!
آرزو: تو چته؟ آبرو نزاشتی برامون. این کتکا که خوردی پای چت بازیای امروزت و ماجرای اون رخت خوابا که ریختی روم.
- : خب اون سفته‌ها رو هم بده، این همه پول خرج کردم برات دیگه.
- : خرج که وظیفت بوده. مرد بودی خیر سرتا، کنکورم که تو قبول شدی نه من. تازه اگه می‌خواستم بدهیت رو حساب کنم که توو اون سقوط، دست کم باید گردنت میشکست.
(!)

ریش قرمز
۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۲ ، ۰۲:۰۹

همه‌ی ما ویژگی‌هایی داریم که گاهی به نفع ما می‌شوند و گاهی دردسر ساز. یکی از این مسائل مهم در زندگی من، مقوله‌ی حواس پرتی است. یک موضوع که مثل جریان متناوب بگیر نگیر دارد ولی هیچ وقت میزانش ثابت نیست و گاهی مانند فشار خون مادرجان دچار افت و خیز می‌شود. یکی از معدود روزهایی که این ماجرا رو به افزایش زایدالوصفی نهاد و با بخش دردسر ساز نیز هماهنگ شد، کمی بعد از اعلام نتایج نهایی کنکور بود. من با تمام شب زنده‌داری‌ها و بدبختی‌هایی که کشیدم، با رتبه‌ای 5 رقمی قبول شدم. ریاضی، یک دانشگاه متوسط، در شهرستانی نچندان دور.

از آنجا که خواهر بنده در این یک سال، پُز برادرش را می‌داده، اکنون دوستانش بدون توجه به کوچکی یا بزرگی موفقیت اینجانب، امانش را بریده بودند که: شیرینی ما چی شد؟ و چون آرزو خانوم، جانش برود، یک قران هم برای ما خرج نمی‌کند، دوستانش را دعوت کرد تا هم من شیرینی را پیاده شوم و هم بتواند در سطح جدیدی اقدام به فخر فروشی کرده و همچنین به بهانه‌ی حضور بنده، اجازه‌ی کوهگشت را از والدین محترم بگیرد. امتیازی که همیشه سپیده بر سر آرزو می‌کوبید و فرصت مناسبی برای آرزو بود تا او را خلع سلاح کند.

یعنی حسرت به دل ماندم تا این تابستان یک روز راحت بخوابم.

صبح زود به زور آرزو بلند شدم تا حرکت کنیم به سمت قرار که دم در آرزو دست به کمر جلوی مرا گرفت که: هوی! اینجوری می‌خوای بیای؟

من: مگه چمه؟

و نگاهی به خودم کردم. داشتم با لباس خانه می‌رفتم بیرون.

من: تو برو پایین من الان میام.

حاضر شدم و رفتم پایین که آرزو با صدای بلند گفت: میلاد، بخوای مسخره بازی در بیاری می‌زنم ناکارت می‌کنما!

من: چته اول صبحی؟

آرزو: چرا پیرهنتو نپوشیدی؟

من: ها!

فهمیدم پیراهنم را که برداشته بودم، به خیال اینکه پوشیدمش، به راه افتاده بودم. سریع تنم کردم و رفتیم به سمت فلکه نزدیک خانه که قرار بود همه آنجا جمع شوند. از آنجا که بیشتر خوانندگان ما خانوم هستند چیزی نمی‌گویم. فقط حجم قابل توجهی علف به چمن‌های زیر پایمان اضافه شد. پس از حدود یک ساعتی کم کم سر و کله‌ی دوستان پیدا شد. گویی قرار است برویم مهمانی خانه‌ی خاله جان. تنها سپیده بود که بنابر تجربیاتی که به ظاهر داشت، لباس مناسبی پوشیده بود. خدا به داد من یکی برسد.

پس از کلی احوال پرسی و شناسایی دوباره‌ی دوستان - بنابر تغییر بسیار زیاد، قابل شناختن نبودند - ماشینی گرفتیم و حرکت کردیم.

