گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

گفت و گوهای خودمانی

... إمّا شَاکِراً و إمّا کَفُوراً

۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

پیش‌گفتار: دل‌درد 29دل‌درد 30 - دل‌درد 32.

ما آدم‌های بسیار پر مشغله‌ای هستیم. تقریباً می توانم بگویم، در هیچ جای دنیا، آدمی یافت نمی‌شود که این همه درگیری داشته باشد. ما از صبح که بلند می‌شویم، انواع شغل‌ها و رشته‌ها را پشت سر هم تجربه می‌کنیم، بررسی می‌کنیم، نسخه‌اش را می‌پیچیم، و می‌رویم به سراغ مشکل بعدی. الآن کارشناس آب و هوا هستیم؛ بعد مسائل فرهنگی را مو شکافی می‌کنیم؛ نیم ساعت بعدی را به سیاست داخلی می‌پردازیم؛ در میانه‌ی وقت استراحتمان، مربی ورزشی می‌شویم؛ سپس نگاهی به سیاست خارجی و کمی هم بین الملل می‌اندازیم؛ در بین آن یادمان می‌افتد که قوانین قضایی را مورد تحلیل قرار دهیم؛ بعد از ظهر، دین شناس می‌شویم؛ و همینطور تا شب که می‌خواهیم این مغز خسته و پر تلاش را به کمی بازیابی توان مهمان کنیم، یک دور تمام مشکلات و مسائل کشور و دنیا را می‌شوریم و در آفتاب پهن می‌کنیم.

نه اشتباه نکنید، من کنایه و تیکه‌ای به کسی یا چیزی نمی‌اندازم، و مخالف انتقاد و نظر دادن نیستم. درد من از جای دیگریست. این که فکر می‌کنیم ما تنها کسی هستیم که می‌فهمد، و راه حل پیشنهادی ما تنها نسخه مشکل گشای این ماجراست، و تمام این چیزها فقط به ذهن ما رسیده، و تمام گروه‌های کارشناسی مربوط به این موضوع، گاگول تشریف دارند. درد من اینه که در مورد چیزهایی نظر می‌دهیم که هیچ اطلاعی جز مباحث مطرح شده در جمع‌های خودمانی و غیر خودمانی از آن نداریم. گاهی کسانی که تا دیروز دست چپ و راست خود را از هم تشخیص نمی‌دادند، و امروز بنا به هر موقعیتی که پیدا کردند (از جمله گروه فرهیخته‌ای به نام دانشجو) مصلح‌ترین افراد جامعه می‌شوند. درد من این است که عالم و آدم را مقصر تمام گرفتاری‌ها می‌دانیم جز خودمان. و از همه بیشتر، درد من این است که ما فقط عالم هستیم و نه عامل.

ریشه‌ی بسیاری از مشکلاتی که از آن‌ها می‌نالیم، دست این و آن نیست، کار خودمان است. کسانی که مسئولند، چه مسئول بوجود آمدن مشکل و چه مسئول رفع آن (چه کاری بکنند و چه نکنند) از سیاره‌ی دیگری نیامده‌اند، همه از خودمانند، همه از همین خاکند. احتکار، دلالی، گران فروشی، نداشتن وجدان، دو دو زدن چشمان، در کاسه‌ی دیگران بودن دستان و ... این‌ها همه کار خود ماست، و نه دیگران. تک‌تک ماهایی که برخیشان فقط به دنبال این است که خودش به راحتی برسد؛ اگر گلایه‌ای دارد، به این خاطر است که از آن چیزی که برده شده، چیزی که نیست، یا مشکلی که هست، به ایشان چیزی نماسیده، و اگر چیزی می‌رسید، شاید ایشان هم مانند برخی‌ها سکوت می‌کرد. ما از چیزهای بزرگ می‌نالیم، درحالی که در حد کوچکترش، در کارهای خودمان هست، یا به قول معروف، برای برخی از شاکیان، آبی نبوده، وگرنه شناگران ماهری هستند ... . ما هر کدام اگر فقط کارهای خودمان را درست کنیم، بسیاری از مشکلات حل خواهد شد. الکی دنبال این و آن نباشیم.