راننده: آقا؟! پیاده نمی‌شید؟

نگاهی کردم. بچه‌ها منتظر ایستاده بودند و مانند راننده مات به من نگاه می‌کردند، و البته آرزو با عصبانیت. رسیده بودیم و من همینطوری به حفظ صندلی خود ادامه داده بودم. پس از پیاده شدن و اشاره‎‌های آرزو برای اینکه کرایه یادم رفت و ... ، رفتم تا برای طول مسیر، کمی خوراکی بگیرم. خیلی گرسنه بودم، اما چون خانوم‌ها برای وزنشان چیزی به نام صبحانه در برنامه‌ی غذاییشان نداشتند، باید تحمل می‌کردم. در مغازه که بودم، آرزو داخل شد و ناگهان با مشت چنان به پهلویم زد که نفسم برای 5 ثانیه بند آمد. صاحب مغازه که جرأت نکرد چیزی بگوید، سر خود را با اجناس قفسه پشت سرش گرم کرد.

آرزو: داری کفرمو در میاریا! 10 دقیقس اومدی خرید؟

من: با منی؟

آرزو: نه با مادرجانم. اومدی خوراکی بگیری یا بسازی؟

من: باور کن هی می‌گم یه کاری داشتم، ولی اصلاً چیزی به ذهنم نرسید.

با یادآوری دردناک همشیره‌ی عزیز، مقداری خوراکی سرطان‌زا و مضر خریداری کرده و برای آنکه بتوان این‌ها را از گلوی دوستان پایین بفرستم و خودم هم سر این خندق بلا را تا نهار گرم کنم، تعدادی آب میوه 100% طبیعی گرفتم که شامل اسیدهای خوراکی، شکر، آب و اسانس بوده و البته بدون مواد نگهدارنده (!)، و پول را با هر سختی که بود پرداختم، چون حساب کردن کم و زیاد قیمت‌ها برایم مثل اثبات معادلات نسبیت انیشتین شده بود.

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۲ ، ۲۳:۳۱
حالم به هم می‌خورد. از خودم، از فکرم، از بود و نبود، از رفتارها، از برخوردها، ...

احساس می‌کنم سر معده‌ام می‌سوزد. گویی هرچه از دیده‌ها و شنیده‌ها و گفته‌ها خورده‌ام را می‌خواهم بالا بیاورم. دکتر گفته است نیاز به استراحت مطلق دارم. دارویم یک ساعت خواب شبانه است. بیداری‌ها چنینم کرده‌اند.


خسته‌ام. نیاز به چند روزی مرخصی دارم. با حقوق و بی حقوق فرقی ندارد، چون حقوقی ندارم.


دلم می‌خواهد بروم آن افقی که این روزها همه می‌روند تا در آن گم شوند را پیدا کنم؛ نه برای افق بودنش، برای گم شدنش.


سرم سنگین است و چشمانم درد می‌کنند. به گمانم عوارض آن یک ساعت خواب تجویزی دکتر باشد که بی فایده هم هست. همین ساعتی که جسمم را مجبور می‌کنم دقایقی روی هر سطح افقی و عمودی راحت باشد پریشانم می‌کند.


یعنی به معنای اصل کلمه تعطیل هستم. کرکره‌هایم پایین‌اند. دیگر هیچ چیزی نمی‌فهمم. آدم‌ها، دوستان، اطرافیان، هیچکس و هیچچیز را نمی‌فهمم. شده‌ام مرد جن زده‌ی امید. شاید باید همچو او بروم تا آنجا که نمی‌دانم، تا ساحلی که کودکی به زبان من حرف بزند. بهتر است همچو او در گوشه‌ای بنشینم و بگذارم به مخم، همین ماده‌ی فاسد شده‌ی درون سرم که بوی گندش تمام من را فرا گرفته، بادی بخورد و منتظر باشم تا سالی یک بار کودک را ببینم.


دلم یک مرخصی می‌خواهد. پـــــــــــــــــــــــاک تعطیلم.


شاید این دقیقه‌های بین یک تا بینهایت را منزل نباشم. کاری داشتید، پس از شنیدن سکوت ممتد پیام خود را بگذارید.


............


ریش قرمز
۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۲ ، ۲۱:۵۴
باران جرجر بود و ضجه‌یٌ ناودان‌ها بود.
و سقف‌هایی که فرو می‌ریخت.
افسوس آن سقف بلند آرزوهای نجیب ما.
و آن باغ بیدار و برومندی که اشجارش
در هر کناری ناگهان می‌شد صلیب ما.
افسوس.

مهدی اخوان ثالث
۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۲ ، ۱۸:۰۵
با جبین سرد خود بنشسته گرم اما ز غم               روزهـای رفــته را پیــوند بـا هـــم مـی‌دهم

نیما یوشیج

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۲ ، ۲۳:۴۵