من نمی‌گویم غر نزنیم، بزن؛ انقدر غر بزن تا حالت از خودت هم بد شود. فقط اگر دیگر حرف‌هایمان تمام شده، کمی هم عمل کنیم. یادم هست چندباری در چندجایی یک طرحی را داده‌ام و ممکن است به فکر خیلی‌ها هم رسیده باشد، همه هم در آن جمع خوششان آمده باشد و کلی هم تایید کرده باشند، اما مشکل اساسی، طرح داشتن نیست، نیروی اجرایی است ... . این که مثلاً فرض کنیم در یک دانشگاه نه، در یک دانشکده، 500 نفر هم نه، 200 نفر باشند، روزی نه، دو هفته یک‌بار، 50 هزار تومان هم نه، 2 هزار تومان، از پولی که خرج خودشان می‌کنند (از کتاب و لباس گرفته تا ساندویچ و گشت و گذار و قلیون و خرج کلاس‌هایی که با هم‌کلاسی خود در خارج از دانشگاه برگزار می‌کند و ...) را بگذارد کنار (یعنی رفتم سراغ بدترین حالت ممکن، چه از نظر تعداد، چه از نظر میزان پول و چه از نظر ندارترین قشر و البته پر ایده‌ترین گروه) ماهیانه 800 هزار تومان می‌شود. یعنی یک ماه کرایه خانه‌ی یک خانواده تا اثاثیه‌اش وسط خیابان نرود؛ داروی مادری که نمیرد؛ کمک هزینه‌ی تحصیلی کودکی که گوشه‌ی خیابان کار می‌کند؛ مرهمی بر زخم خانواده‌ای تا دخترش خیابانی نشود؛ پسرش خودکشی نکند؛ پدرش برای جور کردن مخارج، دست به هر کاری نزند؛ آبرویی خریده شود؛ و ...

اما ما همچنان فقط می‌نالیم ...

 

ریش قرمز

۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۲:۴۱

پیش‌گفتار: من و خودم! - از ما گفتن بود.

مثلاً یک سوزن لحاف دوزی بردارم و آرام در تنت فرو کنم و با هر ضجه و دادی که می‌زنی بگویم سخت نگیر بابا! قبول می‌کنی؟ پس وقتی گلو پاره می‌کنیم که نکن فلان کار را، نزن فلان حرف را، انجام نده فلان حرکت را، فلان موضوع اشتباه است، فلان کار اشتباه است و ... نگو سخت نگیر. سخت نگرفته‌ایم که وضعمان این شده.

مگر نه این است که با یک برنامه تلوزیونی 10 قسمتی، کل فرهنگ و زبان و رفتار ملّت تغییر می‌کند؟ پس نباید حساس باشم که حرکات و حرف‌های نامناسب و زشت، در آن برنامه‌ی معروف و همه گیر، نباشد؟

مگر نه این است که یک نویسنده با کتابش، فکر و رفتار یک عده را تغییر می‌دهد و می‌سازد؟ پس نباید حساس باشم که آقای نسبتاً نویسنده (!) یک سِری آداب و حدود را در نوشتنت رعایت کن؟ یا مثلاً زبان فارسی را از اینی که هست داغون‌تر نکن؟

مگر نه این است که یک بازیگر با رفتار و نقشش، یک نقاش با فکر و طرحش، یک دوست با حرف و حرکاتش، یک معلّم با بیان و برخوردش، یک مادر و پدر با نگاه و کردارش و ... بر تک تک حرکات و رفتار و فکر و انسانیت ما تاثیر دارند؟ پس نباید حساس باشم که هر کسی هر کاری دلش می‌خواهد می‌کند و می‌گوید سخت نگیر؟ درست مثل همان سوزنی که در تن فرهنگ و هنر و انسانیت و اجتماع و ... فرو می‌کنیم. تا نوکش بر این تن می‌خورد حرف از این بود که سخت نگیر، یه ذره که چیزی نیست، یه بار که اشکال ندارد، ... و حالا تا وسط این سوزن نیم متری در تنمان رفته و ...

حالا هم تا حرف می‌زنی ...

آره، وقتی همین اول را نگاه می‌کنی واقعاً ایرادی نمی‌بینی، مثلا یک شوخی ساده با کلام امامان، یک شوخی ساده با آیات قرآن، یک بار در ماه قلیان، یک تکه کلام اشتباه در یک نوشته، یک حرکت ناشایست در یک برنامه، یک نقاشی هجو به اسم زیبایی، یک کلام زشت در دهان افراد، یک یک ... در دید اول مگر چه می‌شود؟ هیچ. فقط این نوک سوزنی است که بر تن فرو می‌رود، بعدش می‌شود شکسته شدن قبحی، باب شدن کاری، باز شدن راهی، و مدام آهسته آهسته سوزن به انتهای خود نزدیک می‌شود و تا به خود می‌آیی یک زخم چرکین برایمان می‌ماند؛ که گاهی همین دوستان، آن زمان، در صف اول منتقدین به شرایط بوجود آمده می‌ایستند، و کلی داد و بیداد راه می‌اندازند؛ در حالی که یادشان رفته چه کسانی پدیدآورندگان این شرایط هستند ...

 

ریش قرمز

۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۷:۳۹

4

فاصله‌ی آدم‌ها با نسبت خونیشان، رابطه‌ی عکس دارد ...

 

ریش قرمز

۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۱:۳۰

3

سوزن‌بان خوابش برده است؛ قطار حرف‌هایم به سمت ایستگاه نگاه می‌رود ...

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۲:۱۷

2

آسّه میام، تندی می‌رم، به گربه شاخی نزنم ... !

 

ریش قرمز

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۴:۰۳

از مدرسه مهجور و ز مخلوق کناریم                مطرود خردپیشه و منفور عوامیم

 

روح‌الله موسوی خمینی

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۴۷

سالیان سال است که وقتی از کوچه‌ها و برزن‌ها عبور می‌کنم، آدم است که از در و دیوار می‌افتد. همیشه احساس می‌کنم که در باغ گردو هستم و فصل برداشت محصول است. تلپ، تولوپ، مغز و رگ و پی است که پهن زمین می‌شود. دیگر از بس خون خشک شده بر در و دیوار دیده‌ام دارم بالا می‌آورم. شهرداری بنده خدا هم بی‌تقصیر است، نه این همه نیرو دارد، و نه فرصت می‌کند تا این‌ها را بشوید. سقوط‌های یکی پس از دیگری، یکی پیش از دیگری، و گاهی به صورت فَله‌ای و یکجا، دیگر امان نمی‌دهد. من نمی‌دانم ملّت روی پشت بام‌ها چه می‌خواهند که مدام در آنجا به سر می‌برند. باز اگر فقط به سر می‌بردند حرفی نبود، با سر هم می‌پرند.

 

یک بار وقتی نه خیلی کوچک بودم و نه خیلی بزرگ، درست در همین قد و قواره که الآن هستم، یک سری به یک پشت بام زدم تا ببینم آخر چه خبر است! یک بازیی می‌کردند در دستگاه استپ هوایی، با ته مایه‌های بدون توپ، که به عنوان ایجاد هیجان بیشتر، با زمینه‌هایی از گرگم به هوا تلفیق شده بود. بدین صورت که هر کسی، دیگران را به دید گرگ مذکور می‌پنداشت و به گونه‌ای که از توپ به کار رفته در استپ هوایی فرار می‌کنند، پخش و پلا می‌شدند و سعی می‌کردند به بلندی برسند تا از دست گرگی که خود نیز به سمتی دیگر در فرار بود، رهایی یابند، و خب، دیگر فکر کنم نیاز به توضیح بیشتر نباشد که با سر چه عملی را انجام می‌دادند.

 

آری، هر روز و هر ساعت، از ترس گروهی که در آن سوی بام قرار دارند، با سر و صداهایی درهم، که هیچ کس حرف آن دیگری را نمی‌شنود، عقب عقب فرار می‌کنند، و غافل از این که پشت بام، دو لبه دارد ...

 

ریش قرمز

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۰:۴۹